شنبه، 13 مهرماه 1387 |October 04, 2008

وبعد...


رعشه های باران را
در خميازه ی رفيع سپيدار
به غربت مبهم سوت های تونل
و دل شوريدگی پل
ملايم تر از ابر
رج می زنم.
آه
جوانه ی آميختگي...


بوی تلخ قهوه | 05:01 PM |

دوشنبه، 6 اسفندماه 1386 |February 25, 2008

آقای مهرجویی هنوز این جا کسی قلم دارد!

sanoori2.jpg

دیروز "سنتوری" ساخته شما را دیدم. در دل تاسف خوردم به هیاهوی زیادی که برای این فیلم برپا شد. فیلمی که اصولا ارزش این همه هیاهو را ندارد.
این یک حقیقت است که نشان دادن ساز در کشوری که نمایش ساز در سیمای دولتی اش ظاهرا مشکل شرعی دارد می تواند به فروش فیلم کمک کند.کارگردانان ما نیز گویا این نکته را دریافته اند که عبور ملایم از این خط قرمزها یا حداقل حرکت مماس بر این خطوط می تواند موفقیت گیشه را تضمین کند. شما هم از این قافله عقب نمانده اید.
فیلمی ساخته اید بی هویت که بر خلاف "دلشدگان" علی حاتمی که با مضمونی تقریبا مشابه ساخته شد , ظاهرا از حداقل تحقیق در مورد موضوع فیلم بی بهره بوده است . در تمام طول فیلم این سوال بی پاسخ می ماند که علی سنتوری کیست. یک ولفگانگ آمادئوس وطنی که درد دوری کنستانتز او را به بی راهه کشانده ؟ یک الویس پریسلی فتوژنیک شرقی باب دندان دختران دبیرستانی که بعد از هر اجرا برای طرفداران سینه چاکش عکس خود را امضا می کند ؟ یا یک مطرب تخت رو حوضی خان معمولی که صدای فلان خواننده لس آنجلسی را تقلید می کند؟ راستی او قرار است کدام یک از این ها باشد؟ در تمام طول فیلم او بین این سه هویت شناور است و دست آخر هم هیچ کدام آن ها نیست.

اصولا آقای مهرجویی شما چند عروسی سراغ دارید که در آن موسیقی تلفیقی نواخته باشند و سنتور و درامز و ویولن سل و گیتار الکتریک در آن همنوازی کنند؟ در کدام مجلس عروسی برای گروه موسیقی سن درست کرده اند و برای مهمانان مثل سالن کنسرت صندلی چیده اند؟ در کدام عروسی مهمانان بی حرکت نشسته اند و برای اراجیف به ظاهر انتقادی خواننده به علامت تصدیق سر تکان داده اند. چرا به شعور بیننده توهین می کنید؟ دل مشغولی شما به موسیقی سنتی را گرامی می داریم اما شما را به خدا به این سوال من پاسخ دهید که چرا این فیلم در زمانی مناسب تر ( مثلا دهه بیست یا سی ) اتفاق نیافتاده ؟ احتمالا ترسیدید مجبور به استفاده از دکورهای شهرک سینمایی شوید و بعد متهم به تکرار دلشدگان. درست است؟ این علی سنتوری شما چگونه جانوری ست؟ ترانه سراییدنش را دیده اید؟ او تنها یک مطرب مفلوک است که علی رغم تلاش شما بتهوون نمی شود و کلوزآپ های آن چنانی از پارتیتور نویسی اش هم چیزی به محتوای ترانه های لاله زاری اش اضافه نمی کند. اصلا چرا سنتور؟ او می توانست نوازنده کیبورد یا گیتار باشد که با ماهیت موسیقی اش و نوع شنوندگانش همخوانی بیشتری داشته باشد. می مانست نوستالژی شما به ساز سنتور که می توانستید جور دیگر ارضایش کنید. اصلا یک فیلم مستند هم در مورد سنتور می ساختید که مثلا محدودیت های این ساز را در تعویض گام (یا دستگاه) نمایش دهید. بماند که رفتن از گام شور به اصفهان در فیلم شما دست مایه لاس خشکه علی و هانیه می شود و آن چه مهم نیست جواب این سوال است که هنرپیشه نقش اول شما در جواب می فرماید " خوب می زنیم توی سر خودمان!". کرامات شیخ را می بینید؟

شما پرده آبروی ساز و نوازنده را به یک باره دریده اید. اصلا همان کاری را کردید که سالها وزارت ارشاد دنبالش بود. نشان دادن هنرمندان به شکل آدمهای مفنگی و مفلوک که خانه هایشان خانه مشروب است و مواد مخدر و خیانت و روابط باز جنسی و...آقای مهرجویی ناسلامتی خودتان هم هنرمندید. حرمت امامزاده تان را نگه دارید. شما که این گونه بگویید ، برادر حسین چه بگوید؟

علی سنتوری شما یک شترگاوپلنگ تمام عیار است، یک موجود کاملا بی هویت و پر تناقض ؛ سنتور می نوازد اما بر دیوار خانه اش به جای عکس موسیقیدانان ایرانی تصویر جیمی هنریکس و سانتانا و کلاپتن به چشم می خورد. استاد سنتور است اما نمی داند که اصولا موسیقی سنتی بسیار ملودیک است و کنترپوان و تعویض گامها در یک قطعه جایی ندارد. هنرمند سنتی نواز به سادگی ساز عوض می کند همانگونه که هنرمند غربی نیز در بسیاری از سازها مجبور به تعویض ساز یا تعویض کوک است و این محدویت نیست که خاصیت گامها ست. علی سنتوری شما عرق می خورد ولی عبا به تن می کند. چون عارفی سازش را می پرستد اما یک لحظه بعد مثل یک حیوان زنش را کتک می زند. شما نه به علی سنتوری شناسنامه داده اید و نه به دیگر شخصیت های فیلم . پدر علی که در میانه فیلم سروکله اش پیدا می شود تنها به این درد می خورد که مثل آدم های مسخ شده هر کاری را پسر معتادش گفت انجام دهد. سرنگ بیاورد ، تزریق کند ، چای دم کند ، ظرف بشورد ، خلاصه به قول علی حال بدهد. از چنین پدری عاق کردن پسر بعید می نماید. مادر یک خانم جلسه ای ست. در تنها سکانس خانه پدری یک روحانی روی صندلی نشسته و برای خانم ها وعظ می کند. علی می رود و عبایش را می گیرد و طلب ارث می کند! برادر علی با آن قیافه و هیکل متفاوت و لهجه آبادانی که دیگر اوج شاهکار شما در انتخاب بازیگر است. شما را به خدا برای یک بار هم که شده در جریان فیلم برداری علی و برادرش را کنار هم ایستانده اید تا ببینید چه گندی زده اید؟ انگار بازیگر قحط آمده باشد.

جسارت تا چه قدر آقای مهرجویی که به اهل قلم هم رحم نکرده اید ! آن دیالوگ زائد علی وقتی در خانه پدری اش دنبال قلم می گردد یعنی چه ؟ ای کاش توضیح می دادید چرا علی فریاد می زند " یکی یه قلم به من بده ، این جا کسی نمی نویسه ؟..." . چه خاک بر سری شده اند اهل قلم که چنین تصویری از آن ها درست کرده اید. یک مشت معتاد مفنگی که از زور خماری یا نشئه گی دنبال قلم می گردند. دست مریزاد برادر. شما روح برادر سعید را شاد کردید. خدا عوضتان بدهد.

باز هم بگویم؟ از تمام سکانس ازدواج علی و هانیه حماقت و توهین به تماشاچی می بارد. سفره عقد در چادر صحرایی و آن مراسم مضحک عقد دیگر نوبر است. آقای مهرجویی آدمی به سن من و شما حداقل یک بار سر سفره عقد نشسته است. شک دارم شما این گونه ازدواج کرده باشید! یعنی تماشاگر ایرانی این قدر ساده لوح است؟ بعید می دانم . جاهایی از فیلم نظیر تخریب خانه علی و کارتن خواب شدن او به دلیل تدوین بد حتی صقیل الهضم تر هم می شوند. فلش بک های نابجا جریان فیلم را چنان منقطع می کنند که سررشته کار از دست بیننده به کلی خارج می شود.

