بـوى تلـخ قـهـوه
May 21, 2008
قاصدک

برای قاصدک مهربان که مرا با من آشتی داد


Ghasedak2.jpg

غمگینم
از من گله نکن خاتونک ،تو خودت بودی که به من آموختی با چمدان هایت دشمنی کنم ، که تو را چه بی رحمانه از من می گیرند. تو خودت بودی که یادم دادی چگونه می توان رشک ورزید بر چرخش عقربه های ساعت که نمی دانند ، نمی توانند که بدانند ، نباید چرخید ، وقتی دو جفت چشم بادام تلخ این گونه در سکوت با هم حرف می زنند. تو خودت بودی که یادم دادی می شود تا سحر بیدار خوابی کرد، می شود به یاد دست های مهربانی که ساکت ، با متانت ، خواستی یا چه می دانم با هر صفت خوب دیگر دنیا گاهواره ات می شوند ؛ غمگین بود و لب گزید و به هیچ جا خیره ماند. مگر نمی دانستی که تکه بهترین مرا با خود می بری نازنین ؟ مگر نمی دانستی که شب ها ، همه ی شبها ، بی تو یلداست.
انصاف نبود ، اعتراف کن ! انصاف نبود که مرا با سکوتم ، مرا با تنهایی هایم ، مرا با خود تنها بگذاری. بگو ، من نمی رنجم ، بگو که می فهمی که خانه بی تو خالی ست. بگو که می دانی چه سخت است دیدن صبحی که از لبخند تو تهی باشد. چه سهمناک است جاده ای که تو در آن همراه نباشی. چه تلخ است بوی قهوه ای که تو از آن جرعه ای نصیب نداشته باشی. چه تاریک است صبحی که بی لبخند تو بدمد. چه مهیب است بی تو بودن در حوض خانه ای که تکرار چشمهای بادام تلخت هر لحظه در آیینه شش گوش هایش می پیچد . بگو می فهمی تردید مرا چون آن فواره خرد بر ساعت نیمروز . بگو می چشی تشنگی اطلسی های آرزوهایمان را آن گاه که در تکرار هزار باره نبودنت، ترا فریاد می کشد.
خاطره دوردست و آبی من ، خسته ام ،می خواهم بخوابم ، بر بستری که تا همیشه از شور تو سرشار می ماند ،
بر عطر گیسویت که ناز بالش من است ،
برایم لالایی بگو ،به خوابم بیا ،چون قاصدکی که باد می آوردش.می نشیند که بماند
یا تو نیز آرام بخواب
امیرزاده تنها ،
همسر خوب ،
یار من ،
بی من،
بمان...


نوشته شده توسط kasra ساعت 11:34 PM | نظرات (1)