بابا عاملی رفت

انتظار خبرش را داشتم. آن روز سرد پاییز که صورت رنجور و تکیده از شیمی درمانی اش را در یک برنامه تلویزیونی دیدم دانستم دیری نخواهد پایید که تکه ای دیگر از دنیای رنگارنگ کودکی ام را خاک به کام خود فروخواهد کشید.
حالا او رفته است اما صدای مهربان و پندگویش که کودکی های هم سن وسال های مرا شکل داده بر آوندهای ما حک شده است.
قصه هزار و یکم اما داستان خود او بود که چون شهرزاد قصه گفت و با قصه هایش زندگی بخشید و انسان ساخت
روحش شاد
به آیینه می نگرم
مردی میانه سال با موهای خاکستری روبرویم نشسته و برای قصه گوی روزهای جمعه دوران کودکی اش سخت اما بی صدا می گرید...
شهرزاد کودکی هایمان در آغوش خاک آرمیده است .راستی برای کودکانمان چه کسی قصه خواهد گفت؟
مهر که میآید دلم برای دستانش میگیرد. دستانی که بوی هندسه میدهند ، با آن انگشتان ظریف و ناخنهای باریک و بلند که قائمهترین زاویه ها را روی خاطراتم رسم کردهاند ، خاطرات گچی رها از درد بلوغ با آن خطهای سفید که همیشه چون خود او مستقیم و صریحاند. چشمانم را که میبندم کوچک میشوم انگار، کوچه قاسمیان با آن خانههای آجری و دیوارهای بلندش یادم میآید ، بوی آشنای نانوایی در آن کنج و لبخند همیشگی عباسآقا با آن لهجه شیرین آذری که تکهای نان بربری داغ را به مهر تعارف میکند وگاه تکه پنیری از باقیمانده ناشتای صبح زودش را. خوشمزهترین پنیر دنیا ...و پدر لبخند می زند .آخر او همه چیز را میفهمد. آنسوتر ، مغازه سراجی دوست پدر است که کیف چرمی نو و سنگین مرا دوباره دوردوزی میکند ، محض احتیاط ...و پدر شیطنت های مرا میفهمد . دو قدم بالاتر،درست نبش سرازیری شنبه بازار بوی سرکه خانگی و ترشی هفت بیجار مرضیه خانم هوا را پر و مرا گرسنه و بی تاب میکند... و پدر این را نیز میفهمد . بقالی حسنآقا با آن پفکنمکی های تازه ،لواشکهای پر شنریزه وآدامسهای سکهای شیرینش کمی آنطرفتر است. لحظهای بعد پاکت پلاستیکی قرمز و زرد پفکنمکی در دستم اجابت بزرگترین آرزوی کودکانهام در همان لحظه است.آخر پدر آرزوهایم را میفهمد. صدای قژقژ گاری دستیها و سوت سقف حمام عمومی قاسمیان در هم می آمیزد.حمام را که میبینم ناخودآگاه لبخند میزنم ، به یاد کانادا درای خنک پنج ریالی لب حوض پاشویه و نیز کیسه زبر و سفیدآب دلاک پیر لاغر و بی دندان که انگار تمام زور دنیا در دستان لاغرش پنهان شده بود... و پدر همه را میفهمد و زیر لب میگوید:...این جمعه... و باز آنسوتر دو گاریچی درحال نزاع بر سر یک مشتری بدترین دشنامها را نثار هم میکنند و دل من کوچک احمق از دشنامها ریش میشود و پدر بدون کلمهای دستم را به نشان امنیت در انگشتان ظریفش بیشتر میفشارد. آخر او ترس مرا نیز میفهمد...
مهر می آید .حالا اینجا نشستهام. چشم باز میکنم و دلم باز برای دستانش میگیرد. دستانی که بوی هندسه میدهند و آن انگشتان باریک و زیبا که هزار مسئله تقسیم روی تخته سیاه ذهنم نوشتهاند. ای کاش خارج قسمت این سالها و سوالها این همه دوری نبود. تلفن که میزنم صدایش از آن سوی خط میلرزد. هنوز لب نگشودهام که آرامم میکند. آخرمیدانی ؟ پدر از پس سالها هنوز همه چیز را میفهمد...