آقای مهرجویی ، انگار غضب شما نسبت به سرنوشت هنرمند حتی به آوارگی علی هم فرو نمی نشیند. علی را به هزار بلا ترک می دهید تا این جمله را در دهانش بگذارید که " من نمیخوام برگردم توی اون شهر کوفتی..." آری ،هنرمند خوب هنرمند ایزوله است. هنرمند که به درد اجتماع نمی خورد. یا باید از اعتیاد بمیرد یا آن که در جایی مثل تیمارستان به یک مشت آدم مفنگی تر از خودش تعلیم هنر بدهد. یک راه دیگر هم مانده. می تواند مثل هانیه همسر علی راهی کانادا شود ! عجب نسخه ای پیچیدید برادر! حتما لازم نیست که اتوبوس هنرمندان را راهی دره کنید . کار شما پاکیزه تر و بدون خون ریزی ست. قدیمها به این کار می گفتند تیر خلاص. شما اسمش را چه می گذارید برادر مهرجویی؟

نکته آخر ؛ آقای مهرجویی چرا در فیلم شما نیروی انتظامی که معمولا منقص کننده مجالس جشن و سرور این چنینی ست جای خود را به دسته اراذل عربده کشی به سبک دار و دسته شعبان استخوانی داده است؟ نکند خواسته باشید برادران متخصص آفتابه درمانی را تبرئه کنید؟

برادر مهرجویی ، علی سنتوری شما یک چیزی نیست جز یک فاجعه ضد هنری . ای کاش نمی ساختیدش یا به یک ویدیو کلیپ در مورد اعتیاد بسنده می کردید. آیه نازل نشده که حتما باید فیلمساز قدیمی فیلم بلند بسازد. من اگر جای شما بودم برای این که کمی جبران مافات کنم ، پولی را که بابت تماشای غیر مجاز فیلمم به حسابم ریخته شده به یک کار خیر اختصاص می دادم. بد نیست بدانید پس از سیل چندی پیش منطقه بمپور سیستان و بلوچستان ، استاد شیرمحمد اسپندار تنها نوازنده زنده دونلی این مرز و بوم ،کاشانه را از دست داده و در چادر زندگی می کند. ای کاش می شد برایش کاری کنیم. هنرمند اوست نه علی سنتوری دواخور شما...

بوی تلخ قهوه | 07:53 PM |

شنبه، 31 شهریورماه 1386 |September 22, 2007

زبان خامه ندارد سر بیان فراق / وگرنه با تو دهم شرح داستان فراق


مقایسه تعامل بین عاشق و معشوق در ادبیات کلاسیک ما و ادبیات کلاسیک غرب این نکته ظریف را آشکار می‌کند که ادبیات عاشقانه ما به شدت هجرگراست. در حالی که در ادبیات غربی رسیدن به وصل همواره هدف غایی دو فرد است. داستانهای عاشقانه ما پر است از ناله‌ها و شکوه‌های عاشق از جور زمانه و گردش ناموافق گردون و بی‌وفایی یار و تسلط رقیب . سوز و گدازهای عاشقانه جزیی تفکیک ناپذیر از داستانهای عاشقانه ماست و این نکته به یکسان در ادبیات کلاسیک و نیز در فرهنگ شفاهی ما تکرار می‌شود. تو گویی عاشق ایرانی زاده شده که ناکام بماند و بسوزد و بسازد با چرخ گردون که بر مراد او نمی‌چرخد و در اوج انفعال تنها امیدی واهی را در دل بپروراند که همیشه ایام این چنین نخواهد ماند و به خود دلداری دهد که غم مخور. عاشق کلاسیک شرقی گاه در این امر آن‌چنان پیش می‌رود که حتی زمانی که مجال وصل پیش می‌‌آید نه تنها قدمی برنمی‌دارد که پا پس می‌کشد. مجنون برای این‌که مبادا لیلی را لمس کند لیلی را با شترش بغل می‌کند و از رودخانه می‌گذراند و یوسف در اوج تمنا ،عشق زلیخا را تنها وسوسه‌ای می‌داند که باید از آن توبه کرد. مخاطب شرقی ترجیح می‌دهد که در مثلث عشقی خسرو ،شیرین و فرهاد به جای خواندن شرح زفاف خسرو و شیرین به داستان ناکامی و به کوه زدن فرهاد از هجر شیرین و تیشه‌های شبانه او بر دل بیستون بپردازد. تو گویی کوه‌کنی و جدال با صخره‌ها آسان‌تر از مبارزه به خاطر معشوق است. عاشق کلاسیک شرقی به جای تغزل بیشتر مرثیه می‌خواند و سمپاتی مخاطب را طلب می‌کند. در ادبیات کلاسیک فارسی شرح معاشقه دلداده‌گان گوهر نایاب است و این نیز به دلیل حیای ادبی و احتراز از قبیحه‌نگاری نیست که ادبیات کلاسیک ما حتی از بیان تمایلات همجنس‌گرایانه و پدوفیلی نیز هیچ ابایی ندارد و مغ‌بچگان و پسران دوهفت ساله مرتبه‌ای بلند در اشعار کلاسیک ما دارند.
وصال در ادبیات ما همیشه بشدت رازآلود بوده و عاشق در اکثر مواقع به تظاهرات فتیشیستی‌ای چون صدای پای راهوار معشوق ،بوی زلف او یا چیزهایی از این دست دل خوش کرده‌است، این در حالی‌ست که همواره شورانگیزترین فصول شاهکارهای عاشقانه غرب و فصول مربوط به شرح معاشقه دو دلداده بوده که از قضا آسان نیز حاصل می‌شده است. حتی در رمئو و ژولیت که یکی از تراژیک‌ترین آثار عاشقانه مغرب زمین است کامیابی در پرده‌های ابتدایی نمایش حاصل می‌شود و چون ادبیات ما به جهانی دیگر و جایی دیگر موکول نمی‌گردد.
در حالی که یکی از بنیان‌های ادبیات و هنرهای تجسمی غرب توصیف و تجسم زن به عنوان سمبل کمال و زیبایی‌‌ست و به قول ظریفی گویا هر چه موضوعات موصوف متعالی تر می‌شوند برهنه‌تر می‌گردند ، ادبیات ما تنها معشوق را به خم زلف وکمان ابرو و قد سرو و چشم مست می‌شناساند. انگار معشوق هیچ عضو دیگری در بدن ندارد یا ادبیات ما با آن همه توصیفات و تشبیهات خارق‌العاده‌اش به شدت در بیان آن الکن است.
افراط تا جایی پیش می‌رود که حتی در موارد نادر که عاشق و معشوق به وصل هم می‌رسند دوران وصل دیری نمی‌پاید و تراژدی به گونه‌ای دیگر ادامه می‌یابد. نگاه کنید به داستان کودکانه خاله سوسکه که پس از آن همه ماجرای کش‌دار، شوهر یکدانه اش را در دیگ آش از دست می‌دهد و تا آخر عمر سیاه‌پوش می‌شود.
آن‌چه مبرهن است این است که در همسایگی شرقی ما نیز که ریشه‌های مشترک فرهنگی و ادبی زیادی با فرهنگ فارسی دارد ،ادبیات هجرگرا مخاطب چندانی پیدا نکرده است. تمدن هند سرشار است از داستانهای عاشقانه و پر مغازله. به گونه‌ای که آثاری چون کاماسوترا حتی تقدیس نیز می‌شوند. ‌
ریشه‌یابی دلیل یا دلایل این تفاوت مجال دیگری می‌طلبد ولی در اجمال شاید بتوان گفت که یکی از مهمترین دلایل آن ، ظلم پذیری و عافیت طلبی تاریخی ماست که از رابطه ظالمانه و یک طرفه دولت – ملت به حوزه زندگی شخصی افراد جامعه رسوخ کرده است. این نفاق و خودسانسوری چنان در جان فرهنگ ریشه دوانده که نه تنها در روابط سیاسی اجتماعی ما مشاهده می‌شود بلکه ادبیات ما را هم از خود متاثر نموده است.


بوی تلخ قهوه | 03:26 PM |

دوشنبه، 26 شهریورماه 1386 |September 17, 2007

عاشقیت با دستان خالی

گوش کنید...



