آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را ...آقای دکتر...

برای شنیدن دستی به تصویر بکشید
هم سن و سالهای من رادیو دریا را به یاد دارند. همان رادیویی که از فرستنده ای در رامسر پخش می شد و در تمام حاشیه دریای خزر قابل دریافت بود. تابستان های زیادی گذشته از آن روزگار ، تابستانهایی که دیگر بوی بلال و کباب ماهی اوزن برون و دریا با موسیقی رادیو دریا عجین نمی شود.به سبک آن سوی دیوار این ترانه جاوید دمیس روسوس را به یاد آن روزها بشنوید
به امیرزاده کاشی ها و چشمان بادام تلخش
چی ظولماتی ایسه اه یا
مه ره وهل خورشیده بیدینم
مه ره فاندیر
چه ظلماتی ست این جا
بگذار خورشید را ببینم
به من نگاه کن
***
شیمی ورجه عاشقی لافا زه ان حکایته آبدانی باغ و کشکرته
چاهه نازنینه سکوت طاقت کرده خاله یه ناره
در حضور شما از عاشقی لاف زدن حکایت باغچه و کلاغ است
سکوت نازنین چاه طاقت چوب آب کشی را ندارد
اصل خبر:محمد حسين صفار هرندي در گردهمايي مديران كل كتابخانههاي عمومي استانها بر "لزوم وجين کردن هرچه سريعتر كتابخانه هاي کشور" تاکيد کرده است.
به گزارش خبرگزاري مهر وزير ارشاد که تلاش کرده تا دستور حذف کتاب هاي غير همسوبا افکار جناح حاکم برکشور را رنگي فني بدهد، گفته است: "بايد كتابهاي مستعمل از نظر ظاهر و محتوا جاي خود را به كتاب هاي با ارزش و تازه بدهد".
يک روز بعد منصور واعظي که از چندي قبل به حکم وزير ارشاد به رياست کتابخانه هاي عمومي کشور منصوب شده، با ارائه توضيحاتي روشن کرد که منظور صفار هرندي "حذف کتاب هاي منفي" از کتابخانه ها بوده است.
واعظي روز پنج شنبه در جمع مديران کل استاني کتابخانه ها و طي اظهاراتي که در خبرگزاري ايبنا وابسته به وزارت ارشاد منتشر شد، گفت: "در ارسال كتابهاي جديد مساله ارزش گذاري هرچه بيشتر بر كتابها لحاظ ميشود، و كتابهايي كه ارزش منفي دارند، و در گذشته وارد كتابخانهها شدهاند جمعآوري ميشوند".
نامه های وارده به سبک ستون کیهان و خوانندگان
* به مسئولان دلسوز وزارت ارشاد اکیدا توصیه می کنم کتابهای زیر را در صدر فهرست کتابهای با بار منفی قرار دهند
- مزرعه حیوانات
- فارنهایت 451
خدا ذلیل کند کسانی را که مکتب خانه ها را بستند و به جایشان مدرسه ساختند.
* حالا که ما افتخار این را داریم که در انتخابات روز جمعه مشت محکمی به دهان یاوه گویان شرق و غرب بزنیم برای شکوه هر چه بیشتر این مراسم دشمن شکن دولت باید تمام چاپ خانه هایی را که کتاب چاپ می کنند ضبط کرده و دستور دهد برگ رای چاپ کنند .این طور هم کتاب های نغوذ بالله بار منفی دار چاپ نمی شود و جواب دندان شکنی به ایادی شرق و غرب داده می شود. به آقای سردبیر هم سلام ما رابرسانید . نشان به آن نشانی که پریروز اضافه کاری ما را خط زد.
برای مادرم ...
مادر هویت من است
مادر زیباست
مادر خود بهشت است
امروز 27 ژانویه, روز آزادی آوشویتس است. بیایید بدور از تعصب و پیشداوری با تمام قربانیان نسل کشی از آوشویتس تا غزه و از کامبوج تا بوسنی همدردی کنیم.
کودکان آوشويتس
در سايه مادرانشان
وحشت آموختند
کودکانِ شب
در خانهی چشمانشان
لانه کرد
مرغ گرسنگی
و ترس بر گونههايشان
سايه افکند
در ظلمت شبانه.
رُز آوسلندر
×××
این پست را دو سال پیش به مناسبت آوریل سیاه گذاشته بودم. دوباره این جا تکرارش میکنم.