جمعه روز بدي است
فرهاد بد نيست
اما جمعه هر چه باشد روز فرهاد است
***
وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم
وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود
اسمائيل خوئي
***
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
*
در روشنايی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
محمّدرضا شفیعی کدکنی
مهاجرت واژه سهمناكي ست. سهمناك تر از بختك. حجمش را وقتي ميفهمي كه توي اتومبيل ناآشنايي نشسته اي كه تو را از يك مسير ناآشنا به يك نشاني ناآشنا ميبرد تا فرد ناآشنايي را ملاقات كني.آنوقت يك وقت به خودت مي آيي و ميپرسي : من اينجا چه ميكنم ؟ يك باره شك مثل خوره به جانت مي افتد كه " آيا اصلا ارزشش را دارد؟ ..." توي ترافيك گير افتاده اي. پشت چراغ قرمز راننده ماشين بغلي به يكي از آن نگاه هاي بي عمق مهمانت ميكند . از نگاههايي كه مثل يك ليوان خالي چيزي تهشان نيست و فقط بر عطشت دامن ميزنند. ميخواهي چيزي بگويي اما انگار زبانت بند آمده. راننده تاكسي هم با آن لهجه غريبش تنها فاصله ذهني ات با فضايي كه در آن تنفس ميكني به رخت ميكشد. حس ميكني زيادي هستي. آدمي كه خود را ميخواهد توي صف آدمهاي اينجا جا كند. به زور هم كه شده لبخند ميزني . امروز صبح چقدر با دقت خودت را برانداز كردي! سعي كردي به قول اينها لباست كاملا كنسرواتيو باشد. آن كراوات احمقانه سرمه اي هنوز پايش را بر حلقومت ميفشارد. بوي ادكلنت توي دماغت ميپيچد و سردرد گنگت را تشديد ميكند. مداركت را مرور ميكني. آخر بايد نشان بدهي تاكنون به ثروت چند نفر افزوده اي. حالت از خودت به هم ميخورد .سرت را به شيشه ميچسباني. شايد سردي آن كمي از آشوبي را كه توي مغزت مثل تخم مرغ لق وول ميخوردي بكاهد. اما نه ! راننده با كنجكاويي كه دارد خفه اش ميكند ميپرسد: ? where are you from چشمهاي بيحالتش توي آينه يك لحظه برقي ميزند وقتي جوابش را ميدهي . ميگويدWell,Iranians are rich people...
تاكسي بوي تازگي ميدهد. تاكسي متر بوي پول .لابد تن تو هم از همين حالا بوي غربت گرفته است. بوي تلخ غربت....
...بادي مي وزد
ورق پاره هايم را با خود مي برد
و پاييز بر جاي مي نشيند .
فصل ها در گذرند
دستانم را
در حافظه ي بهاريم مي کارم
تا در روياي باران بخواب روند
و باران ....
چشمان مضطربم را خيس مي کند
و بر گونه هايم مي چکد .
باور کن
دريا را پاياني نيست
باران گواهش است .
دختر از راه پر غبار رسيد
با کوله باری از حسرت و اندوه
صورتش ايينه ی تمام نمای ماه
و اشکش بلور خوش تراش عشق
و لبخندش به تلخی معصوميت غنچه ی سرخی
چه غمگنانه آواز سر داد:
آهای تو! خورشيد دور!
بيار از اون آسمون
هزار تا خوشه ی نور
آهای تو! خورشيد دور!
نيزه ی برّنده تو
بزن به چشمای شور
آهای تو! خورشيد دور!...
دختر آواز سر می دادد
با جامه ای خيس از اشک
و دلی کوچک و لرزان
چه نوميدانه آواز سر داد:
چه گريه چه زاری ؟
چه اشکی چه کاری؟
کدوم دل کدوم راه؟
کدوم عشق کدوم شاه؟...
دختر از شهر پر کينه گذشت
شرم سار دل عاشقش
و رسوای ترانه های کودکانه اش...
سکوت که می کنی
فکر می کنم
بدت آمده
من بد بوده ام
فکر می کنم
حالت خوب نیست
خوش نیستی
فکر می کنم
به چیزهایی که
فکرش را نمی شود کرد
فکر می کنم
به سکوت فکر می کنم
و چقدر سکوت
که در سکوت می کنم...