Making love out of nothing at all / AIR SUPPLY

متن ترانه

بوی تلخ قهوه | 09:27 PM |

شنبه، 8 اردیبهشتماه 1386 |April 28, 2007

مارمولک با من است

فیلم اخراجی های ده نمکی فیلمی مهوع و توهین آمیز است. مهوع به خاطر آنکه سعی میکند عفریته تفکر فاشیستی و چماغ داری را که دیگر گویا خریداری ندارد به گونه ای نو بزک کرده و به جای عروس ده و چند ساله هنری قالب جماعت کند و توهین آمیز به این خاطر که شعور بیننده را با دروغهای بزرگ سخت به سخره میگیرد .
احتمالا نسل سوخته ای هایی در سن و سال من که آن سالهای جنگ را لمس کرده اند خوب به یاد دارند که آذر شصت و شش زمانی که صف اتوبوسهای رزمندگان بسیجی اعزامی هر بار لاغر تر از بار قبل میشد ،دانشجویان دانشگاهها را به زور بخشنامه الزام آور طرح شش ماهه به جبهه ها فرستادند . همه به یاد دارند که کتاب همراه داشتن ( کتاب به مفهوم عام و البته نه صحیفه سجادیه ) برادران جبهه ای را با مشکل مواجه کرده بود. دانشجویانی که جور دیگر می اندیشیدند و کتاب میخوانند وصله های ناجوری بودند که بر عکس آنچه در اخراجی ها میبینیم نه تنها در فرهنگ جبهه هضم نشدند بلکه در اولین فرصت ممکن به بیرون تف شدند و فرماندهان رشید ولی بی دانش جبهه ای شرشان را از سر خود وا کردند. هنوز خاطره زحمت بیهوده ای را که کشیدم تا یک اثر از هرمان هسه (به گمانم نارسیس و گلدموند)به یک هم چادری بسیجی که بهترین کتاب برایش توضیح المسائل بود و مهمترین چالش فکری اش غسل جنابت معرفی کنم از یاد نبرده ام.در اخراجی های دهنمکی هیچ اثری ار حفاظت اطلاعاتی که من و بسیاری از دوستان من به دلیل متفاوت بودن ساعتهای متمادی فرمهایش را پر کردیم و جواب پس دادیم به چشم نمیخورد.
به راستی مخاطب ده نمکی کیست؟ نسل سوخته ای هایی چون من که باورش نمیکنند. میماند نسل سومی هایی را که جواب سوالهایشان را از حاج آقا گوگل میگیرند . بعید میدانم آنها به راحتی مجید سوزوکی جو گیر شوند. همان نسلی که این چند روزه دارد داغ و درفش نیروی انتظامی را برای مبارزه با بد حجابی به تن می آزماید.
ده نمکی فیلمساز هنوز هم میتواند به راحتی ده نمکی چماغ دار دروغ بگوید و مظلوم نمایی کند و آبغوره بگیرد و سمپاتی تماشاگر را گدایی کند. دروغ بگوید که دست آخر جبهه جماعت اوباش را پذیرفته ولی یک دست لباس آش خوری بسیجی را از آنها دریغ کند. دروغ بگوید که مجیدسوزوکی خط شکن شده ولی یک مین را زیر پایش نگذارد که اگر چه متفاوت است ولی میتواند لااقل مثل بقیه شهید شود. دروغ بگوید که آن گنده لات دیگری آر پی جی به دوش گرفته ولی افتخار یک تانک زدن را از او بگیرد و با آن طرز احمقانه با گلوله آر پی جی خود زنی کند. برادر ده نمکی گرامی جوری خود را به جهالت میزند انگار ندیده است که سرگرمی رایج جبهه حتی در چادرهای بسیجیها هم حکم و شلم بوده است. انگار نه انگار که تریاک و سایر مواد افیونی به راحتی در جبهه قابل تهیه و مصرف بود. در مورد سایر محرمات دیگر چیزی نگوییم بهتر است. تنها یک اشاره که آن سالها یکی از مشکلات سپاه کنترل بسیجیهای کم سن و سال و خوش چهره ای بود که فراری از درس و کتاب به آغوش (!) جبهه پناه می آوردند. همه که حسین فهمیده نمیشوند.
آخر سر دهنمکی فیلمساز نمیشود همانگونه که روزنامه نگار نشد. او در هر دو حرفه بدون داشتن سواد و پیشزمینه میخواهد وسط راه سوار شده و سواری مفت بگیرد. او همان گونه که هوچی گری و لات بازی را جایگزین تمام عناصر حرفه روزنامه نگاری کرد و خلقی را به زحمت انداخت ، با فیلم سخت مبتذل خود تمام دانش فیلمسازی را به ریشخند گرفته است.
فیلم او خیلی چیزها کم دارد. فیلمنامه اولین است. حتما شما هم این شوخی های اس ام اسی را فیلمنامه نمی نامید. کافی است در آش شله قلمکاری از رضا موتوری و مارمولک و لیلی با من است کمی شعارهای نخ نمای متحول شدن توبه نصوحی بالا بیاورید و کمی چاشنی سریال خاله خانم به آن بزنید تا بشود فیلمنامه اخراجی ها.

فیلمنامه ای فاقد عناصر هویت بخش زمانی و مکانی است . راستی در کجای تهران بزرگ دهه شصت محله ای وجود دارد که به سبک محله داش فرمان دهه سی اداره شود؟ کدام مسجد دهه شصتی را سراغ دارید که بر دروازه اش آکاردئون بنوازند؟ از محله تا جبهه چقدر راه است؟ مگر میشود یک عده را وسط راه اینجوری دست به سر کرد و آنگاه آن عده یک ماشین کش بروند و خودشان بیایند جبهه؟راستی چقدر باهوشند این جماعت جاهل که این همه ایست و بازرسی را رد میکنند و از بین هزار و چند صد کیلومتر خط ، یک باره در مقر حاجی سر درمی آورند. مگر جبهه خانه خاله است که همینجور سرت را بیاندازی پایین و بیایی داخل خط ؟ این مقر کجا قرار دارد؟ غرب یا جنوب؟ اصلا چه چیزی ست؟ خط مقدم ؟ پشتیبانی ؟ آشپزخانه ؟ گردان
آموزشی ؟ اصلا این تحول که ده نمکی دارد خودش را برای آن پاره میکند چه چیزی است؟ اینکه با قمه به جنگ تانک بروی ؟ یا اینکه یک خلال یک دزدی احساساتی شوی و ماسکت را به آن دخترک کرد ببخشی؟ هوچی گری ده نمکی را رها نمیکند . او برای بازیگرانی که تنها تیپ های بیمزه و تکراری خود را بازی کرده اند سیمرغ میخواهد و آخر سر هم که تیرش به سنگ یخورد به مدد رانت ضرغامی و با کمک عکس سه در چهار مجیدسوزوکی و موزیک از کرخه تا راین سرپوشی روی تمام کاستی های فیلم بگذارد . او باز هم در کمال صداقت به همه دروغ میگوید. او و امثال او این نکته را پنهان میکنند که از نظر آنها مجید سوزوکی خوب مجیدسوزوکی مرده است. مجیدسوزوکی ها را باید به جای گوسفند روی مین فرستاد تا راه دیگران را هموار کند و اشتباهات فرماندهان جنگ را در ادامه عملیات لو رفته بپوشاند. ده نمکی باز هدف ماموریت را اشتباه گرفته است. برای او هدف از به جبهه رفتن نه خوب جنگیدن بر علیه دشمن متجاوز که به زور آدم کردن دیگران و فرستادن آنها به بهشت است. همان هدفی که دوستان و همپالکی هایش این روزها در خیابانها دنبال میکنند. فروش فوق العاده و جایزه تماشاگران آقای ده نمکی را بیش از حد به خود غره کرده . ایشان گویا فراموش کرده اند که هنوز رکورد بیشترین بیننده از آن خانم زهرا امیر ابراهیمی
برای فیلم بدون فیلمنامه و مستندش است.

آقای ده نمکی میخواهید مجانی برایتان استوری لاین فیلمنامه اخراجی های 2 را بنویسم؟ پس بخوانید...
...18 سال میگذرد . حاجی شریفی نیا به مدد دوستان موتورسوارش میشود نماینده مجلس . دختر حاجی پس از سوگ مجیدسوزوکی با آن برادر بسیجی که سردسته چماق داران جنوب شهر است ازدواج کرده و صاحب یک دختر و یک پسر شده است. پسر موهایش را ژل میزند و شلوار فاق کوتاه میپوسد و رپ زیر زمینی گوش میکند و در حالی که برای محکم کاری کارت بسیج در جیبش دارد دختر بازی میکند. دختر نیز خط پدر را نمیخواند ،زیر ابرو برمیدارد و بلک کتس گوش میکند و سر آخر با پسر حاجی شریفی نیا (البته از زن صیغه ای اش) دزدکی یک سفر میروند شمال و آنجا چراغش به سبک ممل آمریکایی روشن میشود تا دست به دامان دکتر که از دوستان دوران جنگ پدر است شده تابچه را کورتاژ کند. دکتر هم به سبک لولیتا عاشق دختری که هم سن دختر است میشود تا یک مثلث عشقی تشکیل شوذ . مادر دختر در غیاب شوهر که همواره سرگرم هیئت و هیئت بازی ست به بهانه کلاس کامپیوتر همیشه در حال چت کردن است یک دوست پسر اینترنتی از خودش 10 سال جوانتر پیدا میکند و یک جایی در جردن در یک کافی شاپ درست زمانی که دارد بانانا شیک خودش را مک میزند دوباره عاشق میشود و در حالی که تمام ارزشها برایش بی معنی شده به آپارتمان او میرود تا با موزیک پس زمینه کریس دی برگ طولانی ترین و بهترین سکس عمرش را به سبک نوبت عاشقی با او تجربه کند.

جالب است نه ؟ بخصوص حالا که سناریو نویسی به copy paste جوک های اس ام اسی تنزل پیدا کرده. قافیه ندارد احتمالا حقیقت که دارد.کافی ست گشتی توی خیابانهای تهران یا چت روم های یاهو بزنید...


ختم کلام:


جناب آقای سهیلا ! احتمالا نام شما هم مانند آدرس ایمیلتان قلابی ست.

