چهارشنبه، 29 آبانماه 1387 |November 19, 2008

مردی از سلاله باران و کلوچه

غمت کجاوه ی لیلی شد

همیشه، صاعقه در کشتزار می روید
همیشه، حادثه در رهگذار ناهموار
به روزگارِ هیاهویِ بادها با برگ
همیشه مزه ی مرگ
میانِ میلِ تو و انتظارِ شیرین است.
کلاغ آمد و بر شاخسارِ سبزت زیست
و غارغارِ کبود ش
کبوترانِ ترا از بهار بیرون کرد
و چشمهای ترا با حضورِ تاریکش
کنارِ بسترِ غمناکِ سرد، جیحون کرد.
دروغ بود دروغ
کسی که با تو نشست
کسی که آینه ها را
هماره در تو شکست.
زمان، به زردی پاییز در تو پرپر گشت
زمین، ز آینه های شکسته نیلی شد.
دلت به بادیه، سر کوفت
غمت کجاوه ی لیلی شد.
عزیزِ گمشده در آه!
جوانه را به سلامی سپید دعوت کن!
ترانه را به کلامی، دوباره مهمان باش!
اگرچه «سینه تو ساحلِ سلامت» نیست
و موجهای هراس
به سوی قایقِ دلتنگ مانده ی تو، هنوز
در راه اند
بیا! دوباره بیا! نازنینِ اَبرسرشت
برای تازه ترین برگهای فروردین
شکوهِ منتشرِ صبحگاهِ باران باش!

رضا مقصدی



بوی تلخ قهوه | 03:23 PM |

یکشنبه، 27 مردادماه 1387 |August 17, 2008

یک نامه سرگشاده

شاهرخ جان اگر این جا بودی همین الان خرخره ات را می جویدم. بسکه بی رحمی. بسکه اشک مرا درآوردی. این بود معرفتت رفیق؟ یادت هست برف می آمد، از طبقه چهارم آن دفتر لعنتی در خیابان وزرا مرا به قهوه و شعر مهمان کردی،به رسم همسایگی و هم سایه گی . آن روز برف با کشف آفتاب بر لبه آن سوی پنجره آب می شد و غم دل این سو با کشف دوستی مثل تو ، حالا به جای این که حالی بپرسی گریه آدم را در می آوری؟ این رسمش نیست ،باور کن این رسم رفاقت نیست.

بی معرفت ، می دانی چقدر گریسته ام امشب برای این دوخط و نصفی لعنتی تو؟ حالا هی بگو ببخشید. حالا هی لودگی کن و گیلکی آب نکشیده حرف بزن. من که دلم شکست. چکارش می کنی؟ هان؟


***

کمک

این پرنده در دست من مرده است
به من کمک کنید
این پرنده دیگر خواب نمی بیند


شاهرخ ستوده فومنی

بوی تلخ قهوه | 10:44 PM |

دوشنبه، 31 تیرماه 1387 |July 21, 2008

دو شعر برای خسرو


بشنوید
shakibaie.jpg
طرح از بزرگمهر حسین پور

«مرا به حال خودم بگذاريد»

مرا به حال خودم بگذاريد
سنگ‌ها
خسرو مرده است
و شما بي‌قراريد
نامش روي كدام شما حك شود.

مي‌خواهم
در تاريكي سينما بنشينم
و رؤياهايم را ببينم
رؤياهايي كه فقط
در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.


مرا به حال خودم بگذاريد
صف‌ها، باجه‌ها!
همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد
تنها اوست
در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است
و دلش
براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود
تنها او
به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.

مرا به حال خودم بگذاريد
تا صداي قطار را بشنوم
كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.

آه خسرو مردگان!
با چشم بسته چطور بازي مي‌كني
در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچي
كه از دلتنگي بسيار
آه مي‌كشند.


بازي مكن
فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.
بازي مكن
خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود

***
«اشباح»

بركه‌ي اشك است
سينه‌ام
و پرندگاني شاد
بازي‌كنان به صورت من آب مي‌فشانند.


آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!
تمام لشكريان پارچه‌يي‌ات متواري شدند
سربازاني از نور، سايه‌ها
تو خسرو اشباح بودي.

آه‌ها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه
به خانه‌ي تو روان‌اند
تو خسرو اشباح بودي
سيرت نديده
تمام مي‌شوي.

دو بركه‌ي اشك است
سينه‌ام
و پرندگاني كه به صورت من آب مي‌فشانند
از پاهايت كه سرد مي‌شوند
خبري ندارند.


شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87


بوی تلخ قهوه | 04:41 PM |

شنبه، 1 تیرماه 1387 |June 21, 2008

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي‌ست هوا يا گرفته‌ست هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي‌بينم ديوار است
آه اين سخت سياه آن چنان نزديک است
که چو بر مي‌کشم از سينه نفس
نفسم را بر مي‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي مي‌ماند
کورسويي ز چراغي رنجور قصه‌پرداز شب ظلماني‌ست
نفسم مي‌گيرد که هوا هم اينجا زنداني‌ست

هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطر من گريه مي‌انگيزد
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي‌گريد چون دل من که چنين خون‌آلود هر دم از ديده فرو مي‌ريزد

ارغوان اين چه رازي‌ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي‌آيد؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي‌افزايد؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم مي‌گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي‌آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

ه.ا.سایه

***
آخ که امروز دلم چقدر ابتهاجش را کم آورده بود
باری...

بوی تلخ قهوه | 11:50 PM |

یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387 |April 20, 2008

ترانه

به سعید اریب با یاد تمام آن لحظاتی که چه زود دیر شدند


"Song"


A bud has burst on the upper bough
(The linnet sang in my heart to-day)
I know there the pale green grasses show
By a tiny runnel, off the way
And the earth is wet
(A cuckoo said in my brain: Not yet. )


I nabbed the fly in a briar rose
(The linnet to-day in my heart did sing)
Last night, my head tucked under my wing
I dreamed of a green moon-moth that glows
Thro’ ferns of June
(A cuckoo said in my brain: So soon )


Good-bye, for the pretty leaves are down
(The linnet sang in my heart to-day)
The last gold but of upland’s mown
And most of summer has blown away
Thro’ the garden gate
(A cuckoo said in my brain: Too late. )


Dramatic Verses by Trumbull Stickney -1902

بوی تلخ قهوه | 05:28 PM |

پنجشنبه، 1 فروردینماه 1387 |March 20, 2008

به جای بهاریه

به حرف تو رسيده ام اي راهب
‎ ‎به حروف واژگونه نام تو
باقي حرف ها را براي چه اختراع کرده اند‏
ترکيب شان
غير از دروغي براي ادامه زندگي نيست
‎ ‎به حرف تو رسيده ام اي بهار‏
حاصل بوسه هاي تو اکنون منم‏
شعري
‎ ‎که از شکوفه هاي تو سنگين است
و سر به سجده بر آب فرود آورده‎ ‎
دعا مي خواند

*****

حروفم را مي شمري‎:‎
‎... ...‎
حرفي در ميان نيست
من بي حروف‏
از تو سخن مي گويم
بي حساب و کتاب‏
بي سرانگشتي براي شمردن و‏
آب دهاني که قورت مي دهم از شگفتي ‏
تو اينجايي و حرفي ديگر در ميان نيست
اي نتيجه زندگي ‏
بهار‎ ‎
از هر کجا که صلاح بداند مي آيد‎ ‎
حتي‎ ‎
از جيب رب دشامبر زمستان سيصد و‎ ‎
هشتاد و شش.‏

شمس لنگرودی

بوی تلخ قهوه | 12:59 AM |

جمعه، 28 دیماه 1386 |January 18, 2008

ترانه رهایی

باب مارلی (Bob Marley 1945-1981) بی شک یکی از ستاره های پرفروغ موسیقی دنیاست. او موسیقی کشوری دور افتاد و تهی دست چون جامائیکا را به گونه ای ارائه کرد که هنوز که هنوز است یکی از پر طرفدارترین انواع موسیقی دنیا به شمار میرود.
ترانه هایش همواره از رنج رنگین پوستان گفته اند و ازسوزشی که شلاق برده دار بر گرده آنها به یادگار گذاشته است.
بشنوید این ترانه را .