آن اولين
وآن آخرين کسی که خورشيد را
از نيمه ی ديگر زمين می زاييد تير سيمانی متروکی بود
که از پاسبانی شبانه اش
خسته بود و می خوابيد .
يک رشته می گسست .
به سوگواره اش
هزاران شعله می افروخت
و جهان رو به رنگ سرد سايه می رفت.
خورشيد خواب مانده بود
و آن اولين
و آن آخرينی که دستانش را بيرون می کشيد
مرده بود .
تنم را به سردی شيشه می چسبانم ...
رهيدن بوی مرگ می دهد ...
بوی شکستن
چيزی نزديك به مثله شدن
مثل من چيزی
يا بهتر بگويم
مثل هيچکسی جز من
نفسم مات می شود
وآنگاه
سکوت می آيد از پشت
از پس چهچهه ها
لبهايم می خندند
و می گندند آن دو خط منحنی منقوش بر بخار
متعفن
بی روح
خسته و مخمور جان می دهم
مي چشم تراوش خون را
كه چه ترش مزه
از گلوگاهم می جوشد ...
پرهايم رنگين
بی کالبد
و نه ديگر مسحور
و مرگِ بر شيشه را
از ميله های آهنی
تااين سوی نسبتا ولرم خواب
در پنجه قفس و خار
به گمانم
من مرده بودم از ابتدای نور
و اينگونه احتضار بوي قفس را به ياد مي آورد
بوي روزنامه
بوي ارزن
بوي باد
عطر قفسي ناغافل وا مانده
...
سردم است
دست خودم نيست
وقتي به نور باز مي گردم
حتي وقتي كنار خورشيد مي نشينم
باز، سرما
رهايم نمي كند
مجبورم به خاطرات گرممان
از روز هايي بسيار دور
چنگ بزنم
مجبورم...
Coventry Carol
Words from The Pageant of the Shearmen and Tailors-15th century
Music arranged and adapted by Loreena McKennitt
Lully, lulla, thou little tiny child
By by, lully, lullay, thou little tiny child
By by, lully lullay
O sisters too, how may we do
For to preserve this day
This poor youngling
For whom we do sing
By by, lully lullay?
Herod, the king
In his raging
Charge graved he hath this day
His men of might
In his own sight,
All young children to slay
That woe is me
Poor child for thee!
And ever morn and day,
For thy parting
Neither say nor sing
By by, lully lullay!
From "A Winter Garden" Album
سكه هاي قلب
خيال آسمان ابری است
نه آب؛
نه آفتاب
فقط يک ابر
که زير سنگينی سياه تبدارش
صدای شکستن سکوت سادگيم را
لمس می کنم.
اينجا
نياز رسيدن دستي ,دستگير
به تمنا نشسته است ,دريوزه وار
سكه هاي قلب را
به كفاره پلكهاي به هم فشرده تان
پرتاب كنيد
شايد آن روي سكه بهتر باشد...
دعا
می دانم
باد تمام ترانه های مرا
قبل از من
به گوش تو رسانده است
به گوش تو و به گوش آن پرنده ی آشنای منتظر
که بر تک درخت حياط خانه آشيان دارد
ولی حالا ديگر همه ی ترانه ها
بوی آشنای پيراهن تو را به خود گرفته است
که در شب تاريک تب دار
مرا به رويا روشن گهواره ها دعوت کردي
آن ميهمانی ناب که در آن
دلم را
به ازای شيرين ترين اوقات ديدار
از کف دادم
و دل به ازای اين همه بهار ، چه اندک!
که بايد جان بخشيد.
حالا بيا تا مثل هميشه دعا کنيم
که باران ببارد
تا پرندگان کوچک خسته
غبار پرهاشان ، به آب بشويند...
مي دانم
اين روز ها تو هم مثل من
از پيوستگي آسمان ودود ، دلتنگي
کمي حوصله کن
خوابها گاهي دير تعبير مي شوند
فقط بايد دعا کنيم
که هر چه ابر خيس بر بالاي اين دامنه مي آيد
بي گريه خدا حافظي نکند
تا ما در بوي خاك باران خورده تازه شويم...
يلدا
سپيده
دير آمدی ،
شب عاشقم کرد و رفت ...