اول اینکه به نظرم آنچه شما دایره بسته عفت کلام میخوانید در رساله های علمیه شما هم که بشدت اروتیک هستند پیدا نمیشود .
دویم اینکه گویا شما هنوز فرق نقد و نصیحت را نمیدانید
سیم اینکه نیازی نیست که برای نقد کسی از او بهتر بود. مرحوم جرج برنارد شاو (ره) جمله ای دارد بدین مضمون:
برای اینکه فرق املت خوب و بد را بدانی نیازی نیست مرغ باشی!
چهارم اینکه کسی مجبور نکرده این وبلاگ را بخوانید که برایش امر به معروف راه انداخته اید. خوش گلدی! بروید کنار .بگذارید باد بیاید...


بوی تلخ قهوه | 03:44 PM |

پنجشنبه، 2 فروردینماه 1386 |March 22, 2007

بزرگی به آهستگی ست

khatami1.jpg


پیام نوروزی
فروردين ۱۳۸۶
به نام خداوند جان و خرد
نوروز پیروز را که طلیعه بهار دلنشین است و امسال با اولین روز ربیع الاول همراه است. به همه ایرانیان گرامی و هموطنان عزیزم در هر کجا که هستند و به همه آنان که نوروز را گرامی می دارند از ژرفای جان شادباش می گویم.
نوروز جایگاه بلندی در وجدان تاریخی ایرانیان دارد و برای همه ما با شکوه و خاطره انگیز است، به ویژه که اسلام عزیز نیز وقتی آمد نه تنها آن را نفی نکرد، که مورد تأیید و ستایش قرار داد.
نوروز انگیزه ساز گونه ای در حال و کار آدمی و رهایی از روزمرگی است و امیدوارم همت کنیم تا همانگونه که کودکانمان با جامه نو به پیشباز نوروز و بهار می روند، ما نیز با جان نو برپاکننده جهان نو باشیم.
با تغییراتی که در زندگی همه ما پدید آمده است و با وجود آشفتگی در حال که ناشی از کنده شدن از عالم گذشته و واماندگی از ورود به عالم جدید و ناتوانی از آفرینش عالمی دیگر است و به رغم سرگشتگی و بریدگی از دیار و یار، اما از بختیاری هنوز نوروز در میان ما زنده است و احساس «خود بودن» را در ما زنده نگاه می دارد و امید آنکه این احساس بیش از پیش مایه تفکر شود تا بتوانیم امروز و فردایمان را با تکیه بر گذشته (و نه رفتن و ماندن در آن) بسازیم تا هم «خود» باشیم سرافراز و پیشرو، و هم انسان زمان خود.
امیدوارم سال نو برای میهن ارجمند و هم میهنان گرامی سرشار از کامروایی و پیروزی در همه عرصه ها باشد و جهان و جهانیان نیز روزگاری بهتر از آنچه داشته اند، داشته باشند.
بارخدایا! حال و کار ما را بهترین حال و کار بگردان!
سید محمد خاتمی
۱۳۸۶/۱/۱


آری بزرگی به آهستگی ست

بوی تلخ قهوه | 10:13 AM |

چهارشنبه، 1 فروردینماه 1386 |March 21, 2007

عیدانه

sale-no.jpg

بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جا نماز سفره‌ی مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق‌زدن دختر چادر ‌سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک‌شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم‌شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
با اینا بهارو باور می‌کنم !


ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده
خواننده: فرهاد

گوش کنید

نوروزتان مبارک

بوی تلخ قهوه | 03:45 AM |

یکشنبه، 27 اسفندماه 1385 |March 18, 2007

شنبه، 12 اسفندماه 1385 |March 03, 2007

Leaving Beirut

این هم برای آنها که کنسرت را از دست دادند...




Leaving Beirut
So we left Beirut Willa and I
He headed East to Baghdad and the rest of it
I set out North
I walked the five or six miles to the last of the street lamps
And hunkered in the curb side dusk
Holding out my thumb
In no great hope at the ramshackle procession of home bound traffic
Success!
An ancient Mercedes 'dolmus '
The ubiquitous, Arab, shared taxi drew up
I turned out my pockets and shrugged at the driver
" J'ai pas de l'argent "
" Venez! " A soft voice from the back seat
The driver lent wearily across and pushed open the back door
I stooped to look inside at the two men there
One besuited, bespectacled, moustached, irritated, distant, late
The other, the one who had spoken,
Frail, fifty five-ish, bald, sallow, in a short sleeved pale blue cotton shirt
With one biro in the breast pocket
A clerk maybe, slightly sunken in the seat
"Venez!" He said again, and smiled
"Mais j'ai pas de l'argent"
"Oui, Oui, d'accord, Venez!"



Are these the people that we should bomb
Are we so sure they mean us harm
Is this our pleasure, punishment or crime
Is this a mountain that we really want to climb
The road is hard, hard and long
Put down that two by four
This man would never turn you from his door
Oh George! Oh George!
That Texas education must have fucked you up when you were very small



He beckoned with a small arthritic motion of his hand
Fingers together like a child waving goodbye
The driver put my old Hofner guitar in the boot with my rucksack
And off we went
" Vous etes Francais, monsieur? "
" Non, Anglais "
" Ah! Anglais "
" Est-ce que vous parlais Anglais, Monsieur? "
"Non, je regrette"
And so on
In small talk between strangers, his French alien but correct
Mine halting but eager to please
A lift, after all, is a lift
Late moustache left us brusquely
And some miles later the dolmus slowed at a crossroads lit by a single lightbulb
Swung through a U-turn and stopped in a cloud of dust
I opened the door and got out
But my benefactor made no move to follow
The driver dumped my guitar and rucksack at my feet
And waving away my thanks returned to the boot
Only to reappear with a pair of alloy crutches
Which he leaned against the rear wing of the Mercedes.
He reached into the car and lifted my companion out
Only one leg, the second trouser leg neatly pinned beneath a vacant hip
" Monsieur, si vous voulez, ca sera un honneur pour nous
Si vous venez avec moi a la maison pour manger avec ma femme "



When I was 17 my mother, bless her heart, fulfilled my summer dream
She handed me the keys to the car
We motored down to Paris, fuelled with Dexedrine and booze
Got bust in Antibes by the cops
And fleeced in Naples by the wops
But everyone was kind to us, we were the English dudes
Our dads had helped them win the war
When we all knew what we were fighting for
But now an Englishman abroad is just a US stooge
The bulldog is a poodle snapping round the scoundrel's last refuge



"Ma femme", thank God! Monopod but not queer
The taxi drove off leaving us in the dim light of the swinging bulb
No building in sight
What the hell
"Merci monsieur"
"Bon, Venez!"
His faced creased in pleasure, he set off in front of me
Swinging his leg between the crutches with agonising care
Up the dusty side road into the darkness
After half an hour we'd gone maybe half a mile
When on the right I made out the low profile of a building
He called out in Arabic to announce our arrival
And after some scuffling inside a lamp was lit
And the changing angle of light in the wide crack under the door
Signalled the approach of someone within
The door creaked open and there, holding a biblical looking oil lamp
Stood a squat, moustached woman, stooped smiling up at us
She stood aside to let us in and as she turned
I saw the reason for her stoop
She carried on her back a shocking hump
I nodded and smiled back at her in greeting, fighting for control
The gentleness between the one-legged man and his monstrous wife
Almost too much for me



Is gentleness too much for us
Should gentleness be filed along with empathy
We feel for someone else's child
Every time a smart bomb does its sums and gets it wrong
Someone else's child dies and equities in defence rise
America, America, please hear us when we call
You got hip-hop, be-bop, hustle and bustle
You got Atticus Finch
You got Jane Russell
You got freedom of speech
You got great beaches, wildernesses and malls
Don't let the might, the Christian right, fuck it all up
For you and the rest of the world



They talked excitedly
She went to take his crutches in routine of care
He chiding, gestured
We have a guest
She embarrassed by her faux pas
Took my things and laid them gently in the corner
"Du the?"
We sat on meagre cushions in one corner of the single room
The floor was earth packed hard and by one wall a raised platform
Some six foot by four covered by a simple sheet, the bed
The hunchback busied herself with small copper pots over an open hearth
And brought us tea, hot and sweet
And so to dinner
Flat, unleavened bread, + thin
Cooked in an iron skillet over the open hearth
Then folded and dipped into the soft insides of female sea urchins
My hostess did not eat, I ate her dinner
She would hear of nothing else, I was their guest
And then she retired behind a curtain
And left the men to sit drinking thimbles full of Arak
Carefully poured from a small bottle with a faded label
Soon she reappeared, radiant
Carrying in her arms their pride and joy, their child.
I'd never seen a squint like that
So severe that as one eye looked out the other disappeared behind its nose



Not in my name, Tony, you great war leader you
Terror is still terror, whosoever gets to frame the rules
History's not written by the vanquished or the damned
Now we are Genghis Khan, Lucretia Borghia, Son of Sam
In 1961 they took this child into their home
I wonder what became of them
In the cauldron that was Lebanon
If I could find them now, could I make amends?
How does the story end?



