جمعه، 21 دیماه 1386 |January 11, 2008

خاطرات روسپیان سودازده من

در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است


marquez.jpg
در کهکشان ادبیات آمریکای لاتین ستارگان درخشان بی شماری وجود دارند اما بی شک یکی از روشن ترین این ستارگان گابریل کارسیا مارکز است. بیماری چند روزه و تعطیلی آخر هفته مجال این را داد که آخرین اثر این نویسنده چیره دست " خاطرات روسپیان سودازده من" را بخوانم و دیگر بار سر تحسین در مقابل قلم توانای این داستان نویس فرود بیاورم.


داستان ممیزی کتاب در ایران داستانی ست پر از اشک چشم. اگر بنا به ممیزی ظاهر اثر باشد دیوان حافظ در صدر فهرست کتب ممنوعه قرار خواهد گرفت که لسان الغیب نه یک آن دست از زلف یار و جام باده برمی کشد و نه دمی رفت و آمدش به خانه شاهدان را انکار می کند:

اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب

سر می سپارد به کوی دوست و تا کام نگیرد آرام نمی نشیند:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

کارش بدان جا پیش می رود که خاموش نمی ماند و بر خلاف عرف قصه لب لعل گزیدنش را فاش می گوید و دیگران را نیز به آن توصیه می کند:

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فارغ از قیل و قالی که بی جهت پیرامون این کتاب به پا شده و متاسفانه باعث توقیف چاپ دوم آن گردیده خواندن آن را به شدت توصیه می کنم.

بیشتر بخوانید:

خاطرات روسپیان سودازده من
نسخه pdf کتاب (با ترجمه امیرحسین فطانت) برای کسانی که به اصل کتاب دسترسی ندارند

برای مطالعه برخط کتاب دستی به تصویر روی جلد آن بکشید

نقد دکتر عطاالله مهاجرانی درباره کتاب

بوی تلخ قهوه | 03:10 PM |

یکشنبه، 10 اردیبهشتماه 1385 |April 30, 2006

اوریل ماه سیاه

auschwitz.jpg
سردر اردوگاه آشویتس "کار شما را آزاد میکند"


ماه اوریل ماه سیاهی ست. چرایش را میتوان از ارامنه و یهودیان پرسید. دو قومی که یکی در ابتدا و دیگری میانه قرن بیستم سفاکانه مورد سلاخی خون آشامان قرار گرفتند. نسل کشی و قتل عام نژادی آنهم به شدیدترین صورت خود در قرنی که متمدنانه ترین عصر زندگی بشر است سوال بزرگی را پیش روی هر وجدان بیداری مطرح میکند . چرا ، به راستی چرا چنین نسل کشی هایی اتفاق می افتد؟ چگونه میتوان یک قتل عام سیستماتیک و برنامه ریزی شده را در چنین ابعادی فراهم آورد و نشتری هم به وجدان مجریان آن نزد؟ چگونه میتوان از کنار این همه سند و مدرک گذشت و با یک شانه بالا انداختن ساده همه را به حساب پروپاگاندای صهیونیستها گذاشت . آشویتس ، بیرکناو و داخائو چند فرسنگ آنسو تر همه دنیا را به نظاره میخوانند. سنگ سنگ کمپ های تمرکز و راه حل نهایی آنگونه که خونخواران نازی نامش نهاده اند هنوز پا برجا و استوار است. کافی ست یک سادیست دیگر ظهور کند . کمپ ها را میتوان در عرض چند ماه دوباره راه انداخت !

اما ماه اوریل هر چه باشد پایان بدی ندارد. در سی ام اوریل 1945 هیتلر به همراه معشوقه خود اوا براون در پناهگاه زیر زمینی خود در برلین اقدام به خود کشی کرد. به این ترتیب تومار زندگی خون آشام ترین دیکتاتور دوران معاصر ( و نه الزاما آخرین آن ) پیچیده شد.

باید از تاریخ درس گرفت .