سفردر تب...
در خلوت اينجايی جهان
و تراوش لحظه ای حجم
و دغدغه های آغوش انگور.
و بازيگرانه ی بی هويت برگ و خزان
بر حسرت رفيع نخل
و لميدگی ملايم موج
به بی سرخوشانگی مجبور قو
و گيجی امواج روياهاي ناب
بعد از باران و دريا
و خيابان های ساحلی شرجی
تا چرخش سقف
و دوبارگی صبح
بی تلالو عشق
تا بی سرانجام . . .
نخستين ديدار
تو را مرور ميكنم تا خاموشی من فراموشی بزرگ نباشد. پيش رو تصوير كهنه و رنگ پريده ای از پسركی با سر تراشيده، لاغر با چشمانی درشت و غمگين و در كنارش دختركی به زيبايی شاپركها، شكننده با چشمانی درشت و غمگين كه با آبی دريا يكی شده اند. ظهر داغ تابستان من و تو و خانه ای از ماسه و آن همه تنهايی، اين نخستين ديدار بود...
لوليتا
فيلمي از آدريان لين
خرابه
پشت حزنی متروک
صدای پچ پچ توهمی لرزان را شنيدم...
شکنجه های مدام زمان
صداقت آسمان را با خود خواهد برد
و ديده ی غمين من
ترانه ی اشک را
بر استواری پلکم
نعره خواهد زد
شکرانه...
خدا را شکر
تکه ای نسوخته از اين چتر
هنوز نم نمی دهد
اگر؛ لبخندی بيايد به شدت اشکي
آن را هم
سنگفرش می کنم
خدا را شکر
می گويند شبانه ای پيش از مرگ
اتاقی از زمين
سهم من خواهد بود؛
در آن شب
زمستانی خواهد اويخت
و برفی تبدار
به روی من واتاق
خواهد ريخت
زنی در تنهايي آخر
سهيم خواهد شد
و درست پيش از ميانه ی آغوش
به کنار در خواهد گريخت
و در آستانه برايم
دعای چهل حوری
خواهد خواند...
باکی نيست
خداحافظی ها
طمعکار نيستند
مثل تمام شبانه های پيش از مرگ
خدا را شکر
از اين چتر
و از بارانی از غبارکه می بارد
و مرا به ميهمانی آسمان مي برد...

مونولوگ
نه، گمان مکن که من تملق ميگويم. تو براي کسب معاش، هيچ سرمايهاي جز روح پاک خودت نداري. پس من از تو چه مرحمتي را چشم داشته باشم. و به چه مناسبت تملق فقرا را بگويم؟ نه، بگذار شخص چاپلوس با زبان عسلآلود خود دست صاحبان ناشايست مکنت را بليسد، و زانوي حاضر و آماده خود را، در هر مورد که تحقير نفس خويشتن، جلب بذل و بخششي مينمايد، بيدرنگ چون لولا خم کند، ميشنوي؟ اما من... از اولين دقيقهاي که روح من توانست در ميان مردمان تميز بدهد و آزادي خود را حس کرد، ترا براي مصاحبت خود اختيار کرده محبت خود را برتو موقوف داشته است؛ زيرا تو مردي هستي صاحب استقامت و درعين آنکه همهگونه مشقت را متحمل ميشدي ، چنين وانمود ميکردي که رنجي نميبيني و لطمات روزگار را با همان چشم نگريستهاي که الطاف او را. خوشا بحال آنکساني که از عقل و احساسات چنان بهتناسب بهرهور باشند که بدونيک طالع، ايشان را از طريق صواب منحرف نکند، و مانند نائي نباشند که روزگار هر نوائي بخواهد بر آن بنوازد. آن مردي را که بنده شهوت نباشد بهمن نشان دهيد تا من او را در سويداي قلب خود جاي بدهم، چنانکه ترا اينک جاي دادهام...