بوی تلخ قهوه | 03:00 PM |

چهارشنبه، 21 آذرماه 1386 |December 12, 2007

پنجره ها


از سكوت انبارها
از خاك خورده انبارهاي متروك بيچاره دلواپس
بر بر بر مي گردم
«پنجره‌ها» ايراد مي گيرند از «بر بر مي گردم»
از «بر مي گردم» هم همينطور ...
تا جوب آب ميراب
باز «پنجره‌ها» ايراد مي‌گيرند از «جوب» ... از «ميراب»
بيچاره «پنجره‌ها» نمي‌دانند كه «جوب» همان جوي است
كه «ميراب» همان مير آب است
و من در خلسه روان آب
جاري مي‌شوم ... بي خيال «پنجره‌ها»
چه خوب شد! چه خوب شد! چه خوب شد ياد گرفتم غلط بنويسم!
«پنجره‌ها» آدم را شاعر مي‌كنند ...
البته اگر ياد بگيري غلط بنويسي ...
و ياد بگيري هميشه از سه نقطه ... استفاده كني ...
و هي تا صبح شعر بگي
و هي پنجره‌ها از «هي» و از «بگي» غلط بگيرند
و تو شاعر بشوي
و تو غلط بگي
و تو شاعر بشوي
و قلبت هي ترك بخورد و بچكد روي دفتر شعرت
و تو خيال ببيني و تو خيال كني و تو خيال ببافي و تو ... خيال و توي خيال ...
و اونوقت يه روز مي‌فهمي كه ديگه قلبت مرده
فوقش رو سنگ قبرت يكي از شعرهاي غلطت رو مي نويسند و ...
اما هنوز پنجره‌ها ايراد مي‌گيرند ...
مي‌فهمي؟
مي‌فهمي!


منصور

بوی تلخ قهوه | 11:04 PM |

شنبه، 19 آبانماه 1386 |November 10, 2007

منصور

دل شکسته

نمیدونم چرا غمگین و خسته
سر سودائی ام تنها نشسته

نمیدونم چرا اشکم روونه
گمونم تو دلم چیزی شکسته


منصور نه تنها یک دوست که قسمتی از هویت من است . نمیدانستم باز هم با آن دل زلال پیچکی اش مینویسد. خوب شد که پیدایش کردم. این شعرش یادگار آن شبهای یلدایی اصفهان است که شعر میخواندیم و برایمان نی می زد.
حالا دیگر موهایمان اگر چیزی از آن ها مانده باشد خاکستری شده اما انگار هنوز دلمان برای آن خانه کوچک ولی صمیمی ، لیوان های ضخیمی که تویش چای میخوردیم و رفاقتی که لحظه به لحظه در هوا جریان داشت پر می کشد...

بوی تلخ قهوه | 09:56 AM |

یکشنبه، 29 مهرماه 1386 |October 21, 2007

آغاز


بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود

دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود

دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد


احمد شاملو

بوی تلخ قهوه | 01:37 PM |

پنجشنبه، 15 شهریورماه 1386 |September 06, 2007

هیچ کس نباید بخوابد

پاواروتی برای همیشه خوابید

Nessun Dorma!

هیچ کس نباید بخوابد
هیچ کس
و تو نیز شاهزاده خانم
که در اتاق سردت خیره می شوی به ستارگان
که با عشق و امید سو سو می زنند

معمای من اما ناگشوده خواهد ماند
هیچ کس نام مرا نخواهد دانست
نه
من آن را تنها وقتی خواهم گفت که لبهایم لبهای تو را لمس کنند
آنگاه که سپیده می دمد لبانم سکوتی را خواهند شکافت
که تو را از آن من می کند

هیچ کس نباید نامش را بداند
و ما...
افسوس
که باید رو در نقاب خاک کشیم

دور شو شب !
ستارگان نتابید !
سپیده از آن من است...




بوی تلخ قهوه | 11:32 PM |

دوشنبه، 3 اردیبهشتماه 1386 |April 23, 2007

روسپی سیاسی یا پسر گستاخ

... خدا هم خواهد گریست به حال سرزمینی که گستاخ ترین مردمانش نه سلحشورانش که روسپیانش باشند
شاه لیر- ویلیام شکسپیر


این مطلب را بخوانید [+]

pesaregostakh1.jpg

جناب آقای فخر آور،


میبینم که در بیزینس حقوق بشر خوب راه افتاده اید. غیر از آبروی دانشجویان مفلوکی که در 18 تیر لت و پار شده اند چیز دیگری دارید که به چوب حراج بزنید؟ شما و کسانی نظیر آن خانم سنندجی و آن آقای آملی به راستی ننگ مردمی هستید که همه چیزشان را در راه گذاشته اند و بی هیچ چشمداشتی ستم میکشند و خوش اند. راستی قیمت شرافت آدمی و وطن دوستی چقدر است؟ یک بورس تحصیلی؟ یک حقوق ثابت 4500 دلاری ؟قیمت یک کشیده خوردن یا فحش شنیدن چه؟ قیمت یک بار مورد تجاوز قرار گرفتن چه؟ یکی کشورش را گرو میگذارد. یکی برادرش را و یکی ناموسش را . برای اینها حاضرید کراوات بزنید و بنشینید و با صدای آمریکا میز گرد بگذارید و آنجا نسخه حمله به ایران را برای نئوکانها بپیچید؟ به خاطر همین نسخه های پزشک نمایانی چون شما بوده که هنوز که هنوز است داریم هزینه میدهیم. معلمانمان معصوممان متهم به براندازی میشوند و زنانمان حکم حبس میگیرند. راستی برای هر ساعت مصاحبه با صدای آمریکا و ادای رهبری جنبش دانشجویی درآوردن و از سوز کشیده ها و داغ درفشها و شلاقهای دوران حبستان مرثیه سر دادن چقدر گیرتان می آید؟
متاسفم که کلامم را به این واژه ها می آلایم ولی تنها نامی که برای این رفتار شما میتوانم بگذارم" روسپی گری سیاسی " است.
علی رغم شعارهای دموکراتیکتان میتوانید این کامنت را پاک کنید تا کس دیگری آنرا نخواند اما بعید میداند فردای روز در ایران آبادمان خاطره لبخندهای مضحکتان و آن دهن کجی هایتان به شعور مردم ایران از یادها محو شود.
افتخار با امثال ریچارد پرل دیزی خوردن و گرمابه و گلستان رفتن را برای خودتان نگهدارید. فردا لازمتان میشود.
سلحشوری به گستاخی نیست که نام عکستان را به آن مزین کرده اید. روسپیان گستاخترین مردمانند

شاید خدا را قبول نداشته باشید. شما را به وجدانتان میسپارم.