ماه اوریل ماه سیاهی ست. چرایش را میتوان از ارامنه و یهودیان پرسید. دو قومی که یکی در ابتدا و دیگری میانه قرن بیستم سفاکانه مورد سلاخی خون آشامان قرار گرفتند. نسل کشی و قتل عام نژادی آنهم به شدیدترین صورت خود در قرنی که متمدنانه ترین عصر زندگی بشر است سوال بزرگی را پیش روی هر وجدان بیداری مطرح میکند . چرا ، به راستی چرا چنین نسل کشی هایی اتفاق می افتد؟ چگونه میتوان یک قتل عام سیستماتیک و برنامه ریزی شده را در چنین ابعادی فراهم آورد و نشتری هم به وجدان مجریان آن نزد؟ چگونه میتوان از کنار این همه سند و مدرک گذشت و با یک شانه بالا انداختن ساده همه را به حساب پروپاگاندای صهیونیستها گذاشت . آشویتس ، بیرکناو و داخائو چند فرسنگ آنسو تر همه دنیا را به نظاره میخوانند. سنگ سنگ کمپ های تمرکز و راه حل نهایی آنگونه که خونخواران نازی نامش نهاده اند هنوز پا برجا و استوار است. کافی ست یک سادیست دیگر ظهور کند . کمپ ها را میتوان در عرض چند ماه دوباره راه انداخت !
اما ماه اوریل هر چه باشد پایان بدی ندارد. در سی ام اوریل 1945 هیتلر به همراه معشوقه خود اوا براون در پناهگاه زیر زمینی خود در برلین اقدام به خود کشی کرد. به این ترتیب تومار زندگی خون آشام ترین دیکتاتور دوران معاصر ( و نه الزاما آخرین آن ) پیچیده شد.
باید از تاریخ درس گرفت .
-----------
پروژه تاریخ زنده دبیرخانه دولت سوئد
http://www.levandehistoria.se/documents/boken/persiska.pdf
-----------
لینکها :
http://www.auschwitz-muzeum.oswiecim.pl/html/eng/start/index.php
http://www.holocaust-history.org
http://www.mazal.org
http://www.crossroad.to/pictures/04/auschwitz-1.htm
http://www.youtube.com/watch?v=wVz8gFPtfw0
http://www.youtube.com/watch?v=v4Y-w2tAya4
http://www.youtube.com/watch?v=fQuPef9pZZg
http://www.youtube.com/watch?v=kWofsOXwOSQ
فيچالسته آفتابا
اَ تسکه داران شاخه سر
کی وارگاده؟!
اَمِه هيستی
خوشکا نِبه
رضاچراغی
آفتاب چلانيده را
بر شاخسار اين درختان غربت زده
چه کسی آويخته است
خيسی ما را
پايانی نيست
***
کتابفروشی نصرت واقع در خیابان شاه (اعلم الهدی) رشت برای تمام فرهنگ دوستان گیلانی نامی آشناست. جایی که سالهاست باقیمانده رونق فرهنگ گیلان سالهای دهه سی و چهل خورشیدی را با وسواس تمام پاس داشته است. اولین مجموعه آثار عاشورپور را از آن جا خریدم . آخر در آن سالها که ساز را شلاق می زدند یگانه دریچه من نوجوان به دنیای موسیقی جدی کتابفروشی نصرت بود .آن زمان اگر چه سالها با زمانی که در جمعه بازار شادمانه ساز و نقاره می زدند فاصله داشت اما علی رغم بار جنگ که کمر اقتصاد شکننده گیلان را تا کرده بود ،خرده فرهنگ شادمانی و آسان گیری و تسامح هم چنان در رگهای سبز گیلانی های آرام و صلح جو جریان داشت. امروز آشورپور رفته است. کسی که به خوبی نماینده نسلی از فرهیخته گان گیلانی بود که از سویی خسته از بي عدالتي ها ، دل در گرو افکار سوسیالیستی رایج در آن زمان داشتند و از دیگر سو دلشان برای فرهنگ گیلان می تپید و در آن سالها که نان هم به سختی تهیه می شد دغدغه تولید محتوای فرهنگی داشتند.هنوز از لابلای ترانه های آشورپور فرهنگ غنی و ناب گیلانی و تلفیق درخشان آن با فرهنگ شرق اروپایی که به سبب مهاجرت عده کثیری در سالهای جنگ دوم به زادگاه مشترکمان (بندر انزلی) رواج یافته بود می تراود.

