تپه ای مجنون
دُمـُـل درَد زمين
آبله گون از خلوت هزاران کلاغ
ته مانده نشخوارِ اندوه آدميان را
در فضله های خيس سياه پوشان
بر خاکِ پيکر خويش می کشيد ،
تا فصلی تازه که سر می رسد
غنچه های اطلسي را مادري كند ...
زماني را كه کودکان سيمان زده ی مخمور
از التهاب زخمهاي آهنِ
نه مويه کنند
و مادرانشان نه تلي را بهانه گيرند
که دردزاد اندوه شان است ...
دلگير نباش
هميشه بهار مي آيد
نسيم مي وزد
تپه خيش می خورد
و هزارها کلاغ می شورند...
دل شکسته
نمیدونم چرا غمگین و خسته
سر سودائی ام تنها نشسته
نمیدونم چرا اشکم روونه
گمونم تو دلم چیزی شکسته
منصور نه تنها یک دوست که قسمتی از هویت من است . نمیدانستم باز هم با آن دل زلال پیچکی اش مینویسد. خوب شد که پیدایش کردم. این شعرش یادگار آن شبهای یلدایی اصفهان است که شعر میخواندیم و برایمان نی می زد.
حالا دیگر موهایمان اگر چیزی از آن ها مانده باشد خاکستری شده اما انگار هنوز دلمان برای آن خانه کوچک ولی صمیمی ، لیوان های ضخیمی که تویش چای میخوردیم و رفاقتی که لحظه به لحظه در هوا جریان داشت پر می کشد...