And so to bed, me that is, not them
Of course they slept on the floor behind a curtain
Whilst I lay awake all night on their earthen bed
Then came the dawn and then their quiet stirrings
Careful not to wake the guest
I yawned in great pretence
And took the proffered bowl of water heated up and washed
And sipped my coffee in its tiny cup
And then with much "merci-ing" and bowing and shaking of hands
We left the woman to her chores
And we men made our way back to the crossroads
The painful slowness of our progress accentuated by the brilliant morning light
The dolmus duly reappeared
My host gave me one crutch and leaning on the other
Shook my hand and smiled
"Merci, monsieur," I said
" De rien "
" And merci a votre femme, elle est tres gentille "
Giving up his other crutch
He allowed himself to be folded into the back seat again
"Bon voyage, monsieur," he said
And half bowed as the taxi headed south towards the city
I turned North, my guitar over my shoulder
And the first hot gust of wind
Quickly dried the salt tears from my young cheeks.

Lyrics by Roger Waters

بوی تلخ قهوه | 06:07 PM |

پنجشنبه، 3 اسفندماه 1385 |February 22, 2007

عزیمت از بیروت ، شیفتگی در دبی

درحاشیه کنسرت راجر واترز (the dark side of the moon)در دبی

publish14.jpg


- همانگونه که پیش بینی میشد کنسرت راجر واترز جمع کثیری از ایرانی ها را به دبی کشاند. به گونه ای که بدون اغراق بیش از 95 درصد از بیست و پنج هزار شرکت کننده کنسرت ،ایرانی بودند. تعداد کمی اروپایی این شیفتگان فارسی زبان را همراهی میکردند.

publish1.jpg

- سلام و احوال پرسی ها خیلی زود خودمانی میشد. تو گویی همه همدیگر را میشناسند. حلقه اتصال این جمع رنگارنگ تنها یک چیز بود : دغدغه های انسانی که در پینک فلوید تبلور یافته بود. خیلی ها دوستانشان را پس از سالها پیدا کردند. این شاید همان چیزی ست که "ماشین" از آن واهمه دارد.

publish3.jpg

- یکی از سوال و جوابهای رایج در صف خسته کننده چند ساعته ای که همه البته با خوشرویی تحملش کردند این بود که اگر این کنسرت در تهران برگزار میشد چه میشد؟ خیلی ها تنها یک پاسخ داشتند : میرفتیم استادیوم آزادی ! پاسخی که با در نظر گرفتن مشکلات سفر و هزینه های آن به هیچ وجه مبالغه آمیز نمی نمود.

publish5.jpg


- The lunatics are on the grass!

publish2.jpg

- چند ساعت قبل از شروع کنسرت ، تست صدای گروه ، فریاد جمعیت مشتاق منتظر پشت نرده ها را درآورد.

publish4.jpg

- ترکیب سنی جمعیت ایرانی شرکت کننده بسیار معنادار مینمود. اکثر آنها بین سی تا چهل سال بودند. نسلی که همه خود را نسل سوخته خطاب میکردند. همه از فشاری که در خلال سالهای خاکستری دهه شصت تحمل کرده بودند. یکی میگفت من در آن سالها مرده ام . چیزی که می بینید تفاله من است.

publish8.jpg

- یکی از نکاتی که توجه را جلب میکرد خوشرویی و مدارای شرکت کنندگان نسبت به یکدیگر بود. میشد پای کسی را سهواً لگد کنی و در پاسخ عذر خواهی ات لبخندی تحویل بگیری. انگار اینها همان مردمی نیستند که در کشور خود از موج عصبیت رایج در جامعه متاثر میشوند و به کوچکترین ناملایمتی پرخاش میکنند.

publish12.jpg

- همانگونه که انتظار میرفت افتتاحیه کنسرت بسیار گرافیکی و تاثیر گذار بود. تصویر ثابتی از یک رادیوی قدیمی که از چند ساعت قبل از شروع کنسرت بر پرده بزرگ پشت صحنه نقش بسته بود ناگهان جان گرفت. دستی تکیده موج آنرا عوض کرد. پس از چند بار پس و پیش شدن روی ایستگاه های مختلف به سبک آلبوم wish you were here کنسرت با ترانه In the flesh آغاز شد.


publish11.jpg

- کار نور و صدا بی نقص و بسیار چشم گیر بود. گروه آنچه را که از آن انتظار میرفت به خوبی برآورده کرد. یک اجرای بی نقص و گاف و کاملا حرفه ای از مجموعه ای از آثار کلاسیک پینک فلوید. گلچینی از آلبوم های The wall, Final Cut, Wish you were here, amused to death به همراه کل آلبوم The dark side of the moon. در این میان حتی آلبوم کمتر شنیده شده Meddle هم از قلم نیافتاد و یکی از زیباترین قطعات آن "Setting control of heart of the sun" با آن ملودی مالیخولیایی اش اجرا شد. همراهی جمعیت شرکت کننده در خواندن آهنگها همراه گروه براستی دیدنی بود و حتی خود راجر واترز را شگفت زده کرده بود.


publish6.jpg


- سورپریز کنسرت ،آهنگ جدید و منتشر نشده راجر واترز به نام Leaving Beirut بود. قبل از شروع این آهنگ او در مقدمه ای کوتاه گفت در سال 1961 هنگامی که تنها 17 سال داشته سفری به لبنان کرده است . سفری بدون پول و بسیار فقیرانه ، به شکلی که از بیروت تا لندن را به قول خودش hich hicking کرده است. گویا این سفر اثر شگرفی در خودشناسی او و علاقه اش به سرنوشت لبنان که بیش از همه در داشته که در آلبوم Final Cut متبلور است داشته است. او در این سفر هنگامی که کاملا آس و پاس بوده مهمان یک خانواده فقیر لبنانی شده که غذای فقیرانه خود را با او قسمت کرده اند و بدون اینکه آن نوجوان زشت انگلیسی را بشناسند او را در آغوش گرفته اند و برایش وسایل سفر مهیا نموده اند. او در این ترانه بسیار دل نشین که زیبایی آن با یک فیلم به سبک کمیک استریپ سیاه و سفید صد چندان شد از جورج بوش میپرسد چگونه میتوان باور داشت که این مردم تهدیدی برای امنیت جهانی باشند. چگونه میتوان آنها را تروریست نامید و بر سرشان بمب ریخت. او بمبهای هوشمند آمریکا را که گویا ناهوشمندانه تنها کودکان را هدف میگیرند به استهزا گرفت و به گاو چران تگزاسی توصیه کرد به مزرعه اش برگردد و با فرهنگ آمریکایی ات خوش باشد. او شرمسارانه ازخود پرسید آن خانواده امروز کجا هستند. اگر او آنها را امروز ببیند در پاسخ به این سوال که " عاقبت این داستان چه خواهد شد ؟" به آنها چه خواهد گفت. این ترانه مغموم در حالی پایان گرفت که چشم بسیاری از شرکت کنندگان اشک بار بود.

publish7.jpg

- همچون همیشه پیام راجر واترز صلح بود و برداشتن دیوارهای بی اعتمادی و ترس. در یکی از ترانه ها عکسی از دیوار حائل بیت المقدس نمایش داده شد که بر آن نوشته شده بود " تنها ترس است که دیوار میسازد". فارغ از نکات تکنیکی و موسیقیایی آثار پینک فلوید ، این پیام است که این آثار را از آنچه دیگران ارائه میکنند متمایز میسازد.

publish9.jpg

- در پایان کنسرت ، گیتار بیس راجر واترز در حراجی که تمامی درآمد آن صرف مبارزه با مالاریا میشود به قیمت 450000 دلار فروخته شد. این گیتار که به امضای راجر واترز رسیده بود به خریدار متول آن که یک جوان هندی بود تحویل داده شد.

publish10.jpg

- هنگامی که کنسرت پایان یافت ، در پاسخ به جمعیتی که یک صدا فریاد میکشیدند We want more گروه مجددا روی صحنه ظاهر شد و این بار ترانه های A brick in the wall ، Vera , Comfortably numb و نیز Bring the boys back home را با همصدایی شرکت کنندگان اجرا کرد.

publish15.jpg

به راستی که میداند که چه هنگام سربازان به خانه باز میگردند؟

publish16.jpg

بوی تلخ قهوه | 04:37 PM |

سه شنبه، 24 بهمنماه 1385 |February 13, 2007

طرف تاریک ماه

کنسرت راجر واترز در 21 فوریه 2007 در مدیا سیتی دبی برگزار میشود.

من از نسلی هستم که بسیاری از آرزوها، دغدغه ها، حرمانها و دردهایش را در ترانه های پینک فلوید متبلور دیده است. برای این نسل که با موسیقی پینک فلوید فریاد کشیده ، دست افشانده و نیز به کنج تنهایی خزیده است. پینک فلوید نه گونه ای از موسیقی که نوعی اتمسفر برای زندگی بوده است.
این اتمسفر گاه چون دیوانه ای بر علف ها لمیده است، گاه از سرعصیان وناامیدی بر دیوارهایی که او را احاطه کرده مشت کوبیده ، گاه به رخوت خوشایندی که در رگهایش دویده دل خوش کرده و زمانی نیز زمام خود را به طپش قلب خورشید داده است

جوان دهه های پایانی قرن بیستم ،هنگامی که غوغای گوشخراش ماشینها او را از هر سو احاطه کرده ،بخش مهمی از هویت انسانی خود را مدیون موسیقی انسان شمول این چهار نابغه انگلیسی است.