آشورپور که می شنوم ناخودآگاه تصویر کافه ای در بندر انزلی که پیرزنی لهستانی آن را می گرداند در ذهنم نقش می بندد. کافه سر خیابان سپه ،نزدیک بلوار، همان که صندلی های بلژیکی قدیمی اش انگار از همان سالهای جنگ به جا مانده بود. هوا که خوب بود پیرزن صندلی اش را دم در کافه می گذاشت و می نشست و خیابان را با چشمان آبی آسمانی اش می پایید.به زحمت هشت ساله بودم و همیشه کنجکاویی بچه گانه ام بدجوری قلقلکم می داد تا از راز این گوشه دنج و غریب شهر سر در بیاورم. یک بعداز ظهر اواخر تابستان که از کنار کافه می گذشتم آن جا نشسته بود. با دست پاچه گی سلام کردم. با لبخندی شیرین و لهجه ای شیرین تر که ملغمه ای از روسی و گیلکی و ارمنی بود پاسخم را داد. یک پیشبند سفید مثل برف و موهای سفیدترش که به زیبایی زیر یک لچک آبی پنهان شده بود مهر پنهان در کلامش را صد چندان کرده بود. دستهایش مثل دستهای "کاس خانم " مادربزرگ من پر از کک و مک بود. لحظه ای مکث کردم. از جایش برخاست و به سویم آمد:
- پسرم چیزی می خوری؟
- نمی دونم
در واقع هم نمی دانستم در آن مغازه غریب چه چیزی می شود برای خوردن یافت.
- بیا تو یه چیزی برات درست کنم
به چشمان زلالش نگاه کردم . آبی بود درست مثل چشمان "کاس خانم " . این بود که دلهره ام را پشت در گذاشتم و به درون خزیدم و نزدیک پیشخوان ،پشت اولین میز نشستم . از رادیوی لامپی قدیمی روی رف ترانه ای از آشورپور به گوش می رسید. به چالاکی برایم فنجانی شکلات داغ آماده کرد. فنجان را روی میز گذاشت و رفت پشت پیشخوان. چند دقیقه بعد با برشی کیک وانیلی و یه فنجان قهوه برای خودش برگشت. روبرویم نشست و پرسید:
- کلاس چندمی؟
- ... میرم کلاس پنجم
در واقع کلاس سوم بودم . نمی دانم چرا فکر می کردم برای کافه نشستن باید خیلی بزرگ باشی و بزرگی در آن زمان برایم به معنی کلاس پنجمی بودن بود...
- اسمت چیه؟
- ...
- شکلات و کیکت رو بخور.
شکلات داغ بود و شیرین وعجیب خوشمزه. پیرزن ادامه داد...
- من چند تا نوه دارم اندازه ی تو
- کجا هستند
- لهستان
نمی دانستم لهستان کجاست. خجالت زده شدم. انگار فهمید. لبخندی زد . به عکسی قدیمی و رنگ و رو رفته اشاره کرد که در قابی چوبی بر کنج پیشخوان جا خوش کرده بود. مردی جوان در یک پالتوی ماهوتی ، با چکمه های بلند و کلاهی قزاقی که تا ابرو پایین کشیده در عکس به من زل زده بود. پیرزن ادامه داد...
- شوهر اولمه که توی جنگ ناپدید شد. گفتند که در اردوگاه کار اجباری آلمان ها کشته شده...
نمی دانستم باید چه بگویم. نگاهش را از من دزدید و به شلوغی خیابان خیره شد. پرسیدم :
- شما چطور اومدین این جا؟
- ...من با خیلی زن های دیگه با قطار آمدیم روسیه و از آن جا با کشتی آمدیم بندر پهلوی...