هملت، ويليام شکسپير، مسعود فرزاد، ص 122
كاش
كاش می شد لحظه اي از خود گريخت
مثل برگ از اضطراب شاخه ريخت
كاش می شد پلك ها را بست و خفت
چشم را از وحشت ديدن نهفت
كاش می شد لحظه اي از ياد برد
بغض را تا لحظه فرياد برد
كاش می شد گريه را با خنده گفت
اشك را با قهقهی ديگر نهفت
تازگي:تكرار تلخ كهنه ها
عشق:تنها مانده بين دشنه ها
دل :مثال جام خالی از شراب
چشم:حيران مانده در آب و سراب
گل:سرآغاز خط پژمردگی
شوق:جای خالی افسردگی
زندگی: ويرانه ای از ساختن
بر صليب روز و شب جان باختن
كاش می شد عاشقی از سر گرفت
راه سوی مقصدی ديگر گرفت
در نگاه خسته شب را دار زد
با زبان مردمك ها جار زد
ضیا
پيام که پيامی داشت
دربند از کوهپيايه های شمال تهران از اوايل قرن تفرجگاه تابستانی مردم تهران بود و در سال های اخير دو سه گذر ديگر هم به آن اضافه شده که درکه پرطرفندارترين آن هاست که راهش از شمال ده سعادت آباد و زندان اوين می گذرد.
همه آن ها که در دوسه سال اخير صبح های آلوده شهر تهران را به خنکای درکه سپرده و از آن بالا نگاهی به شهر پر دود انداخته اند که زير فشار سيزده ميليون نفر که در آن متراکم شده اند به سختی نفس می کشد در قهوه خانه پلنگ چال توفقی کرده و صبحانه چای داغ و نيمروئی خورده اند.
آن ها جوانک شيرازی را به ياد دارند که هميشه لبخندی به لب و حرکاتی غير معمول داشت و دست هايش هميشه رنگی بود و صاحب قهوه خانه معتقد بود کمی خل است.
آن ها که موقع باران و برف زمستانی به داخل قهوه خانه پلنگ چال پناه برده اند از نقش های درو ديوار آن چا خبر دارند که با خطوطی درهم و برهم و آشنای مردم اروپا( هنر گرافيتی) جملاتی و گاه تصويرهائی از جمجمه و دار و گور پر شده بودند.
شاگرد فهوه خانه حتی درخت ها و پرده هائی را که برای حفظ خلوت خانواده ها دور بعضی تخت ها زده می شود خالی رها نکرده بود و بر همه نقشی کشيده بود. حتی بر سنگ های راه هم گاهی رنگی پاشيده و شعری عوامانه ولی پرمعنا نوشته بود..
بر خلاف صاحب قهوه خانه و رهگذران عادی کسانی مانند فريدون مشيری شاعر که تا زنده بود هر از گاه خود را به خنکای صبح درکه می رساند جوانک را جدی می گرفتند، م . آزاد شاعر هم گاهی دفترچه او را می ديد و طرح هايش را نظر می کرد. من خود بر آن دفتر چند خطی برايش نوشته بودم.
نمی دانستيم که نام آن جوان پيام بود، صاحب قهوه خانه او را «سيد» خطاب می کرد و او هم اصراری نداشت که نامش را صدا کنند و بعضی ها به او« کاکو» می گفتند. سينی نيمرو و يک تکه نان و نمکدان پلاستيکی را در سينه ای می گداشت و بی صدا می رفت تا به مشتری ديگر برسد آخر هفته ها. ولی در وسط هفته که مشتری کم بود گاه با آشنايان کوهنورد و کوهگرد به درد دل می نشست.
پيام زمستان سال پيش چه بر سرش زد کسی نمی داند ولی از کوه به زير می آمد و با اسپری رنگ هايش آن قدر بر ديوار خانه های اطراف زعفرانيه و سعادت آباد شعارهای تند نوشت تا دستگير شد توسط ماموران.
کيانوش سنجری که با او در زندان اوين بوده است نوشته وقتی دستگير شد او را به سالن سه همان جائی که دانشجويان زندانی، اکبر محمدی و منوچهر محمدی و اکبر باطبی و کسانی مانند عباس امير انتظام و احمد زيدآبادی زندانی اند بردند « او در همان جا نيز چای می ريخت و فلاسک های زندانيان را می شست فقط معلوم نيست کمک خرجی که برای مادر پيرش به شيراز می فرستاد چطور می شد.»