بوی تلخ قهوه

پی نوشت: با اجازه شما لینک این مطلبتان را در وبلاگم میگذارم .


پس نوشت:
دوست عزیز
همانگونه که حدس میزدم شما تحمل نقد را ندارید.
همان بهتر که مبارزه جانانه تان را منحصر کنید به دلبری از عزیزکانتان که شیفته رنگ چشمانتان هستند.
تا آمریکا هستید سری به ممفیس و لاس وگاس بزنید. دیدن دارد جان شما. یک عکس با گور الویس پریسلی و در لباس بدل او بگیرید و توی وبلاگتان بزنید. حیف است رهبر مامانی و خوش تیپ اپوزیسیون دانشجویی تنش یه تن سلطان راک اند رول نخورد. شما چیزی از آن کم ندارید. شبیه چه گوارا که نمیشوید . لااقل شبیه الویس پریسلی شوید.

کمی هم اسفند هم برای خودتان دود کنید. شما رهبری اپوزیسیون دانشجویی را رد کنید ما چه خاکی به سرمان کنیم...

بوی تلخ قهوه | 12:35 PM |

یکشنبه، 19 فروردینماه 1386 |April 08, 2007

باوبا

چه افتخاری ست فرهنگی زاده بودن...


شمعی خواهم افروخت نوروز و هر روز را
شمعی برایِ او که آموخت مرا
"بابا نان داد"
شمعی خواهم افروخت
برای کسی که سپيدموی شد در جوانی
برای دستانی که ترک خورد
از گرده‌هایِ سرگردانِ گچ
برای کسی که جز زمزمه‌ی محبت نياموخت مرا

شمعی خواهم افروخت در اين نوروز
برای او که نان نوشتن آموخت
برایِ او که هرگز هيچ نخواست
و چو يک‌بار زمزمه کرد آرام
سهم خويش از نانِ سفره را
به بند و زنجير شد

وه! چه وارونه روزگاری‌ست!
سفره را خروار خروار می‌برند
نان را خروار خروار به‌دور می‌ريزند
آموزگار را در بند می‌کنند
به گناهِ نان؟
به گناهِ صفرهایِ ناداشته را خواستن
به گناهِ ناچيزشمردنِ دو و سه
به گناهِ آرزویِ چهار و پنج!
وه که وارونه روزگاری است!

شمعی خواهم افروخت نوروز را
برای موهای سپید از گچ
برای دستانِ ترک خورده
و زنگی در گوش
که فرياد می‌دارد:
"بابا نان ندارد"
بابا اسطوره‌یِ آبرو
بابا حديثِ تلخ ِ تکرار ناداری
بابا بغض ِ هميشه‌گی ِناخواستن‌ها
ناداشتتن‌ها

"بابا نان ندارد"
بابا هيچ ندارد جز آبرو
وارونه روزگاری‌ست!
بزرگ‌مردان ژنده پوش و تهی‌دست
بزرگ‌مردان به زندان‌اندر
رهزنان آزاد از هفت دولت!
رهزنان رها از بند!


[+]

بوی تلخ قهوه | 07:13 PM |

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385 |January 24, 2007

آن گلها چه شده اند؟

کاش می شد این ترانه را به گوش منادیان جنگ برسانیم


Where have all the flowers gone
words and music : Pete Seeger
performed : Joan Baez


Where have all the flowers gone
Long time passing
Where have all the flowers gone
Long time ago
Where have all the flowers gone
Girls have picked them every one
When will they ever learn
When will they ever learn


Where have all the young girls gone
Long time passing
Where have all the young girls gone
Long time ago
Where have all the young girls gone,
Taken husbands every one
When will they ever learn
When will they ever learn


Where have all the young men gone
Long time passing
Where have all the young men gone
Long time ago
Where have all the young men gone
Gone for soldiers every one
When will they ever learn
When will they ever learn


Where have all the soldiers gone
Long time passing
Where have all the soldiers gone
Long time ago
Where have all the soldiers gone
Gone to graveyards every one
When will they ever learn
When will they ever learn
Where have all the graveyards gone
Long time passing
Where have all the graveyards gone
Long time ago
Where have all the graveyards gone
Covered with flowers every one
When will we ever learn,




بوی تلخ قهوه | 07:55 PM |

چهارشنبه، 13 دیماه 1385 |January 03, 2007

طرح ساماندهی

قانون اساسی کیلویی چند؟ !!!


متن کامل آيين نامه ساماندهی پایگاه های اينترنتی ايرانی


هيئت وزيران در جلسه مورخ 29/5/1385 بنا به پيشنهاد شماره 14808/1 مورخ 29/5/1385 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و به استناد اصل يكصد و سي و هشتم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و با توجه به مصوبات جلسات (482) تا (486) و (488) شوراي عالي انقلاب فرهنگي و به منظور انتظام امور و فعاليتهاي اطلاع‌رساني و توسعه خدمات دسترسي به اينترنت در كشور و با هدف ساماندهي (ثبت، حمایت و نظارت) فعاليت پايگاههاي اطلاع‌رسانی اينترنتي ايراني در كشور و با مدنظر قرار دادن:

الف ـ حق دسترسي آزاد و سالم مردم به اطلاعات و دانش

ب ـ حمايت از پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني قانوني

پ ـ رعايت حقوق اجتماعي و صيانت از ارزشهاي اسلامي، ملي، فرهنگي و اجتماعي كشور

ت ـ مسئوليت مدني و حقوقي و كيفري افراد در قبال فعاليتهاي خود حسب مورد

آيين‌نامه ساماندهي فعاليت پايگاههاي اطلاع‌رساني (سايتهاي) اينترنتي ايرانی را به شرح زير تصويب نمود:

آيين‌نامه ساماندهي فعاليت پايگاههاي اطلاع‌رساني (سايتهاي) اينترنتي ايراني

فصل اول: تعاريف

ماده 1ـ اصطلاحات زير در معاني مشروح مربوط به كار مي‌روند:

الف ـ پايگاه اطلاع‌رساني اينترنتي (سايت و وبلاگ): كليه مراكز موجود در شبكه اينترنت كه ارائه دهنده خدماتي مانند www و FTP هستند.

ب ـ پايگاه اطلاع‌رساني ثبت شده: پايگاه اطلاع‌رساني اينترنتي كه مسئول آن اطلاعات و مدارك شناسايي خود و پايگاه را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارائه و مطابق قوانين و مقررات از جمله مقررات مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي به ثبت رسيده و رسيد آن را دريافت كرده باشد و امكان برقراري ارتباط با شخص مورد نظر وجود داشته باشد.

پ ـ پايگاه اطلاع‌رساني با هويت نامعلوم: پايگاه اطلاع‌رساني اينترنتي كه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ثبت نشده باشد.

ت ـ موارد غيرمجاز: موارد ممنوع براي انتشار در پايگاههاي اطلاع‌رساني اينترنتي از جمله موارد موضوع ماده (6) آيين‌نامه واحدهاي ارائه كننده خدمات اطلاع‌رساني و اينترنت، رسا (ISP) مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي و ماده (7) اين آيين‌نامه.