باقی داستانش همان بود که بر سر میلیون ها آواره ی جنگ زده در خلال جنگ دوم جهانی آمده بود. سرما ، گرسنگی ، بی خانمانی ،مرگ یا گم کردن عزیزان ، ترس،تجاوز و ... به انزلی که رسیده بود در کمپی که نیروهای روس برپا کرده بودند سالهای جنگ را گذرانیده بود و در همان خلال با مرد دوم زندگی اش که یک ارمنی اهل انزلی بود را آشنا شده بود. سالها بعد که به لهستان برگشته بود آشنای چندانی نیافته بود . آن هايي هم که آشنایی مختصری داده بودند در فقر لهستان کمونیست آن دوران چنان دست و پا می زدند که اشتیاقی به استقبال از او نداشتند. تنها کاری که توانسته بود بکند این بود که فرزندانش را برای ادامه تحصیل به پراگ بفرستد. بعد از مرگ شوهر ارمنی اش این مغازه و خانه پشت آن برایش به ارث مانده بود. آن هم پاتوق معدود ارامنه ای بود که در همان اطراف زندگی می کردند و عصرها به بهانه برای فنجانی قهوه پیش پیرزن می آمدند و کمکش می کردند که از عهده هزینه های اندک کسب بی رونقش برآید.
باقیمانده شکلاتم را سر کشیدم. نگاهی توی فنجان انداخت. آهی کشید و گفت :
- راه دوری داری... درست مثل من...
نمی دانستم چه بگویم. تکه آخر کیک را فرودادم. تازه یادم آمد که پول ندارم. با خجالت گفتم :
- خانم می شه پول اینا رو بعدن بدم؟
چشمان آبی اش باز درخشید ، با مهربانی لبخندی زد و پاسخ داد:
- من پول نخواستم. ولی قول بده باز هم پیش من بیایی
سری به نشانه قبول شرط فرود آوردم ...
- باشه ، حتما
برخاستم که بروم.دست در جیبش کرد و چند آب نبات قیچی کف دستم گذاشت. خم شد که گونه ام را ببوسید. گونه های نرمش خیس از اشک بود. از آن روز گاه و بیگاه پیش پیرزن می رفتم. تا این که مدتی بعد کافه را بسته یافتم . با اعلانی به زبان ارمنی که نمیتوانستم بخوانمش اما صلیب نشسته بر اعلان همه چیز را می گفت...
سال پیش که به انزلی رفتم سراغ آن کافه را گرفتم. بر جایش یک بانک ساخته بودند. هیچ اثری از پیرزن ، کافه اش و خاطراتش نبود. حتی نامش نیز در خاطرم نمانده است. در این میان فقط آشورپور مانده بود که با صدای ماندگارش می خواند:
تی چوم آتش فشانه
می فانوسه شبانه
بنازم تی چومانه
نوکون ناز
نوکون ناز
مره شیدا نوکون باز
نوکون ناز
نوکون ناز
دو چوم داری پور از راز...
او هم رفت
روحش شاد
لینک تکمیلی- گزارش تشیع جنازه آشورپور [++]
به سپنتا و سپهر دلبندم که تمام دیشب نگاهشان همراه بیدارخوابی ام بود
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه ست
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه ست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست
اگرکه قابل بدونین خونه دل جای شماست
می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
هما میرافشار
نگران نباشید عزیزانم ، پدر همه چیز را می فهمد
تپه ای مجنون
دُمـُـل درَد زمين
آبله گون از خلوت هزاران کلاغ
ته مانده نشخوارِ اندوه آدميان را
در فضله های خيس سياه پوشان
بر خاکِ پيکر خويش می کشيد ،
تا فصلی تازه که سر می رسد
غنچه های اطلسي را مادري كند ...
زماني را كه کودکان سيمان زده ی مخمور
از التهاب زخمهاي آهنِ
نه مويه کنند
و مادرانشان نه تلي را بهانه گيرند
که دردزاد اندوه شان است ...
دلگير نباش
هميشه بهار مي آيد
نسيم مي وزد
تپه خيش می خورد
و هزارها کلاغ می شورند...
اپیزود هفتم
سونات پیانو در ر ماژور
اینجا تکهای از بهشت هبوط کردهاست .صدای پیانو و بوی نان تازه و قهوه تلخ درهم میآمیزد. تو گویی نیکویی و آرامش را با نخهای نامرئی از آسمان آویزان کردهاند. انگارهمه جا اشباع شده از خرسندی ، این خوبی ساده و دلپذیر را حتی میتوانی در چشمان ریز کبوتری که چند قدم آنورتر سر حوصله بق بقو میکند بخوانی. آن گوشه گنجشکهای ناپیدای لابلای درختان باغچه غوغایی کردهاند. مرد خدمتکار چون نسیم بین میزها میوزد. این جا دخترکی که پشت پیانوی قهوهای رنگ نشسته ،قطعهای از شوبرت را مینوازد، با کمی خامدستی و سبکسری اما هنوز دلنشین. انگشتان جوان وکشیدهاش بر کلیدهای سیاه و سپید میرقصند ،اما انگار همه چیز سپید و زلال است. سپید چون جوانی دخترک نوازنده ،زلال چون چشمهای پسرک قدبلندی که کنارش بر صندلی نشسته وانگار هر نت را درست در لحظهای که چکش بر سیم ساز فرود میآید با تمام جانش میبلعد، سپید چون بال کبوتری که آن گوشه سرحوصله بق بقو میکند. زلال چون خدایی که در برج همسایه لانه کردهاست و بیسودای بهشت تو را به نیایش خود میخواند،سپید چون تو. زلال چون او.