آری ، جهان با پینک فلوید دلپذیرتر است.


برای اطلاعات بیشتر در مورد این کنسرت به اینجا مراجعه کنید.

بوی تلخ قهوه | 01:25 PM |

چهارشنبه، 12 بهمنماه 1384 |February 01, 2006

تحلیل قاب بازانه و چاله میدانی از مناقشات هسته ای !

زمانی Chris de Burg خواننده شهیر ایرلندی در ترانه Spanish Train خود صحنه منازعه خدا و ابلیس را به میز پوکری تشبیه کرده بود که این دو در دو سوی آن نشسته اند و علیرغم قدرت های سحرآمیزشان در تقلب ، باید مقید به قوانین میز بمانند. منازعه کشدار دولتمردان ما با حریفان غربی شان بر سر مسائل اتمی نیز بی شباهت به بازی پوکر نیست .
دو حریف مدتهاست با بازی در حد چند cheap سعی در برآورد نمودن مهارتهای طرف مقابل و صد البته ورقهای در دست او دارند.تا کنون کسی که باخته حریف ایرانی بوده که با بلوف های نابجا هر بار قدمی عقب نشسته و چند cheap باخته است. از تعلیق داوطلبانه (!) غنی سازی و مهر و موم تاسیسات و تن در دادن به سرک کشیدن کارشناسان آژانس بین المللی انرژی اتمی (و لابد برابر آنچه در چنین مواقعی عرف است ، مامورین جاسوسی دول نه چندان دوست با پاسپورت کشور ثالث ! ) به تاسیسات اتمی و نظامی کشور که تا فیها خالدون مان را بو کشیده اند و نمونه برداشته اند گرفته تا اعطای امتیازات عجیب و غریب به روسها ، چینی ها و هندی ها به امید اینکه شاید بتوانند رای وتو شان را در جیب داشته باشند . در مقابل چیزی که تحویل اهل خانه شده رجز خانی ها و "به کفشم! " گفتن های مذاکره کننده گان است. از دید میز اگر بنگریم حریف ایرانی با امید بسیار توپ زده و چهار برگش را به امید strait نگه داشته است.

میماند حریفان اروپایی ، روسی، چینی و آمریکایی که با سفرهای مکرر بین سرانشان دستشان را برای یکدیگر تا آنجا که ممکن بوده رو کرده اند و در صورت نیاز کارتهایشان را زیر میز عوض و بدل نموده اند و قرار و مدارهایشان را حسابی پخته اند که آخر شب سر پول قوری دعوایشان نشود.
انگار شب دیگر دارد به انتها میرسد و حوصله همه از این بازی کشدار سر میرود . گویا این دوشنبه حریفان آن سوی بالاخره تصمیم نهایی خود را گرفته اند و پس از چیدن ورقهای خود به نحو دلخواه (اعم از اطمینان یافتن از یار سعودی در تامین نفت مورد نیاز در صورت تحریم تجاری ایران و باز چینی نیروهای نظامی واکنش سریع و نیز کار روی قائله های اپورتونیستی قیبله ای - منطقه ای ) با آگاهی از دست نه چندان خوب حریف ساده دل ایرانی که هنوز مشغول رجزخانی برای اهل منزل است rest او را خوانده اند.

حریف ایرانی که گویا صحت رجزهایش به خود او نیز مشتبه شده ، با حرکاتی تبلیغاتی نظیر سخنرانی های آتشین ضد یهودی و تشکیل دیواره گوشتی دور تاسیسات اتمی (که تا دیروز اساسا منکر وجودشان میشد !) سعی در به هم ریختن تمرکز حریفان دارد . از سوی دیگر طرف ایرانی با دادن پیشنهادهای عجیب و غریب ( نظیر آنچه در سازمان ملل ارائه شد و طرف مقابل آن را بشدت لوس و مایوس کننده ارزیابی کرد) وانمود میکند که بسیار مبتکر و غیر قابل پیش بینی ست و این نیز نشانه از مهارت او در این پوکر نفس گیر و برگهای برنده اش دارد. در حالی که زانوهای لرزان و چشمان نگرانش ،دست او را برای حریف رو کرده و طرف مقابل نیک میداند که مسایلی نظیر نرخ بیکاری ، تورم اقتصادی دو رقمی ، اقتصاد معتاد به پول نفت و عدم کفایت دستگاههای مدیریتی و نیز جنگ قدرت آشکار جناحهای حکومت توان مقابله بازیگر ایرانی را ربوده است. بازیگری که حتی از عهده جمع و جور کردن حرکت محدود صنفی رانندگان شرکت واحد برنیامده و به جای اعطای امتیازات محدود صنفی و استخدامی به مشتی انسان زحمت کش و سعی در مهار اوضاع ، بی دلیل ابعاد امنیتی - سیاسی به این نارضایتی محدود داده و هزینه آن را بی هیچ برهانی تا حد یک شورش گروهی بالا برده است.

یار ایرانی که از اکنون rest خود را در شورای امنیت باخته میبیند ، رجز خانی برای دور بعد ورق را شروع کرده و از گرو گذاشتن النگو و گردنبند طلای خانم خانه و فرش زیر پای بچه ها نیز در این راه مضایقه نمیکند. به امید آنکه معجزه ای اتفاق افتد و برگ برنده ای به دست آید.

شاید چیز زیادی اصول دیپلماسی و سیاست بین المللی سرم نشود ، اما نیک که می نگرم ، با عرف رایج در بازی پوکر، حاصل این معرکه را چیزی جز کارتون خوابی خورشید خانم و آوارگی بچه ها نمیبینم.

خدا کند اشتباه کنم. بیایید بنشینیم و برای خودمان دعا کنیم.

بوی تلخ قهوه | 09:04 PM |

سه شنبه، 25 اسفندماه 1383 |March 15, 2005

به او كه با باد آمد

سلام
حالی نمانده که بخواهم
تو را
از خوب بودن و بد بودن آن
مسرور
و يا متأثّر کنم
فقط هر روز
وقتی غروب همراه همهمه ی همه ی گنجشک ها
پر می زند
تنهايی ام را بر شانه هايم می نشانم و
سر در گريبان سکوت اثيری خود
به لانه ای می روم
که هر شب بر سرم آوار می شود

می روم و ابديّت را
در چشم های تنگ بی بصيرت خود
جا می دهم
تا غم اين ثانيه های عجول را نخورم
تا به ان افق بی رنگ كماكان آبي خيره شوم
که سايه هايی
در جادّه ای که انتها ندارد،
برای هميشه می روند
برای هميشه...

در لحظه های اکنونم
هر شب
خواب هزار گنجشک خيس را می بينم
که پشت پنجره ی تاريکم
بال بال می زنند و
خود را به گونه های گريان شيشه می کوبند
چرا که می پندارند
می توانند
در هُرم گرم اين زمزمه هاي شعله ور
خشک شوند،
تا بتوانند
زير اين بارانِ يكريزِ تندِ بکرِ شاد
پرواز خيس ديگری را تجربه کنند
خواب هايم پر شده است از اين باران زده های بی سرپناه...
و من فقط شرم می کنم
خجالت می کشم
گريه می کنم
و با گريه از خواب بلند می شوم
می دانم ناراحت می شوي
ولی در لحظه های اکنونم
گاهی نام تو را فراموش می کنم
آن گونه که آن لحظه
آن قدر دنبال نام تو می گردم
که در ميان نام هاي ديگر گم می شوم
و پيدا شدن خود را
فقط با يافتن نام تو
در می يابم
تو نيستی
چرا که
با باد
آمدی و
با ياد هم رفتی...

سه شنبه، 31 تير، 1382

بوی تلخ قهوه | 11:07 AM -->

چهارشنبه، 19 اسفندماه 1383 |March 09, 2005

شما کجاييد؟...

شما کجاييد وقتی آسمانم صورتم ابري ست ؟
وقتی که هر منزل سرابي ست در واحه بيهودگی
شما کجاييد وقتی که هيچ قاصدکی پيام بهار نمي آورد ؟
و در مزرعه دست هيج عابری نرگس نمی رويد ؟
شما کجاييد وقتی سپهر میپرسد: خدا کجا ميخوابد ؟
و میپرسد خدا زمين را چند خريده ؟

شما کجاييد؟...