ث ـ فعاليت غيرمجاز: انتشار هر نوع داده در پايگاههاي اطلاع‌رساني اينترنتي كه مشمول حداقل يكي از موارد غيرمجاز ياد شده باشد.

فصل دوم: ساماندهي و وظايف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

ماده 2 ـ مقررات و ضوابط شبكه اطلاع‌رساني رايانه‌اي مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي و ديگر قوانين و مقررات حاكم لازم‌الرعايه مي‌باشد.

ماده 3ـ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ضمن مديريت،ساماندهي و نظارت بر پايگاههاي اطلاع‌رساني اينترنتي از فعاليت پايگاههاي اطلاع‌رساني اينترنتي ايراني ثبت شده و با فعاليت‌هاي مجاز و سالم در كشور حمايت مي‌كند.

ماده 4 ـ وظايف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به شرح زير است:

الف ـ پيش‌بيني و راه‌اندازی ساختار مناسب تشکیلاتی با استفاده از ظرفيتهاي موجود براي ساماندهي، هدايت و حمايت از فعاليتهاي اينترنتي مجاز و برخورد با فعاليتهاي غيرمجاز.

ب ـ پيش‌بيني بودجه مناسب ساليانه به منظور سالم‌سازي و سامان‌بخشي به فعاليتهاي اينترنتي در كشور.

پ – تعیین شرایط لازم برای پایگاه ، مدیران مسئول سایت ها و نیز تعیین ساز و کار مناسب به منظور ثبت رسمی پایگاه های اطلاع رسانی و لغو آن و اعلام عمومی هر مورد.

ت – اتخاد راهکارهای اجرایی مناسب برای حمایت مادی و معنوی از عوامل تقویت کننده فعالیت های سالم و مفید اینترنتی با اولویت خبر رسانی
تبصره – سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در راستای تحقق بند های فوق موظف به همکاری لازم با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد.

ماده 5- پایگاه ها و سایت های اطلاع رسانی اینترنتی ملزم به ثبت مشخصات مربوط و ثبت هویت مدیر مسئول خود بارعایت قوانین و مقررات از جمله مقررات مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشند .

تبصره – پایگاه های اطلاع رسانی که فعالیت خود را قبل از ابلاغ این تصویب نامه آغاز کرده اند حداکثر به مدت دو ماه برای ثبت فرصت دارند و پس از این مهلت و عدم ثبت مشمول بند پ ماده (1) می باشند.

ماده 6- پایگاه اطلاع رسانی اینترنتی موضوع بند پ ماده 1 توسط کار گروه موضوع ماده 8 مسدود می شود .

فصل سوم : تخلفات و نحوه رسیدگی به آنها

ماده 7- انتشار و نگهداری هر نوع داده اعم از متن ، صدا ، عکس ، تصویر ، کارتون ، پویا نمایی ، فیگور ، کاریکاتور ، فیلم و غیره که از جمله حاوی مضامین زیر و موارد موضوع بند های "ت و ث " ماده 1 این ایین نامه باشد در پایگاه اطلاع رسانی ممنوع است :

الف – مطالب الحادی و نفی یا تضعیف اصول و ارزش های اسلامی و یا توهین به اسلام و مقدسان آن و اهانت به امام (ره) و یا رهبری

ب – توهین به ادیان آسمانی و کتب مقدس و انبیاء و معصومین و مقدسان

پ – تحریک و تشویق به ارتکاب اعمال علیه امنیت ، حیثیت و منافع جمهوری اسلامی ایران

ت – تحریف مطالب امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری مدظله العالی ، تحریف انقلاب اسلامی ملت ایران و توهین به ارزش های آن .

ث – هر گونه اقدام علیه قانون اساسی و یا تفرقه افکنی و خدشه در وحدت و وفاق ملی و استقلال و تمامیت ارضی و یا القاء بد بینی و نا امیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کار آمدی نظام

ج – توهین به اقوام و اقلیت های مذهبی

چ – افشای اسرار و اسناد طبقه بندی شده از قبیل نظامی ، امنیتی و سیاسی دولتی و خصوصی

ح – اشاعه منکرات و ترویج فحشا و مطالب مغایر با عفت و اخلاق عمومی

خ – توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی

د – اطلاعات خصوصی و شخصی افراد بدون اخذ اجاره کتبی از آنان

ذ – انجام فعالیت های اقتصادی غیر قانونی از قبیل پولشویی ، تجارت هرمی و غیره .

ر – تبلیغ یا آموزش پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز

ز – آموزش و ارائه هر نوع روش مقابله با مسدود سازی پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز (فیلترینگ)

ژ – نشر اکاذیب و افترا

س – برقراری هر نوع پیوند که مبلغ و مروج پایگاه های اطلاع رسانی حاوی مضامین جزء های فوق الذکر باشد.

ش – هر نوع اقدام خلاف شرع یا قانونی دیگر یا مخالف ضوابط و مقررات

ماده 8- انتشار هر نوع داده ممنوع ( موضوع بند های ت و ث ماده 1 و ماده 7 این آیین نامه و بند های آن) در پایگاه های اطلاع رسانی منجر به ارسال گزارش از طریق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به کار گروه تعیین مصادیق پایگاه های غیر مجاز اینترنتی ( مرکب از وزیران فرهنگ و ارشاد اسلامی ، اطلاعات ، ارتباطات و فناوری اطلاعات و دادگستری ) به منظور مسدود سازی پایگاه اطلاع رسانی خواهد شد .

ماده 9- رسیدگی به اداره فعالیت غیر مجاز پایگاه های اطلاع رسانی ثبت شده با توجه به نوع و آثار آن به یکی از اشکال زیر حسب مورد و یا حسب شدت و ضعف آن خواهد بود.

الف – تذکر رسمی به مسئول پایگاه های اطلاع رسانی نسبت به حذف داده یا داده های ممنوع و جبران آن مانند اصلاح یا عذر خواهی

ساز و کار لازم برای ابلاغ تذکر رسمی به این دسته پایگاه ها توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تعیین می شود .

ب - ارسال گزارش به کار گروه تعیین مصادیق پایگاه های غیر مجاز اینترنتی با تقاضای مسدود سازی پایگاه اطلاع رسانی برای مدت محدود یا تعطیل دائمی .

پ – مسئولان پایگاه های اطلاع رسانی ثبت شده که به دلیل تخلف مسدود شده اند ، می توانند درخواست تجدید نظر خود را برای بررسی در کار گروه یاد شده به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارائه کنند .

فصل چهارم – سایر مقررات

ماده 10- اتخاذ تصمیم نسبت به پایگاه های موضوع این آیین نامه مانع طرح شکایت علیه آنها در مراجع ذی صلاح و جبران خسارت و مجازات قانونی نمی باشد .

ماده 11- هر گونه تغییر ، اصلاح و یا الحاق و جایگزینی در این آیین نامه پس از طرح و تصویب در هیئت وزیران مجاز خواهد بود.