از دور دست بوی دریا میآید، بوی زندگی ...وتو خوشحالی ، زیرا که اکنون میدانی بهای عشقی با یک سی فالش را با تمام سکههای دنیا نمیتوان پرداخت.میدانی همیشه یک ایستگاه بالاتر هست که سنگفرشهایش با صدای پایی آشناست. جایی که همیشه قطارهای دودزده به هم سلامی میکنند و باز بوسه های مرطوب کنستانتز بر گونه تکیده آمادئوس مینشیند . دیگرمیتوانی مفهوم خانه را در چشمان بادام تلخ امیرزاده کاشیها بخوانی. میتوانی بشنوی غوغای عشقبازی باران را با تن خیس جاده . جایی هست که در آن پردههای پنج دری بیتابی میکنند و تو چه ساده نرد عشق میبازی.
همه جا را صلح و سکوت فرا گرفته و دخترک چشم سبز دشتهای سلیمانیه عروس شده است.این جا ایستگاه آخر است.دیر شده اما او این همه راه را آمده تا بماند. آغوش بگشا.
دنیا غرق موسیقی شماست.

اپیزود ششم
فلاش بک در آواز دشتی - دستگاه شور
آغوش گشود و مرا در بغل گرفت. روسری آبی اش که پر از پولک بود بوی دود می داد. گونه ام را بوسید. یک لحظه شادی دنیا در دلم موج زد. دست در جیب بافتنی مردانه رنگ و رو رفته اش کرد. مشتی دینار عراقی بیرون کشید و همان طور مچاله شده کف دست من گذاشت و به کردی چیزی گفت. پولش را برگرداندم. دستش را گرفتم و بوسیدم. کودکش را امدادگری آورد. حسابی بقچه پیچش کرده بود. دخترک هشت نه ماهه به نظر می آمد. با دو دندان صدفی کوچک در دهان. چشمانش سبز بود. رنگ دشتهای سلیمانیه. کودک را گرفتم و از لای بقچه سفید پیشانی اش را بوسیدم . بوی دارو می داد. نیمه خواب بود. لبان کوچکش می درخشید. کودک را به مادر برگرداندم . زیر بازوی مادر را گرفتم و کمکش کردم سوار مینی بوسی شود که آنجا منتظر بود تا به پشت خط برگردد . هنوز نفسش تنگ تنگ بود . بس که گریه کرده بود ، یا نه ، بس که گاز شیمیایی استنشاق کرده بود. توی مینی بوس جابجا شد. روی بدنه مینی بوس نوشته بود "تجریش - میدان ولی عصر" . مادر از پشت پنجره مینی بوس برایم دست تکان داد. به نشانه بدرود. برایش دست تکان دادم. کیف ماسک شیمیایی ام روی دوشم سنگینی می کرد. امدادگر پرسید : مگر می شناختی ش؟ گفتم آری.می شناختمش، او یک انسان بود.
مینی بوس راه افتاد به سوی سالهای آوارگی و بی پناهی زن. پشت مینی بوس پارچه ای سفید و بزرگ وصل بود که رویش نوشته بود " جنگ جنگ تا پیروزی"...
تپه گزیل، نزدیکی حلبچه - بیست و چهارم اسفند 1366

اپیزود پنجم
فلاش بک در دو ماژور
نسیم می وزد، نسیم که نه ، تو گویی توفانی ست در خلوت خانه.پرده های پنج دری بی تابی می کنند. نوشیدنی می آورند و یخ ها همه در لیوان من می ماند. نه . این نوشیدنی خوب نیست . دلم چای زعفرانی می خواهد در استکانی کمر باریک و لب طلایی ، نعلبکی هم قجری باشد لطفا. دیگر چه خوب است ؟ یادم آمد ، اصلا بیا تخته نرد بازی کنیم .کم بریزد...
