بـوى تلـخ قـهـوه
June 21, 2008
ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي‌ست هوا يا گرفته‌ست هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي‌بينم ديوار است
آه اين سخت سياه آن چنان نزديک است
که چو بر مي‌کشم از سينه نفس
نفسم را بر مي‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي مي‌ماند
کورسويي ز چراغي رنجور قصه‌پرداز شب ظلماني‌ست
نفسم مي‌گيرد که هوا هم اينجا زنداني‌ست

هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي‌گريد چون دل من که چنين خون‌آلود هر دم از ديده فرو مي‌ريزد

ارغوان اين چه رازي‌ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي‌آيد؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم مي‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي‌آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

ه.ا.سایه

***
آخ که امروز دلم چقدر ابتهاجش را کم آورده بود
باری...


نوشته شده توسط kasra ساعت 11:50 PM | نظرات (0)
June 12, 2008
حاج آقا بزرگ

32.jpg

... دود آخرین پک سیگارش را عمیق تر از همیشه به درون سینه کشید. نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی او را نمی بیند ته سیگارش را زیر پا انداخت و خاموش کرد. در آن نیمروز اواخر بهار ،نیمکتهای باغ محتشم از همیشه تنهاتر به نظر می رسیدند. آن سوتر چند نوجوان که تازه از امتحانات پایان سال تحصیلی فارغ شده بودند انتقام بیدارخوابی های خرداد را با بازی کردن با کیف و کتاب مدرسه می ستاندند.
سروصدای خیابان در لابلای برگهای درختان باغ گم می شد . کافی بود تا چند قدم جلوتر بروی تا دیگر خودت باشی و یک نیمکت تنهاتر از تو و سکوت درختان و همهمه گنجشکان و باد. پیرمرد نگاهی به ساعت کهنه بند چرمی اش کرد ، شانه ای بالا انداخت. انگار دیگر نه دیر بود و نه زود. ساعت را از مچش باز کرد و ناگهان با حرکت تندی که از او بعید می نمود آن را به داخل حوض روبرویش انداخت. صدای برخورد ساعت با آب ، دو پرنده ای را که روی نیمکتی در گوشه روبرو نشسته بودند پراند. لحظه ای بعد آن دو در میان کاج های مطبقی که چون وصله ناجور با بی سلیقه گی در میان درخت های تنومند باغ کاشته شده بودند ،گم شدند.
پیرمرد از سر ملالت خمیازه ای کشید. پیاده روی طولانی در شهری که در سالهای دور او را با تمام شور نوجوانی اش در آغوش کشیده بود برای او خسته کننده می نمود. از خیابان بیستون شروع کرده و لختی در سبزه میدان درنگ کرده بود. کتابخانه میان میدان که زمانی پرستشگاه او بود اکنون تبدیل به غرفه های اغذیه فروشی شده بود. در جستجوی رد پایی از سالهای جوانی راهش را به آفخرا کج کرده بود. کوچه ها تنگ تر از خاطره شان می نمودند و انبوه آپارتمان های ناموزون و کج و معوج دیگر یادگاری از گذشته نداشتند. مغازه رنگ رزی ابتدای گذر حاج آقا بزرگ سالها بود که تخریب شده و به جایش یک ساختمان باریک و بی هویت نشسته بود. از اغذیه فروشی کثیفی که هر روز پاتوق او و دوستان دبیرستانی اش بود نیز چیزی باقی نمانده بود جز مخروبه ای که پناه گاه چند کارتن خواب از خانه رانده بود. خدا می دانست آن اغذیه پیچ ابراهیم نام ، همان که دوستانه "آ ایبی " صدایش می کردند اکنون در کجای خاک این شهر خفته بود.

در سنگین مدرسه اما هنوز آنجا بود. همان جا میان یک چهارچوب قهوه ای رنگ بزرگ ، درون یک دیوار قطور خشتی قدیمی جا خوش کرده بود. بی هیچ نشانی از تابلوی یی که زمانی بر آن نصب شده بود که این جا مدرسه است. "دبیرستان ابوریحان - منطقه یک آموزش و پرورش رشت" . مدرسه ای که نوجوانی پیرمرد در میان صدای پای دانش آموزانش روی تخته کوب بازمانده از ایوان خانه اعیانی ش محو شده بود ، اما تو گویی میان همهمه شان در حیاط سیمانی کوچکش ، میان صدای آژیر و قرآن عبدالباسط و ترانه های "بی جیز" ، لابلای ثانیه هایی که گذشتند بی آن که ردی از خود به جای بگذارند جز در موهای خاکستری پدر ، در تارو پود تمام این ها ردی از پیرمرد باقی مانده بود. چیزی که پیرمرد را می آزرد. چیزی از جنس حسرت...

تاب نیاورده ، بی درنگ راهش را ادامه داده بود. از کنار حمام حاج آقا بزرگ که زمانی نامی داشت و آبرویی گذشته بود. اما چند قدم آن سوتر داغ عشقی کهنه آزرده بودش. عشق نوجوانی در کوچه تنگ عاشق ها ، همان طور که در آن سالها صدایش می کردند. کوچه همان جا بود، انگار جا خوش کرده بود با آجرهای نارنجی رنگش تا ابد . همان کوچه ای که دبیرستانش را به فروغ ، دبیرستان دخترانه آفخرا متصل می کرد. و چه سوگندهای ابلهانه ای که در آن کوچه باریک برای بر سر پیمان ماندن نخورده و چه کاغذها که بین عاشقان دل خسته دست به دست نشده بود...

با یادآوری آن عشق کودکانه ناخودآگاه پوزخندی زد. زمان می گذشت. دیگر حتی آن چند نوجوانی که کتاب درسی شان از سر لج مبدل به توپ بازی کرده بودند کم کم خسته می شدند و راهی خانه هاشان.
ناگاه سرمایی در وجود پیرمرد نشست. سرمایی گزنده اما دل پذیر ، همان احساس قدیمی پس از سالها باز گشته بود. احساسی که وقتی برف می آمد و مدرسه بی هوا تعطیل می شد ، انبوه نوجوانان فراری از کتابهای فرمایشی را به سینماها می کشاند.
شهر زنده بود ، اگر چه صدایش در لابلای درختان افرای باغ گم می شد. هم چنان زنده بود ، اگر چه خاطرات پیرمرد را در خود مدفون کرده بود. پیرمرد سیگاری دیگر گیراند. دردی در درونش پیچید و تمام آن خاطرات تلخ و شیرین را به خود اندود. به حوض نگاه کرد، به درختان کاج و افرای باغ ، به همخوابگی گنجشکان مست با نسیم ... درد عمیق تر شد . پیرمرد دود سیگارش را بیرون داد . چشمانش را بست. آخرین بازدم ...
ساعت ته حوض از حرکت باز ماند...



31.jpg



* عکسها از آلوچه خانوم


نوشته شده توسط kasra ساعت 01:10 AM | نظرات (0)