کيانوش سنجری که خود از دانشجويان زندانی در ماجرای 18 تير و حوادث پی آمد حمله به کوی دانشگاه تهران است که مدت ها در سالن های يک و سه ساختمان معروف به آموزشگاه شهيد کچوئی در بند بوده است
نوشته که پيام را در ابتدای دستگيری به سلول انفرادی انداخته بودند که خود نمی دانست کجا بوده است.
پيام چهار سال قبل هم به اتهام نوشتن پخش شبنامه و شعار نويسی درباره مادر و دختری که در برابر چشمانش در کوهستان های درکه اتفاق کشته شده بودند به زندان افتاد اما کمی بعد به بی گناهيش پی بردند و آزاد شد و به همان کار قبلی برگشت.
در کوه پايه های گران بهای شمال تهران که برج های بلند در آن ساخته شده اند ساخت خانه های بدون مجوز، حتی اگر چند متری و الونک باشد ممنوع است، جوانک احساساتی عاشق نقاشی و شعر ديده بود که مادری با دختر فلجی به هشدارهای ماموران شهرداری توجه نکرد و آن قدر در آلونک خود ماند که آوار بر سر شان ريخت و کشته شدند.
پيام دوران زندان اخير خود را به شهادت دانشجويانی که با او همزندان بودند با سکوت و تنهائی گذراند و به همان بی سر و صدائی هم آزاد شد. گفته می شود که از او تعهد گرفتند که ديگر شعار و شعری و حتی نقاشی بر در و ديواری ننويسد.
همبند او نوشته است « پسر جالبي بود ، کمی مرموز ، روي ديوار هاي کناري تختش که در طبقه وسط قرار داشت با ماژيک مشکي قطعه شعرهاي بسيار با روح و معني داري نوشته بود که فقط پس از آزاديش از زندان ما توانستيم آنها را ديده و بخوانيم.»
به گزارش سايت انينترنتی «امروز» پيام دادخواه هفته گذشته بعد از آزادی از زندان خودکشی کرده و جسد او در رودخانه درکه پيدا شده است.
شايد زندگی جوانک شيرازی با اسپری های رنگش و نقش هائی که بر درخت و در ديوار می زد و در فهوه خانه ای در پلنگ چال کار می کرد و همان جا هم می خوابيد و روزی به شهر رفت و شعار و شعر بر در و ديوار دود زده نوشت و بعد از سه ماه که برگشت ديگر طاقت تحمل نداشت و خود را در کتار همان درخت و همان چشمه کشت، روزی موضوع فيلمی در سری فيلم های اجتماعی شود.
مانند حسين عماد الدين در فيلم جعفر پناهی که روزنامه گاردين پنجشنبه در نقدی آن را نمايش واقعيت های جامعه امروز ايران خواند و يا فهرمانان واقعی فيلم های عباس کيا رستمی که هفته گذشته دکترای افتخاری دانشگاه ونيز را به خاطر نگاه هنرمندانه اش به واقعيت ها دريافت داشت.
شايد نام فيلم را بگذارند پيام هم پيامی داشت.
مسعود بهنود
در باد...
با من اندوهِ روسپياني ست
كه جست و جويِ همزاد را
گيسو سپيد كرده اند
و خواب هاشان
كابوسِ چشم هايِ ماران است
باري ، بهارِ نوميدان
تنها
پرده پوشِ جذامِ زمين است...
شعله ور
در مكاشفه اي موهوم
چون حسرتي سرگردان
ويرانه هايِ يادِ تو را مي گريم
در معبر نسيمي كه مُـردِگان را
به نام مي خوانَد
و گيسوان شب
سرشار عطر فراموشي ست
تهي از يقين بيهودگي
ومعجزه ي عشق...
ديگر فريب آفتاب وآينه ي خاك را
نخواهم خورد
اينك الفاظ مرده بر لبان ام
آه اي حقيقت موهوم
از چارسويِ شب
اندوه مي وزد
وگيسوانِ گريه
رها
در
باد ...
لالایی
بخواب !
حرفی نمانده ، نه کاری
جز اينکه در رفت و آمد اين بغض های گلو گير
فردا را بهتر از امروز بخواهيم
مثل ديروز
آرام بخواب
درست روی گونه ی راست صورتت
آنگونه که يادگار دوران بردگيت را
خالت را
به بيگاری برم
تا عريانی ماه از شرم اين ستم
ابر پوش شود
چرا هميشه پيش از خواب اشک می ريزی
تو هرگاه که بخواهی آزادی
مانند تمام بردگان قرون پيش
که اينک آزادنند .