باید کاری کرد


بیایید با لینک دادن به وب سایت ساماندهی و بمباران گوگلی به شکل زیر اعتراض خود را اعلام کنیم...

sensorship

برای مطالعه بیشتر:
عصیان
Committee Of Blogging Rights Advocates
Iranianpep.com
افشای 17خطای امنیتی و حرفه ای در طرح ملی ساماندهی پایگاه‌های اینترنتی

بوی تلخ قهوه | 08:49 AM |

چهارشنبه، 8 آذرماه 1385 |November 29, 2006

فریاد زیر آب...

Babak-Bayat2.jpg


«وقتی ملودی ای می سازم که غمگین باشد، وقتی می فهمم اثرگذار بوده که حتما پای پیانو گریه کنم» و مگر ملودی شاد هم ساخته است؟ ملودی ها همه در فاز گریه اند و چقدر گریه کرده است پای آن پیانوی قهوه ای رنگ. من می گویم قهوه ای رنگ. حرفم را اصلاح می کند؛ «ماهاگونی، به این رنگ می گویند ماهاگونی نه قهوه ای» البته اول داشتم می گفتم پیانوی سفید رنگ و بعد که فکر کرده بودم به نظرم رسیده بود که پیانو قهوه ای است و کلاویه هایش سفید است و کار کشیده بود به فرق بین رنگ های قهوه ای و ماهاگونی.
در طبقه پایین خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم رنگ و رویش زرد بود و به شدت لاغر شده بود. با لباس خانه لاغرتر دیده می شد. چشمانش گود رفته بود. ریش پرفسوری گذاشته بود و به نظر می رسید از سه سال قبل که برای آخرین بار دیده بودمش بیشتر از ده سال پیر شده است.
رویم نشد بگویم برویم طبقه بالا در دفتر کارش کنار همان پیانو اما گفت وگویم را با همان شروع کرده بودم. گفته بودم؛ «قبلا هر وقت صحبت می کردیم کنار آن پیانوی قهوه ای می نشستیم و صحبت می کردیم.» گفت؛ «ماهاگونی. به این رنگ می گویند ماهاگونی، نه قهوه ای» گفتم؛ «با کلاویه های سفید».

گفت؛ «مگر کلاویه غیرسفید هم داریم؟». دست و پایم را گم کرده بودم که نکند از چیزی ناراحت است یا حالش خوب نیست و یا بدموقعی آمده ام. از پیانو شروع کرده بودم که بگویم قبلا ما در کنار همان پیانو گفت وگو می کردیم. می خواستم بگویم پیانویش فرق دارد. آنجا خیلی ها کنارش می ایستادند تا او آهنگ های ساخته شده را بخواند. پیانو بزند و زمزمه کند تا آنها بعدا اجرایش کنند. به اینجاها نرسیدم. گفت؛ «می خواهی برویم کنار همان پیانو». گفتم؛ «نه، فقط می خواستم بگویم نکند دیگر پیانو نمی زنید؟»

گفت؛ «مگر می توانم؟» خیلی طول نکشید که به بهانه ای گفت؛ «پاشو بریم طبقه بالا»


همیشه همین طور بود. آنهایی که خیلی به او نزدیک تر بودند بیشتر می توانند نظر بدهند. من دست بالا شاید 10بار دیدمش و آنکه دیدم به سختی حساس و زود رنج بود. معمولا این حساس بودن را بیشتر به شاعران نسبت می دهند به مصداق آنکه سهراب هم گفته بود؛ «به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...» واقعا همین گونه بود.

باور کردنی نبود که این همه خصلت های انسانی به صورت اغراق شده در یک نفر وجود داشته باشد. قیافه خیلی مردانه و نسبتا خشنی داشت، نسبتا درشت اندام بود به نظر نمی رسید که اینقدر به گریه نزدیک باشد ولی بود. در این مثلا 10 بار شاید بیشتر از پنج بارش را در همان چند ساعت در کنار هم بودن، گریه اش را هم دیدم. به هر بهانه ای یک بار وقتی از رفاقت های قدیم حرف می زد و ایرج و ترانه بن بست و کوچه های کودکی و آن خواننده که مورد علاقه اش بود. یک بار وقتی که می خواست بگوید چقدر غزل - تنها دخترش - را دوست دارد.
یک بار وقتی داشت ماجرای تصادف پسرش بامداد را تعریف می کرد که چطور وقتی قامت رعنای پسر جوانش را دیده بود که روی برانکارد بیمارستان افتاده بود دست به دامن امام رضا(ع) شده بود که؛ «آقا، من پسرم رو از تو می خوام آقا. آقا این پسر برای فیلم تو پیانو زده...» وقتی اینها را می گوید، می شود مثل همانهایی که در کنار ضریح امام رضا(ع) دارند برای شفای فرزندشان دعا می کنند.
محابایی ندارد از آنکه وقتی گریه می کند هق هق گریه اش بلند شود، آنقدر با حس از خاطرات کودکی اش با ایرج جنتی عطایی صحبت می کند که انگار این خاطره مربوط به همین دیروز است. وقتی حس هایش را از نزدیک حس می کنی می فهمی که چرا ملودی هایش آنقدر به دل می نشینند. ملودی هایش را زندگی می کرد. زندگی اش را ملودی کرده بود. کوچه های بن بست کودکی را ضیافت های عاشقانه اش را. همه چیز را. با وجود آنکه آهنگساز بود از جنس شعر بود. از جنس شاعران بود تا آهنگسازان. نمی گفت شعر هم می گوید. شاید هم شعر می گفت اما نمی گفت شعر گفته است یا نه. با شعر عجین بود. همانقدر که آهنگسازان بزرگ را می شناخت، شاعران بزرگ ایران و جهان را به خوبی می شناخت.
علاقه اش به شاملو عجیب و غریب بود. چیزی در حد عشق. وقتی از «سکوت سرشار از ناگفته هاست» حرف می زد بغض می کرد. به بهانه های مختلف صحبت هایش را می برد به سمتی که دوست داشت و این دوست داشتن ها بیشتر با کارهای مشترکی بود که با شاملو انجام داده بود یا فیلم هایی که موسیقی اش را ساخته بود و بیشتر کارهای مشترکش با بیضایی مثل مرگ یزدگرد، مسافران، شاید وقتی دیگر و فیلم های دیگرش از قبیل «نقطه ضعف»، «پرده آخر»، «تختی» و بسیاری فیلم های دیگر که خودش می گفت به خیلی هاشان افتخار می کند و همه شان را دوست دارد.
کافی بود یک سوال کوتاه تخصصی در زمینه یکی از کارهایش در این حوزه ها بپرسی تا همه چیز درباره روش اش در ساخت موسیقی فیلم را بشکافد یا برایت بگوید که چطور برای بندبند شعرهای شاملو موسیقی نوشته است. همه چیز را توضیح می داد. برای موسیقی پاپ چندان توضیح گسترده نمی داد جز برای اندکی از آهنگ هایش و صدالبته بیشتر آهنگ های قبل از انقلابش. همه شنیده بودند که در بعد از انقلاب برای خوانندگان جدی آن طرف آب ها زیباترین آهنگ هایشان را ساخته است اما وقتی می پرسیدی در حالی که لب می گزید با گوشه چشم به دستگاه ضبط نگاه می کرد به شیوه خیلی خاصی می گفت؛«نه» بعد موضوع بحث را عوض می کرد.