بوی تلخ قهوه | 11:38 AM -->

دوشنبه، 3 اسفندماه 1383 |February 21, 2005

مس بزرگ در دو مينور

قسمت اول - دعاي صبحگاهي "Kyrie"

عيناً يك سقوط طولاني و ممتد بود. ممتد و كشيده. من به همه آنچه توانستم چنگ انداختم. از شنيدن سر باز زدم. خودم را بستم بر شنيدن اين صداي تلخ. صداي برخوردم با انتها. حتي نمي دانم كه آيا رسيده ام به آن نقطه كه ”من” با تمام سنگينيش بر سختي انتها مي خورد و از هم مي پاشد. صداي خرد شدن. تلالو درد. نمي دانم. مدتهاست كه در هراسم. مدتهاست كه نمي شنوم. كه نخواسته ام بشنوم. اين درد از چيست؟ اين درد از كجاست؟ آيا رسيده ام آخر به انتها؟


برايم از آنسوي رویاهایم موسيقي جادويی یش را مي گذارد. بلندش مي كنم. عظمت طنين مي اندازد. چشمانم تر ميشود . گمش كرده ام. در اين موسيقي زيباو سهمگين موتزارت بر من مي خروشد. گمش كرده ام. مي گريم. مي دانم. ديگر مي دانم... عظمت را گم كرده ام. احساس عظمت را گم كرده ام. حضورش را. باورش را. عظمت با درد شيرين و وصف ناپذيرش . با تلخي گيرايش چون ته ليواني تكيلا . آري . عظمت را گم كرده ام ...


بوی تلخ قهوه | 04:27 PM -->

دوشنبه، 26 بهمنماه 1383 |February 14, 2005

جمعه

ميخواهم چند يادداشت قديمي را با خود مرور كنم. چيزهايي هست كه هيچگاه رنگ نميبازند و كهنه نميشوند. واگو ميكنم تا يادم بماند چه مي انديشيدم آن زمان...


از آن جمعه های خاکستری ست امروز. مات. بی رنگ. از ان روزهای جمعه که در آن کتابی ميشد برداشت و بالشی و زير اندازي توي بالكن خانه پهن كرد و روي آن دراز كشيد و دو آرنج را روي بالش گذاشت و يك جور كاهلانه اي خواند و خواند. يك كاسه تنقلات هم مي شد آورد و يك ليوان چاي. از پايين لابد صداي برادرم مي آمد كه با دوستش بلند بلند صحبت مي كرد و از حياط صداي حرف زدن مادرم كه گلدانهای شمعدانی را مرتب مي كرد با خانم همسايه... از پدر كه ديگر نبايد گفت...


از باغ نيمه متروك مجاور كه در اين نقطه ي شهر گم شده بود و كسي پيدايش نمي كرد هم صداي قــــار قـــــار كلاغهاي پير قطعاً آدم را كلافه مي كرد.

گمانم روي آن بالكن كه تاقباز دراز مي كشيدي و درخودت غوطه مي خوردي دنيا يك جوري كوچولو و تنگ بود و فاصله ها را مي شد به راحتي احساس كرد. فاصله ها. فقط فاصله ها. و مي شد گوش سپرد به كوچه كه صداي جنب و جوشش مي آمد. صداي زندگي.


جايي در خانه تلفن زنگ مي زد و مي شد دانست كه كيست و به طرف آن دويد و در ميان كلام مامان پريد كه مي گفت: نه. خسته است. خوابيــــده گمانم ... و بلند داد زد: نه. بيدارم. بر ميدارم گوشي رو... و شنيد كه مامان گله مي كرد: يك نصفه روز هم نمي گذارند خانه بماند... و مي شد به طنين صدايي دل انگيز گوش سپرد كه مي گفت: سلام...


جمعــــه اي سخت خاكستـــــري ست و من در خوابگاه نشسـتــــه ام و از پنجـــــره به بيرون نگاه ميكنم و مي انديشم كه زندگي به دور از اينها چقدر پوچ مي تواند باشد.

بوی تلخ قهوه | 06:08 PM -->

شهرام

باز چيزی درونم وول می خورد
از خانه بيرون می زنم
سيگاری می گيرانم در کوچه
ستاره شمال را پيدا می کنم در آسمان
و خيره می نگرم
بر آن


ويروس ماليخوليا عود کرده ؟

در اندرونم چيزی نيست
جز تاثير شراب
نطق کوتاهی کرده ام
در بارهء دیوانگی
با شصت چیز غريب
يا
حکومت مرده ها
با بيش از هزار سال تجربه

وعشق
چون لحظه ای
موهوم

مرا ببخشيد
بايد از دریا
نام ببرم و هم
ار آوازی که از ياد برده ام
ودوستی که ديگر ندارم...


تابستان ۷۱

بوی تلخ قهوه | 06:03 PM --> 06:00 PM -->

سوگنــامه

رفت.به همین سادگی . عين يك شمع خاموش شد. نه با باد. انگار كسي از دل سياهي دهانش را پر باد كرد وفوت كرد و شمع يكدفعه خاموش شد. همين. من اينجا، در اين دورها نشسته بودم و در پيچ و خم پيدا كردن نور بودم. سرم را مي كوبيدم به ديوار روبرو. يادم مي ايد كه سالها اين نور كوچولوي ساده و ساكت به نظرم كم و بي فايده آمده بود. يكجوري انگار هميشه بود. بديهي بود. من به اوگفته بودم كه قانع نخواهم شد به اين يك كف دست روشني كه شمع ها فقط دور خودشان ايجاد مي كنند كه همان هم يك وجب انورتر ترا توي يك دايره ي گنده سايه هاي سياه و ترسناك مي اندازد و به وحشت تاريكي اضافه مي كند. مي روم يك جاي ديگر. دنبال روز.

آخر نورشمع هاي كوچولو انگار برايم انعكاس پذيرش بودند و نه روشني. هي به من سركوفت مي زدند كه: ” من كوچولو و حقيرم. اما هستم و از هستي خوشحالم“... مي داني ... وقتي جواني گاهي دلت مي خواهد كه خودت اين نورهاي كوچك را خفه كني و بماني يكسره با سياهي مطلق. وقتي جواني سياهي دست مي كشد نرم روي قلبت. روي ذهنت. سيا ه مي بيني. سياه مي شوي. و شمعهاي كوچولو با آن لرزش احمقانه ي نورحقيرشان خشمگينت مي كنند. من هم. نازنين هيچوقت مانعم نشده بود. اينبار هم نشد. اوهم مي دانست كه اين زندگي من است. نازنين ساریک. راه افتادم. من كه دور دورها بودم، شمع خاموش شد. يكطوري كه انگار هرگز نبود. برگشتم پيشش. تاريك بود مثل هميشه. چه انتظاري مي رفت جز اين؟ من دوباره راه افتادم. خالي تر از هميشه. سياه.


ولي مي داني ... الان گاهي نيمه ي شبها بيدار مي شوم و قلبم از ياد شمع كوچولوي نازنين خاموش شده به درد مي آيد و شمع كوچولو در دلم يك نقطه را روشن و گرم مي كند. آنقدر كه از مهرش و از داغي اش گريه مي كنم. ساریک بلاگرفته ي مهربان دست از روشني و طنازي برنمي دارد. حتي وقتي كه ديگر نيست


چهارشنبه، 5 تير، 1381

بوی تلخ قهوه | 05:57 PM -->

دوشنبه، 16 آذرماه 1383 |December 06, 2004

من می کوچم پس هستم !

نقل از وبلاگ سابقم در بلاگ اسپات

از قدیم گفته اند اجاره نشینی خوش نشینی ست. بالاخره اینهمه سقا خانه ای که شمع روشن کردیم و آن همه امامزاده ای که دخیل بستیم افاقه کرد و ما هم صاحب خانه شدیم. اینکه با این سواد اکابری چقدر به سر ومغزمان کوبیدیم و رنج دات کامی شدن (بهتر بگویم دات نتی شدن) را به جان خریدیم بماند. خلاصه اینکه کورمال کورمال مشق Movable Type کردیم و پا در جای پای بزرگان گذاشتیم.یادمان باشد سر نماز ظهر بروبچه های گردون را هم دعایی بکنیم. خدا عمرشان بدهد. تا به این پیرمرد خرفت حرف حالی کنند و آداب MT یاد بدهند گاس موهاشان رنگ دندانها یشان شده باشد.
خدا از بزرگی کمشان نکند.الهی hit به سایتشان ببارد. خدا ترافیکشان را یک روی local host صد روی اینترنت افزون کند.
آقا دروغ چرا ؟ تا قبر آ ...آ...آ...آ. یادمان می آید کشاکش جنگ ممسنی بود. آقا را خدا عمرشان بدهد یک نعره ای سر ما کشید که قاسم آقا ( البته آقایش را ما خودمان به خودمان میگوییم) برو یک مرقومه ای بنویس که اگر انگلیسا با آن چشمای چپشان خواستند توبه نامه بنویسند بیایند بنویسند که ما از خونشان بگذریم. ما تا به خودمان بجنبیم و قلم و دوات از پر شالمان بیرون بکشیم آقا یک کرور از انگلیسا را به درک واصل کرده بود.مثل حالا نبود که اینجا روم گلاب به روتان انگشتت را بجنبانی خبر تا پتل پورت رفته باشد.
خدا برای شما هم بخواهد! ما که بقچه مان را بستیم و فنجان قهوه و کتری و قوری مان را برداشتیم و رفتیم خانه نو ! اگر خواستید بیایید قدمتان روی چشم ! نشانی جدید قهوه خانه این است
http://weblog.minoosh.net
قرارشده این چند تکه رخت و لباس ما را هم که هیچ سمساری نمیخرد برایمان بار کنند و بیاورند به خانه جدید. تا ببینیم چه میشود...