میدانی ؟ من همیشه سفید بازی می کنم. قبول نداری؟ ... شش است و چهار ، گل است و بهار . نوبت توست.تاس نگیری ها.شوخی کردم.می دانم مرامی بازی میکنی.حالا بریز... آه ، شش و یک . شش خان را هم که بستی. عجب دستی! دیگر شش و بش ما هم افاقه نمیکند. نه اصلا بگذار جور دیگر بازی کنم...تاس می ریزم . جفت شش می آید...

ادامه دارد...
اپیزود چهارم
رَی ( Raï ) در سل ماژور

باران می بارد. صدای خش دار خالد با نبض منظم برف پاک کن اتومبیل می آمیزد. بیرون سبز است، سبز سبز و آن دورها را که نگاه می کنی مه سنگینی را می بینی که چون پتویی سفید می کوشد عریانی کوهها را بپوشاند.همه چیز ارغوانی ست. انگار باران با شهوت تمام تن جاده را می لیسد و جاده از لذت به خود می پیچد. پیچ پشت پیچ. و در این آمیزش طولانی گاهی پتوی مه کنار می رود و تن جاده از عطش سیری ناپذیرش به لمس باران می درخشد. خالد می خواند ،نبض برف پاک کن تند تر می زند، جاده به خود می پیچد ،باران می بارد ، می کوبد ،نفس می زند. همه چیز سبز تر می شود و من می اندیشم به تمام این پیچ وا پیچ عاشقانه که در بیرون جاری ست. جاده اهلی باران می شود، روباه اهلی شازده کوچولو .کوه با مه آشتی می کند و من با خود...
در افق رنگین کمانی دو تپه دور را به هم می دوزد.
جاده فیلاخ -20 اوت
ادامه دارد...
اپیزود سوم
در سی مینور

- اینجا چیزهای بهتری برای عکس گرفتن دارد...
- میدانم اما...
برگشتم. خودش بود همان گونه که تصورش می کردم. امیرزاده کاشی ها با آن چشمهای بادام تلخش. خوش و بشی کردیم .زنده و زلال و صمیمی بود چون زنده رود آشنای هر دومان . دوست داشتنی بود مانند بوی خنک و مخملی ترمه جهاز مادر .
دل آسمان گرفته بود ، از ایستگاه مترو که بیرون زدیم دیگر تاب نیاورد .بغضش ترکید و بارید.
اول آرام آرام ،انگار رویش نمیشد و غریبی میکرد. اما کنج بی تکلف و آشنا به بوی قهوه مان را که دید دیگر آسوده بارید. گفتیم و گفتیم از آشیان دور . از بوی خاک تفدیده و تشنه باران .آسمان غرشی کرد:
[+] باد و بارانها / برکند از جا / آشیان من / وه چه بی پروا...
حدیثهای مکرر ، همه آشنا، با ترجیح بند هجران و درد سینه سوز. پول میز را که حساب کرد برخاستیم . آن وقت سر حوصله گوشه به گوشه شهر فرنگش را با شرح و تفصیلات نشانم داد. از Stephansdom و Pestsaule ستون یادبود سال طاعونی تا قصر Hofburg و میدان Heldenplatz و آن بالکن مشهورش ، جایی که دیکتاتور زاده وین در 1938 سازهای سمفونی مرگش را کوک کرد.روی نیمکتی در Volksgarten لختی آسودیم . روز بر نوک پنجه میگذشت .یاد قمصر افتادم، یاد آن فواره مردد و لالایی نجوا وارش که دیگر آن ترانه دست برنداشت:
مرغک زیبا / بر نگرد اینجا / میبرد طوفان / آشیان ما...
و امیرزاده ی تنهای قصه ما از قیلوله ناگزیرش گفت و روایت هزاران چشم بادام تلخ را که هر روز می ریسید . شهرفرنگ زیبا بود اما نه پنج دری داشت و نه حوض خانه . شاید از آن رو بود که او تکه ای از آبی فیروزه ای حوضخانه را به گردن داشت.شب فرا می رسید. امیرزاده کاشی ها خسته بود. هنگام خداحافظی پیشنهاد کرد که شب به تماشای اجرای عروسی فیگارو بنشینم اما وقتی به اتاقم رسیدم آن قدر از ترانه پر بودم که نتوانستم جایش را به چیز دیگری بدهم.