-----------
پروژه تاریخ زنده دبیرخانه دولت سوئد
http://www.levandehistoria.se/documents/boken/persiska.pdf
-----------



لینکها :

http://www.auschwitz-muzeum.oswiecim.pl/html/eng/start/index.php
http://www.holocaust-history.org
http://www.mazal.org
http://www.crossroad.to/pictures/04/auschwitz-1.htm

بوی تلخ قهوه | 01:59 AM | 10:58 AM -->

پنجشنبه، 4 فروردینماه 1384 |March 24, 2005

زوال سرخوشي

مینشانم خاطراتم را بر گرده امواج سرنوشت محتوم
و نام آسایش رنگ میبازد در غبار آیینه فردا
میخوانم واژه بی علاجی را
در ورای این شکوه ها
سر بر زمین میگذارم
در زوال سرخوشي

چهارشنبه، 4 دي، 1381

بوی تلخ قهوه | 10:56 AM -->

شنبه، 9 اسفندماه 1382 |February 28, 2004

خواب فردا...

روز می گذرد
مینوازد چشمانم رویا را
آرام آرام بر پنجه های شب
بی آنکه ستارگان را
از خوابهای نقره ای مهتاب برنجاند .
رسيدن به لحظه های مقصد
از نخستين نگاه
تا آخرين لبخند
آسمان را مديون رويای دلپذير زيستن می کند .
اگر بر ترديد دقيق بنگريم
شعرمان هم خاطره ای خواهد شد

و ما می مانيم و روز
که باز هم آرام آرام
بر پنجه های روشنای شب
بوسه می زند .
تا خورشيد فردا
روشنتر مجال زيستن يابد ...

بوی تلخ قهوه | 08:58 AM -->

سه شنبه، 5 اسفندماه 1382 |February 24, 2004

قفس 2

پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنيست
فروغ

گفتند ،
روي سفره هفت سين امسال ،
سين هفتم ،
سر بريده كبوتريست ،
كه آواز آسمان بي چلچله مي خواند ،
چيزي شبيهِ " پرواز ،ممنوع است " !

شك دارم !

شايد سر سفره هفت سين امسال ،
سر بريده كبوتري باشد اما ،
كبوتر به پرواز زنده است ،
آواز با چلچله
خواب با رویا
من با خواب ...

نازنينک من!
بيا بادبادکهامان را همين جا هوا کنيم
که روی آن برهوتهای خانگی مان
جا برای پرواز کودکانه نيست !
باور کن ، من هم يک وجب آسمان آزاد می خواهم !

آری
با تو ام !
از پشت پنجره نگاه کن ؟
چگونه می شود نشست ،
وقتی هنوز ،
زير هر درخت سايه ايست ،
و زير هر سايه ، آوار کابوسی ؟

چگونه می شود ، به دلداری قناری نشست ،
وقتی ، که درون هر قناری قفسی ساخته اند ،
و درون هر قفس ، يکی باغ پر از قناری تسليم !

من ،
پنجره را نخواهم شکست ،
آنقدر آبش خواهم داد ، تا جوانه دهد ،
و وقتی درخت شد ،
زير شاخه هایش ،
سايه ام به دلداری قناری ها ،
آواز بخواند
وآنگاه سوگ واپسین خواهد بود...

بوی تلخ قهوه | 10:11 AM -->

دوشنبه، 3 شهریورماه 1382 |August 25, 2003

زمان خاکستری


در كوله بار من
كه آينه دار اندوهم
چشمان آرامت
آبستن كدام روشنايي بود
كه همچون آذرخشي وحشي ميسوخت...
و لبانت عسل سرخي
كه هر دم مي‌ماسید بر زمان ..
در آن هنگام كه
زمين همچنان تلخ بود و تاريك
زماني كه نوازش و بوسه ..
مزه‌ي خوناب و خنجر مي داد
همه آن التيام
از آستان اعتماد تو
فرو ميریخت
تا دنيايي ديگر گونه را به زندگي بنشينم...

بوی تلخ قهوه | 03:40 PM -->