جوان هایی را که با آنها همکاری کرده بود دوست داشت و فکر می کنم بیشتر از همه محمداصفهانی را و حامی را. مانی رهنما را هم دوست داشت اما هیچکس نتوانست جای خواننده بن بست را برایش بگیرد؛ همان طوری که هیچ شاعری برایش ایرج جنتی عطایی نشد. همکاری هایش با اکبر آزاد در ترانه های «بغض» و «آسیمه سر» را دوست داشت اما ایرج و نوستالژی های کودکی و جوانی اش همیشه اشکش را در می آورد. عکس او را بزرگ کرده بود و گذاشته بود بالای آن پیانوی ماهاگونی. عکس شاملو را هم. یک عکس بزرگ دیگر هم بود که در آن پسرانش بغلش کرده بودند. دخترش را بی نهایت دوست داشت. یکی از آن گریه های لب چشمش برای وقتی بود که داشت ماجرای خریدن ماشین برای غزل را تعریف می کرد.

یکبار وسط صحبت، شهین خانم، همسرش آمد داخل سالن. گفت؛«شهین یه چیزی بگو بگذار صدات ضبط شه اگر تو نبودی... » بغض کرده بود بعد که خانمش رفته بود از زحمات همسر مهربانش می گفت.

این مربوط به دورانی بود که بیماری از سرورویش می بارید اما نمی خواست باور کند بیمار است. یعنی باور کرده بود. دلش می خواست دیگران هم باور کنند اما بیماری کبد ظاهرا شوخی بردار نیست. حداقل نشان داده است با اهالی موسیقی اصلا شوخی ندارد. در فاصله کمتر از چهارسال دوتن از بهترین های موسیقی ما و خصوصا موسیقی پاپ ما را از ما گرفته است. فرهاد هم ناراحتی کبدی داشت و در شصت و اگر اشتباه نکنم دو سه سالگی رفت. بابک بیات هم شصت ساله بود. فقط شصت سال.
گفته بود تا هفتادوپنج سالگی کار می کند. پانزده سال دوران پختگی موسیقی اش را پیچید و به شانه گذاشت و رفت. ناراحتی کبدی ظاهرا شوخی ندارد. گران هم هست مخارجش لامصب.نزدیک صدمیلیون خرج داشت و او داشت خانه اش را می فروخت که صدمیلیون را جور کند. کسی هم که مسوول نیست. هیچکس وظیفه صیانت از مفاخر هنری ما را ندارد. باید صدمیلیون ذخیره می گذاشت در گوشه خانه اش برای چنین روزهایی.

حالا دیگر تمام شده است. پیانوی ماهاگونی اش را گذاشته است بماند کنج دیوار طبقه دوم خانه اش. ملودی هایش را لابد با سوت هم می تواند بنوازد. می رود پای درختان سرو امامزاده طاهر. جایی که دوست داشت، جایی که دوستان زیادی دارد. شاملو هم آنجاست. آقای شاملو آغوش بازکن. بابک می آید. گوش کن. صدای آداجیوی بابک می آید.


آرش نصیری

بوی تلخ قهوه | 04:53 PM |

سه شنبه، 7 شهریورماه 1385 |August 29, 2006

پاگرد

هوا سرد است
برگ‌ها اندکی در آغوش باد می‌رقصند
سرانگشتان باد را می‌بوسند
و بی‌تاب بر خاک می‌افتند
یک والس کوتاه در خاطره‌‌ی سلولزی‌شان

کنار استخر مرغ‌آبی‌ها سر و صدا راه انداخته‌اند
مردی جوگندمی، چند پاکت در دست می‌گذرد:
- آه چطور در این سرما غذا گیرتان می‌آید!

دختر بچه‌ای که دنبال مادرش می‌دود
سر بر می‌گرداند:
-تاریک که شود
ترس دارد
مرغ‌آبی‌های کوچولو چطور خوابتان می‌برد!

از روی نیم‌کت چوبی بلند می‌شوی
چند بالرین سلولزی زیر پایت له می‌شوند
بغض می‌کنی:
-آه مرغ‌آبی‌ها!
مرغ‌آبی‌های تنها،
کسی را که گم کرده‌اید
کسی را که رفته‌است بی‌صدا
چطور دوباره پیدا می‌کنید
چطور دوباره در این دیر‌وقت او را صدا می‌زنید!

بوی تلخ قهوه | 09:10 PM |

دوشنبه، 2 مردادماه 1385 |July 24, 2006

گفتي كه باد مرده است

00263-00-shamloo.jpg


گفتي كه:
« باد، مرده ست!
از جاي بر نكنده يكي سقف راز پوش
بر آسياب ِ خون،
نشكسته در به قلعه بيداد،
بر خاك نفكنيده يكي كاخ
باژگون.
مرده ست باد!»
گفتي:
« بر تيزه هاي كوه
با پيكرش،فروشنده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان كشيده اي.
اين را،من
همچون تبي
ـ درست
همچون تبي كه خون به رگم خشك مي كند
احساس كرده ام.)

وقتي كه بي اميد وپريشان
گفتي:
«مرده ست باد!
بر تيزه هاي كوه
با پيكر كشيده به خونش
افسرده است باد!» ـ
آنان كه سهم شان را از باد
با دوستا قبان معاوضه كردند
در دخمه هاي تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با كبر دردشان:
« ـ زنده ست باد!
تا زنده است باد!
توفان آخرين را
در كار گاه ِ فكرت ِ رعد انديش
ترسيم مي كند،
كبر كثيف ِ كوه ِ غلط را
بر خاك افكنيدن
تعليم مي كند !»

(آنان
ايمانشان
ملاطي
از خون و پاره سنگ و عقاب است.)
***
گفتند:
«- باد زنده است،
بيدار ِ كار ِ خويش
هشيار ِ كار ِ خويش!»
گفتي:
«- نه ! مرده
باد!
زخمي عظيم مهلك
از كوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زندگيت شر مساري
از مردگان كشيده اي،
اين را من
همچون تبي كه خون به رگم خشك مي كند
احساس كرده ام.

بوی تلخ قهوه | 05:43 PM |

شنبه، 31 تیرماه 1385 |July 22, 2006

حواست باشد

اين کيف و
کتاب ها را نبين
توي دستم

آرام نشستنم را
توي اين کافه
نبين

انگشت هاي جوهريم را نبين
و چند شعر چاپ شده ام را

خيلي هم کوچک نيستم
پاش بيافتد
بطري هم مي شکنم
شيشه مغازه و ماشين را هم
همين طور
تازه
مي توانم
با يک دو ريالي
زنگ بزنم به خانه شما

اين ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش
نامردي نامردي مي آورد
در ضمن
يک کار ديگر هم بلدم
حواست باشد
مي توانم گريه کنم.


شهرام رفیع زاده


***

هر کسی گاهی به چیزی گیر میدهد یا خودش به آن گیر میکند . من هم مدتی ست عجیب به وبلاگ دوست نادیده ام فتانه عزیز گیر داده ام. روزی نیست که سری به پستوی خانه اش نزنم . انصافا بسکه مهمان نواز است دست خالی برت نمی گرداند. اصفهانی با صفا به این میگویند دیگر. برایش سلامتی آرزو میکنم. شاید قصه قطارها هنوز یادش باشد...

http://shargi.blogspot.com

بوی تلخ قهوه | 06:37 PM |

شنبه، 24 تیرماه 1385 |July 15, 2006

روز به خیر


هنوز تا فردا چند روز راه مانده است.