ریزدم بر سر / سیلی از باران / آشیانه خرابم / مانده در دست طوفان...
او شاید راست می گفت ،شهر فرنگش بسیار چیز خوب برای عکس گرفتن دارد اما چیزهایی هستند ، آن قدر خوب که نمیتوان آنها را در چارچوب تصویرگنجاند. چیزهایی چون رنگ آبی فیروزه ای ، چشمان بادام تلخ، بوی باران، خاک دامنگیر یا لبخند دوست...
ای هم آشیان / حال من بدان / سوی من میا / در سفر بمان...
وین - 28 ژوئیه
ادامه دارد...
اپیزود دوم
در ر مینور
در کوپه را با صدای کشداری باز شد. چشمانم را به سختی باز کردم.نگاهی به بیرون انداختم. ایستگاه Venecia Mestre ، ساعت یک و سی دقیقه بامداد. سایه دو نفر در آستانه در نمایان بود. دست و پایم را جمع کردم و تمام توان آن ساعت ذهن خواب آلودم را در یک کلمه چکاندم :
- ?Posso
سایه بلندتر جواب داد:
- Sorry to disturb you, but I think we should be here, seat numbers 55 and 56
با کمی دلخوری برخاستم، وسایلم را که در تمام کوپه پخش شده بود کمی مرتب کردم و دو تا از تختهای کوپه را که حالا خالی شده بودند نشانشان دادم :
- Here you are...
حالا دیگر چشمانم به نور عادت کرده بود. سایه بلندتر مردی بود سی و چند ساله و سایه کوتاهتر دخترکی حدود هشت سال ، هر دو سفید و بور و کک و مکی ، بریتانیایی های اصیل. مرد کوله پشتی اش روی تخت پایین گذاشت. با حوصله ملحفه و روبالشی داخل کیسه پلاستیکی را در آورد و بستر دخترک را آماده کرد ، کفشهای دخترک را کند و او را بلند کرد و روی تخت بالایی گذاشت ، آنگاه پرسید آیا برایم مهم است که چراغ کوپه روشن بماند ؟ لبخند گنگ و سپاسگذارش وقتی جواب منفی مرا شنید آزردگی بیداری نیمه شبم را التیام بخشید. دخترک نجوایی کرد:
- Dad, would you give me Mom's picture
پدر دست در کوله پشتی خود کرد و قاب عکس کوچکی را بیرون کشید و آن را به دخترک داد. دخترک شیشه قاب عکس را با گوشه ملحفه پاک کرد ، لبخندی زد ، بوسه ای بر عکس مادر نشاند و از پدر پرسید که آیا وقتی آنها به خانه برسند مادر آنجا خواهد بود. مرد در حالی که سعی میکرد نگاهش را از دخترک بدزدد زیر لب گفت : برایش دعا کن. دخترک چشمانش را بست و زیر لب دعا کرد. پدر بوسه آخر را بر پیشانی دخترک کاشت :
- Good night honey, I love you
- I love you too,good night dady
خواب از سرم پریده بود. از کوپه بیرون زدم و از پنجره راهرو به بیرون خیره شدم. قطار سلانه سلانه ایستگاه را ترک می کرد. چند دقیقه بعد مرد در راهرو به من ملحق شد. کمی به بیرون نگاه کرد و با لحن مرددی پرسید:
- ?Do you have cigarrette
- Yes,but it's not allowed to smoke in the train
- oh, I don't mind
- well, wait a moment
به کوپه برگشتم ، پاکت سیگار ،فندک و پخش کننده موسیقی ام را برداشتم. سیگاری به او تعارف کردم. پنجره کوچک راهرو را با تقلا باز کرد و با دستان لرزان سیگارش را گیراند. چند پک عمیق به آن زد بعد بدون مقدمه ، انگار که برای تصویرم روی شیشه پنجره حرف میزند گفت :
- She left us two weeks ago then I took the girl for a short trip to Venice
دلداری اش دادم :
- Definitly she'll be back home soon
سری از روی ناامیدی تکان داد :
- I don't think so as she has escaped with her boy
با چند پک دیگر سیگارش را تمام کرد ، ته سیگارش را از پنجره به بیرون انداخت و شب به خیر گفت. دستی به پشتش زدم :
- Don't worry, it will be ok
اما میدانستم که دروغ میگویم.