از آن جمعه های خاکستری ست امروز. مات. بی رنگ. از ان روزهای جمعه که در آن کتابی ميشد برداشت و بالشی و زير اندازي توي بالكن خانه پهن كرد و روي آن دراز كشيد و دو آرنج را روي بالش گذاشت و يك جور كاهلانه اي خواند و خواند. يك كاسه تنقلات هم مي شد آورد و يك ليوان چاي. از پايين لابد صداي برادرم مي آمد كه با دوستش بلند بلند صحبت مي كرد و از حياط صداي حرف زدن مادرم كه گلدانهای شمعدانی را مرتب مي كرد با خانم همسايه... از پدر كه ديگر نبايد گفت...
از باغ نيمه متروك مجاور كه در اين نقطه ي شهر گم شده بود و كسي پيدايش نمي كرد هم صداي قــــار قـــــار كلاغهاي پير قطعاً آدم را كلافه مي كرد.
گمانم روي آن بالكن كه تاقباز دراز مي كشيدي و درخودت غوطه مي خوردي دنيا يك جوري كوچولو و تنگ بود و فاصله ها را مي شد به راحتي احساس كرد. فاصله ها. فقط فاصله ها. و مي شد گوش سپرد به كوچه كه صداي جنب و جوشش مي آمد. صداي زندگي.
جايي در خانه تلفن زنگ مي زد و مي شد دانست كه كيست و به طرف آن دويد و در ميان كلام مامان پريد كه مي گفت: نه. خسته است. خوابيــــده گمانم ... و بلند داد زد: نه. بيدارم. بر ميدارم گوشي رو... و شنيد كه مامان گله مي كرد: يك نصفه روز هم نمي گذارند خانه بماند... و مي شد به طنين صدايي دل انگيز گوش سپرد كه مي گفت: سلام...
... جمعــــه اي سخت خاكستـــــري ست و من در خوابگاه نشسـتــــه ام و از پنجـــــره به بيرون نگاه مي كنم و مي انديشم كه زندگي به دور از اينها چقدر پوچ مي تواند باشد. چقــــدر.
انديشناک ايستاده ام در سلول خويش
زنداني منم يا زندانبان آن سوي ديوار؟
ميان ما تنها ديواري است
در اين ديوار روزنه اي است
که او از آن تاريکي را مي بيند
و من روشنايي را.
مثل طوفان بود. بی خبر آمد و بی خبر رفت. نگفته بود. مهربان بود مثل باران، و شرم حضور داشت مثل دخترکی با پيراهنی در باد. گفتم دوست عزيزم به من نگو آقا. بگذار جوان بمانم. و اينطور بود که او بيست سالگيم را به يادم آورد و سی سالگيم را. بی خبر آمد و بی خبر رفت. شايد فردا بی خبر بازگردد.
يک برکه هست در اين اطراف.
سعید! جوانی من! از نيلوفرهای آبی هر روز سراغت را خواهم گرفت.
من صندلی های خالی و فنجان های خالی را دوست ندارم.
نيمه شب است به وقت پيانو خاموش.
برق رفته است.
طوفان خوابيده است.
امشب يک شب مهتابی است.
دخترکی از عرض خيابان عبور می کند.
صدای پارس سگ ها می آيد از دوردست و مردی در اين لحظه از کوچه گل و بلبل می گذرد.
سعید کجاست اين وقت شب؟
بياد تولد دوستي كه نيلوفر و باران را در خود دارد
و گاه گاه زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته از خود ميپرسد
كه چرا بايد حق بدنيا نيامدن را از او گرقته باشند
كسيكه سكوتش ميتواند سرشار از كلام باشد ونگاهش شفاف و بي تكلف...
سلام به تمام کسانی که نه مرا بلکه بوی تلخ قهوه را می شناسند.بوی تلخ قهوه را با عاریه گرفتن از نام کتاب دوست عزیزم دکترسعید عباسپور به او تقدیم میکنم...
لطفا مرا ازنظرات خود آگاه کنید.