یادت هست

وقتی مرا برای همیشه ترک می گفتی؟

وقتی

ترانه هایت را از آن کوچه ها پاک می کردی؟

باران بارید.

و عطر تو درختان پیر را دوباره عاشق کرد.

روز به خیر...

شاهرخ ستوده فومنی
http://foumani.persianblog.com/



alley.jpg

***

. نمی دانم این شعر چرا مرا اینطور به هم ریخته. بغض است که در گلو وامانده . چشمهایم می بارد . چه میدانم. چشمها برای بارش اند دیگر. نبارند که چشم نیستند.

بوی تلخ قهوه | 11:30 AM |

شنبه، 30 اردیبهشتماه 1385 |May 20, 2006

تفاوت

چه تفاوت دارد؟
من يا تو
شب يا روز
تاريکی،زيبايی
پشت اين پنجره ها جايی نيست.
لحظه هايی مبهم
وصداهايی گنگ
روشنايی رفته
سايه می ريزد از سقف
باز هم تنهايی باز هم تاريکی
چه تفاوت دارد؟

بوی تلخ قهوه | 12:36 AM |

جمعه، 25 فروردینماه 1385 |April 14, 2006

برای سنگ شکسته مزار شاملو

شنيده ام که سنگ گورش را شکسته ايد. دير آمديد. اين فقط نشانه ای از اوست. داريد خشمتان را بر سر سنگی خالی می کنید. صاحبش اينک تکثير شده است به هزاران هزاران. خودش جائی است که دستتان به او نمی رسد. حالا هی سنگ را بشکنيد. هی بزنیدش. او نشسته است در خانه هايتان، در ذهن و زبان بچه های ايرانی که زبان که باز می کنند، تا زيبائی های زبان خود را دريابند خروس زری، پيرهن پری می خوانند. پرپا نخوانده فدشان به يک متر نمی رسد. و آن وقت است که صدای شاملو در گوششان می پيچد که با آن ها سخن می گويد:. پريا خسه شدين... مرغ پر بسه شدين... چيه اين های های تون ... گريه تون وای وای تون....

آن وقت است که مث ابرای بهار گريه می کنن پرياتون .... مث ابرای بهار.

اما اين حق شماست که بر نشانه اش خشم و کين بباريد. هی بزنيدش. آتشش بزنيد. بسوزانيدش. هراستان باد از استخوان هاي غول. چرا که:

او با لبان مردم
لبخند می زند
درد و امید مردم را
بااستخوان خویش
پيوند می زند.

هم از این رو از استخوان شکسته و بريده اش هم هراستان باید. شاملو دشمن جهلتان بود. بشکنيد سنگش را که به جهل نازنين تان، که از آن نزديک تر به خود نداريد، دشمن تر از او کسی نبود. پدران جاهلتان هم بارها او را کشتند به زمانی که زنده بیدار بود. و زنده تر از او کس نبود. پدران جاهلتان هم بر شانه اش نشستند و دلش شکستند. اما چون نیک بنگرید از او گريزتان نیست، مگر آن که کر شوید و کور. و نبيندش که لابلای دفتر های مشق بچه هایتان نشسته است. نشنويدش که در گوش بچه هایتان هنوز پریا می خواند.

مگر نماينده جهالت تان مصمم به سوزاندن شکستن حکیم توس نبود. مگر غول نبود که همان اول کار شما را شناخت که دهان ها را می بوئيد مبادا کس گفته باشد دوستت دارم. همان که دانست از دستتان خدا را در پستو خانه نهان باید کرد.

شاملو همه عمر به انگشت اشاره ای - که از قامت همه بت هاتان بزرگ تر بود همان يک انگشت اشاره اش – شمايان را فریاد داد که:
ای ياوه ياوه ياوه خلایق...
مست ايد و منگ یا به تظاهر
تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانکی.

اما شما کار خود کنید که همين است برازنده تان. سنگ گورش بشکنيد به اين گناه که بتواره هايتان را چنان شکست که صدايش در گوش هماره تاريخ ماندنی ست. اما نام الف بامداد نمی توانید زدود. بر بلندائی ايستاده است آن که سرورانتان از فهم ارتفاع آن در عجزند، چه رسد که آن را آرزو کنند. به نزديکی آن هم عبور نمی توانند کرد. چه رسد که بدان رسيده باشند. همه نفت های دنيا را در چراغ خود بريزند روشنائی يک لحظه آن کس ندارتد که گفت چراغم در اين خانه می سوزد.. چرا که بت هاي پرگويتان همه از جنبس امروزند و او از تبار همیشه بود. موجوديت محض، که در غياب خود ادامه می يابد. حضور قاطع ايجاز. تصوير انسان را چنان که او می ديد ، چنان که او می خواست. که او مردی مختصر نبود. اما خلاصه خود بود. که سرود:
خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند

و شما عاشقان جهل اما چه خوب می دانيد که وقت شکستن سنگ نشانه او بايد رو نهان کنید، شبانه دزدانه بيائيد بی چراغ. که آن غول زيبا در استوای شب ايستاده است، غريو زلالی همه آب های جهان.

اما رویتان از او پنهان نیست، که او شما را چنان می شناخت که تبردار واقعه را. اما بايدتان رو از مردمان پنهان کرد، همان ها که شاملوی خسته شاعرشان و غمخوارشان بود، از فرزندانتان هم رو نهان کنيد. همان ها که حافظان حافظ زمانه خودند.

در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
ای خداوندان ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را
جادوانه بی نصيبی باد.
باد تا فانوس شيطان را برآويزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین
باد تا شب های افسون مايه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جادوانی تر کنم نفرين!


مسعود بهنود

بوی تلخ قهوه | 11:53 PM |

شنبه، 6 اسفندماه 1384 |February 25, 2006

سه قطره خون

صادق هدايت


"ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوريكه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ديگرآزاد خواهم شد ؟ آيا ناخوش بوده ام ؟ يكسال است ، در تمام اين مدت هر چه التماس مي كردم كاغذ و قلم ميخواستم بمن نميدادند . هميشه پيش خودم گمان مي كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت … ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند . چيزيكه آنقدر آرزو ميكردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فايده. از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بي حس مي شود . حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: سه قطره خون

...
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد . ولي چه فايده ؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوبست _ يكسال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجرة خراشيده كه جانم را به لب رسانيده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار ..! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم . هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست ، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم ولي ناله ها ، سكوت ها ، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهدكرد...

هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي : آش ماست ، شير برنج ، چلو ، نان و پنير ، آنهم بقدر بخور ونمير ، - حسن همة آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد ،وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند . او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست ، با آن قد كوتاه ، خندة احمقانه ، گردن كلفت ، سرطاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده ، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده . اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همة ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي .

يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر بجاي او بودم يكشب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي ايستادم دستم را به كمر ميزدم ، مرده ها را كه ميبردند تماشا مي كردم. اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم ، بخيالم كه آمده اند مرا بكشند. همة اينها چقدر دور و محو شده . هميشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است .

دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد . ميگفتند او قصاب بوده ، به شكم پاره كردن عادت داشته . اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود ، دستهايش را از پشت بسته بودند . فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود . من ميدانم همة اينها زير سر ناظم است .
مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي خواست بگريزد ، او را گرفتند . پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است .خودش را دختر چهارده ساله ميداند ، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
همة اينها زير سر ناظم خودمان است . او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته ، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه مي كند ، هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده . اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده . يك قفس جلو پنجره اش آويزان است ،قفس خالي است ، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
ديروز بود دنبال يك گربة گل باقالي كرد .همين كه حيوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت ، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند . اين سه قطره خون مال گربه است ، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است .
از همة اينها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است ، دو هفته نيست كه او را آورده اند ، با من خيلي گرم گرفته ، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. ميگويد كه هركاري، بخصوص پيغمبري ، بسته به بخت و طالع است. هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامة دهر باشد و پيشاني نداشته باشد بروز او ميافتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند . روي يك تخته سيم كشيده بخيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي خواند . گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده اند ، شعر يا تصنيف غريبي گفته :
" دريغا كه بار دگر شام شد ،
سراپاي گيتي سيه فام شد ،
همه خلق را گاه آرام شد ،
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون .
جهان را نباشد خوشي در مزاج ،
بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج ،
چكيده است بر خاك سه قطره خون "
ديروز بود در باغ قدم ميزديم . عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان بديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي آيند . من آنها را ديده بودم و مي شناختم، دختر جوان يك دسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد ، پيدا بود كه مرا دوست دارد ، اصلا به هواي من آمده بود ، صورت آبله روي عباس كه قشنگ نيست ، اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
...

تا كنون نه كسي بديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يكسال است . آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود . ما با هم همسايه بوديم ، هر روز با هم به دارالفنون مي رفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره مي كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم . رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد . سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد .اتفاقا" يكماه پيش از عقد كنانش زد و سياوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
خوب يادم است ، نزديك امتحان بود ، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوة مدرسه روي ميز ريختم همينكه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است . ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم ، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي بنظرم نرسيد . وقتيكه بر ميگشتم از آن بالا در خانة سياوش نگاه كردم ، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
- سياوش تو هستي ؟
او مرا شناخت و گفت :
- بيا تو كسي خانه مان نيست .
- صداي تير را شنيدي؟
- انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، ومن با شتاب پائين رفتم و در خانه شان را زدم .خودش آمد در را روي من باز كرد . همين طور كه سرش پائين بود و بزمين خيره نگاه ميكرد پرسيد :
- تو چرا بديدن من نيامدي؟
- من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد.
- گمان مي كنند كه من ناخوشم ، ولي اشتباه ميكنند .
دوباره پرسيدم :
- اين صداي تير را شنيدي ؟
بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد . من از نزديك نگاه كردم ، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود. بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روي صندلي نشستم ، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من، كنار ميز نشست . اطاق او ساده ، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود . كنار اطاق يك تار گذاشته بود . چند جلد كتاب و جزوة مدرسه هم روي ميز ريخته بود . بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
- من يك گربة ماده داشتم، اسمش نازي بود . شايد آنرا ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده . روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آنرا از ميان تا كرده باشند . روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو ميكرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را مي ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم . گويا گربة ماده مكارتر و مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در مي آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز مي كرد، دوري مي جست . لابد نازي پيش خودش خيال مي كرد كه آدمها زرنگتر از گربه ها هستند و همه خوراكيهاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالود ي به چنگش مي افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي كرد . چشمهاي او درشت تر مي شد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد . بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي آورد . چون با همة قوة تصور خودش كلة خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان مي كرد، در كمين مي نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبر دستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود . بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد ، كلة خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي كرد و نه تملق ميگفت .
در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد ، وحشي و تودار بود و اسر ار زندگي خودش را فاش نمي كرد، خانه ما را مال خودش ميدانست ، و اگر گربه غريبه گذارش به آنجا ميافتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده مي شد.
صدائي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره اي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهائي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي انداخت همه باهم توفير داشت . و آهنگ آنها تغيير مي كرد : اولي فرياد جگر خراش ، دويمي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك نالة دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي كشيد، تا بسوي جفت خودش برود . ولي نگاههاي نازي از همه چيز پر معني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، بطوريكه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد : در پس اين كلة پشم آلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهائي و چه احساساتي موج ميزند !
پارسال بهار بود كه آن پيش آمد هولناك رخ داد . ميداني در اين موسم همه جانوران مست ميشوند و به تك و دو مي افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه جنبندگان ميدمد . نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله اش زد و با لرزه اي كه همة تن او را به تكان ميانداخت ، ناله هاي غم انگيز مي كشيد . گربه هاي نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند . پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از همه پر زورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد مادة خودشان جلوه اي ندارند. برعكس گربه هاي روي تيغة ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي خواندند . تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي مي كردند . تا سفيدة صبح اين كار مداومت داشت . آنوقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق ميشد.
شبها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كارميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند . من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم .ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت . گويا كمرش شكست ، يك جست بلند برداشت و بدون اين كه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينة ديوار باغ افتاد و مرد.
تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود . نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوئيده و راست سر كشتة او رفت . دو شب و دو روز پاي مرده او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي كرد، مثل اين كه به او ميگفت : " بيدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازي خوابيدي ، چرا تكان نميخوري؟ پاشو ،پاشو! " چون نازي مردن سرش نمي شد و نميدانست كه عاشقش مرده است. فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود . آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد ، آيا پي عشقبازي خودش رفت ، پس مردة آن ديگري چه شد؟
يكشب صداي مرنو مرنو همان گربة نر را شنيدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم به همچنين ، ولي صبح صدايش ميبريد . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم .چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله طويلي كشيد و صدايش بريد . صبح پائين درخت سه قطره خون چكيده بود . از آنشب تا حالا هر شب مي آيد و با همان صدا ناله ميكشد . آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نميشنوند. هر چه به آنها مي گويم به من ميخندند ولي من ميدانم ، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته ام . از آنشب تا كنون خواب به چشمم نيامده، هر جا ميروم ، هر اطاقي ميخوابم ، تمام شب اين گربة بي انصاف با حنجرة ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همان جائي كه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم ، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مي نشيند . تير كه خالي شد صداي نالة گربه را شنيدم و سه قطه خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي ؟
...در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت :
- البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي شناسيد ، لازم به معرفي نيست ، ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده اند .
- بله من ديده ام...
ولي سياوش جلو آمد قه قه خنديد ، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت : ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر مي گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند .
بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
- بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سياوش بگيرم ، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم ،ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است . ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد ، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است ، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه در آورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم :
"دريغا كه بار دگر شام شد ،
سراپاي گيتي سيه فام شد ،
همه خلق را گاه آرام شد ،
مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
جهان را نباشد خوشي در مزاج ،
بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج ،
چكيده است بر خاك سه قطره خون ."
به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت ، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت :
- اين ديوانه است .
بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند . در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشة پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند .

بوی تلخ قهوه | 11:13 PM |

شنبه، 24 دیماه 1384 |January 14, 2006

خاطرات سرب

روزهاست كه حرفهايم درونم موج ميزنند . به گمانم كه دلتنگم. آمدم بنويسم كه شعر