بوی تلخ قهوه | 04:36 PM -->

دوشنبه، 19 مردادماه 1383 |August 09, 2004

خوشا به حال لك لكها

خورشيد جاودانه مى درخشد در مدار خويش
ماييم كه پا جاى پاى خود مى نهيم و غروب مى كنيم
هر پسين
اين روشناى خاطر آشوب در افق هاى تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعى دوباره مى كشاند؟
حسين پناهي


حسين پناهي هم در تنهايي پر كشيد.
خبر ساده مرگ تلخك خيلي آزارم داد. روزي در مصاحبه اي از او پرسيدند " اگر بميري چه كسي بيشتر دلت تنگ ميشود؟ يا همان پريشاني هميشگي پاسخ داد :" خواهرم و يك نفر ديگر كه نميتوانم اسمش را بگويم "
حالا نميدانم آن يك نفر ديگر بي حسين و آن تلخ خند هايش چه ميكند. او را هميشه دوست داشتم ,نه بخاطر اينكه بازيگر خوبي بود يا شاعر پر شوري . او را از اين رو دوست داشتم كه هميشه خودش بود . صريح و تلخ و گزنده و پر از بي واهمه گي و سادگي دوست داشتني روستايي . نميدانم ، زنده بودن او جاي كسي را تنگ نميكرد .حتي بي حوصله گي هاي گاه و بيگاهش نيز آزارنده نبود. او كه مشكلات را خود زندگي ميدانست نه زاييده آن ،تنها مشكلش متفاوت بودن بوذ. مشكلي كه كم و بيش بين قشر هنر مدار رايج است.

خداوند او را با لك لكهايي كه همواره به حالشان قبطه ميخورد محشور كند.


...و به زودي همه در زير خاک خواهيم خفت. خاکي که به هم مجال نداديم تا دمي بر آن بياسائيم.

حسين پناهي " چيزي شبيه زندگي "

بوی تلخ قهوه | 11:46 AM -->

یکشنبه، 4 مردادماه 1383 |July 25, 2004

ديدار

خيلي وقت بود كه دلم هوايش را كرده بود. آخراو از آن دسته دوستاني بود كه هيچ وقت تنهايت نميگذاشتند .ازآنهايي كه هميشه دوست داشتي در كنارت باشند. خيلي خوب يادم مي آيد آنوقت ها كه هنوز جنگ نامرد در تمام رگهايمان زوزه ميكشيد.هميشه تنها او بود كه به مشايعتم مي آمد . انگار هر بار ميترسيد اين بار آخرين بارم باشد ! هميشه هم لحظه آخر كه اتوبوس گيلان تور از گاراژ پشت خيابان سعدي راه مي افتاد تازه چيزي يادش مي آمد. ميدويد پي اتوبوس و دور از چشم مادرم كه هميشه گريان بود، بسته سيگاري به شاگرد راننده كه پاي ركاب ايستاده بود ميداد كه او هم برساند به دست من. بعد با آن صداي كلفتش كه از يك فرسخي هم به وضوح شنيده ميشد با حالت آدمهاي معتاد ميگفت " داداش پياژ داري!!!" . كره خر ! بخاطر همين اداهايش بود كه دلم برايش تنگ ميشد. اين بود كه گفتم بعد از مدتها ديداري تازه كنم .
رفتم به پاتوق هميشگي اش . اولش گمان ميكردم كه نميابمش .آخر از بس توي كوچه و خيابان ول بود معمولا نميشد يك جاي ثابت پيدايش كرد. ولي همانجا بود. همانجايي كه پارسال هم ديده بودمش .اصلا با اولين نگاه ميشد از سبيل كلفتش شناختش. گمانم از من گله مند بود چون وقتي مرا ديد لب باز نكرد . توي دلم گفتم خوب حيواني حق دارد گله مند هم باشد. دوست به اين بي وفايي نوبر است والله . همينطور زل زده بود به چشمان من و هيچ نميگفت . آرزو ميكردم مثل قديم با آن صداي بم و نكره اش بگويد " سلام . باز با پدرت حرفت شده سراغ ما آمدي ؟ ..." بعد مثل هميشه سيگاري تعارف كند و دلداري ام بدهد.آخر ميدانيد. سيگار عنصر مشترك تمام خاطرات جواني هاي ما بود !
ولي انگار عمق دلخوري اش خيلي بيشتر از اين حرفها بود . تمام ده دقيقه اي كه پيشش بودم كلامي نگفت . تنها پس از ده دقيقه بود كه ديدم انگار دارد به پيش پايش اشاره ميكند . جايي كه يك تكه سنگ سبز پهن قرار داشت و رويش نوشته بود:



مرحوم مغفور
جوان ناكام
شهرام(محمد رضا)عظيمي


كه بر اثر غرق شدن در دريا دار فاني را وداع گفت




... ديگر نتوانستم بيشتر پيشش بمانم. صورتم را كه ديگر خيس اشك بود برگردانم. نيم نگاهي به گلبرگهاي پرپر شده روي سنگ قبرش انداختم و تركش كردم . درحالي كه باز آن صداي تنورش در گوشم مي پيچيد كه " ديديد كه من مثل هميشه تا آخرش پا بودم و شما نبوديد ؟..."

... به بهانه سالگرد مرگ او و آسمان كه چه مغموم وتنها بر گورش ميگريست

بوی تلخ قهوه | 02:59 PM -->

جمعه، 8 خردادماه 1383 |May 28, 2004

يك خداحافظي ساده

بدليل پاره اي سوء تفاهم ها از اين پس از نوشتن در اين وبلاگ معذورم بداريد.ازاينكه در اين مدت مرا و اين قلم الكن را تحمل كرديد سپاسگذارم.از امروز اين بدبخت به گل نشسته رها ميكنم و در كمال سادگي براي هميشه از دنياي مجازي شما ميروم.
تنها آمدم تا آخرين خط را بنويسم. هر چه باشد يك خداحافظي ساده بدهكار شما بودم !
بيش از اين در توانم نبود
مرا ببخشيد...

خوش باشيد...

كسري
جنوا - 28 آوريل 2004

بوی تلخ قهوه | 03:06 PM -->

سه شنبه، 5 خردادماه 1383 |May 25, 2004

بودا

پايت را كجا مي گذاري
زمين پر است از فرشتگان كوچكي
كه نگاهبانان زمين اند
به شكل مورچه گاني ناتوان

نسيم پر است از فرشتگاني كه
كه چوپان قاصدك ها هستند

گنجشك ها فرشته اند
درخت ها فرشته اند

مواظب باش ريشه ي برون آمده ي يك درخت
رگ هاي یک فرشته ي پير است.

مواظب آن پيچك امين الدوله هم باش
به ظلم مبادا لگد كني
دست ظريف يك فرشته ي كوچك را

بوی تلخ قهوه | 09:04 PM -->

چهارشنبه، 23 اردیبهشتماه 1383 |May 12, 2004

بدون شرح

نيك آهنگ كوثر

بوی تلخ قهوه | 12:33 PM -->

دوشنبه، 21 اردیبهشتماه 1383 |May 10, 2004

يادداشتهاي سرزمين اسقف ها 16

:: بارها و بارها غربت و تنهايي را چشيده ام . چه در وطن و چه دور از وطن . اما اينبار انگار اين غربت از جنس ديگري ست .از جنس خاكستري سكوت سرد سپنتا يا كه از جسارت سبز چشمان سپهر يا... اينبار عجيب دوست دارم گذرنامه ام را بكوبم به صورت آن بچه مزلف جنوايي تا خرخره مستي كه نام وطنم را با نيشخند تكرار ميكند. اويي كه جز بطري شرابش و جز رفاه نميدانم از كجا آورده اش چيزي نفهميده است. براي او ايران من اسمي ست همرديف عراق يا القاعده يا ملا عمر . براي او ايران چيزي نيست جز چند پاراگراف از كتاب جغرافيايش كه همواره ناخوانده از رويش گذر كرده . او چه ميداند حافظ كيست يا خيام يا شاملو .او چه ميداندصراحي چيست. او با درد غريب هجران آشنا نيست؟ براي او شاهد همان معشوقه همجواري ست كه وصالش به سهولت يك سيگار ديگر گيراندن است. او چه ميفهمد اگر در گوشه اي از خاك وطن من دارا نانش چونان عبادتي همرديف عشاي رباني با سارا قسمت ميكند . او چه ميداند بابا نان داد چه تركيب مقدسي ست . او نميداند تمامي وطنم منتظر مردي است كه در باران با اسب بيايد و در سبدش انار و شادي بياورد . او ابله تر از آن است كه بداند چرا سا