زهرخندی زد و به درون کوپه خزید تا چشمانش را نبینم . گوشی های پخش کننده موسیقی ام را در گوش فشردم . بیرون از نور بدر کامل روشن بود. قطار میدوید و صدای چلک و چلک آن روی ریل با رکوییم موتسارت در هم می آمیخت...
حوالی گراتز - 28 ژوئیه
ادامه دارد...
اپیزود یک
در لا ماژور
- یک ایستگاه بعد از من سوار شدند.پدر و پسر بودند. ترن که راه افتاد ،مرد آکاردئون شیری رنگ کهنه را روی شانه جابجا کرد و با وسواس انگشتانش را روی کلاویه های رنگ و رو رفته آن گذاشت. نگاهی با پسرک رد و بدل کرد ، نفسی عمیق کشید و شروع به نواختن دانوب آبی کرد. ناخودآگاه ریتمش را زیر لب شمردم ...یک و پس ، دو و پس ، سه و پس...
صدای بی رمق آکاردئون کهنه با آن نت سی فالشش در غرش مهیب ترن گم میشد اما مرد همچنان چشمانش را بسته بود و انگار تنها برای خود می نواخت . دیگر از ورای صدای ترن تنها چک چک کلیدهای معیوب آکاردئون مستعمل به گوش می رسید. ترن به ایستگاه نزدیک شد ،پسرک که چرخی میان مسافران زده بود گوشه پیراهن پدر را کشید اما مرد بنای تمام کردن نداشت. در والسش غرق شده بود و میخواست تمامش کند. ترن ایستاد و بلندگوی ایستگاه نالید : Duomo پسرک نهیبی دیگر به پدر زد و خود پیاده شد. پدر جا ماند اما گویا همچنان در خیالش با آن والس آسمانی میخرامید...یک و پس ، دو و پس ، سه و پس... ترن راه افتاد در حالی که پسرک از پشت شیشه لبخند میزد. تو گویی بار اولش نبود که پدر را آن چنان شیفته میدید. مرد در ایستگاه بعدی پیاده شد ، با صورتی خسته ، نه از آن والس دلنواز که انگار از بستر یک هماغوشی طولانی برخاسته باشد.
نگاهی به سکه های کف دستم انداختم .راستی قیمت عشق با یک نت سی فالش چند سانتیم است؟
میلان - 26 ژوئیه

ادامه دارد...
راستش را بخواهید دلم نیامد این شاهکار باب دیلن را با ترجمه مثله کنم. بهتر است آنرا به انگلیسی بشنوید و بخوانید
THE GATES OF EDEN- Bob Dylan
Of war and peace the truth just twists, its curfew gull it glides
Upon 4-legged forest clouds the cowboy angel rides
With his candle lit into the sun, though its glow is waxed in black
All except when 'neath the trees of Eden
The lampost stands with folded arms, its iron claws attached
To curbs 'neath holes where babies wail though it shadows metal badge
All in all can only fall with a crashing but meaningless blow
No sound ever comes from the gates of Eden
This savage soldier sticks his head in sand and then complains
Unto the shoeless hunter who's gone deaf but still remains
Upon the beach where hounddogs bay at ships with tattooed sails
Heading for the gates of Eden
With a time-rusted compass blade, Aladdin and his Lamp
Sits with utopian hermit monks, side-saddle on the Golden Calf
And on their promises of paradise you will not hear a laugh
All except inside the gates of Eden
Relationships of ownership they whisper in the wings
To those condemned to act accordingly and wait for succeeding kings
And I try to harmonize with songs the lonesome sparrow sings
There are no kings inside the gates of Eden
The motorcycle black madonna two-wheeled gypsy queen
And her silver studded phantom cause the grey-flanneled dwarf to scream
As he weeps to wicked birds of prey who pick up on his breadcrumbs sins
And there are no sins inside the gates of Eden
The kingdoms of experience in the precious winds they rot
While paupers change possessions each one wishing for what the other has got
And the princess and the prince discuss what's real and what is not
It doesnt matter inside the gates of Eden
The foreign sun it squints upon a bed that is never mine
As friends and other strangers from their fates try to resign
Leaving men wholly totally free to do anything they wish to do but die
And there are no trials inside the gates of Eden
At dawn my lover comes to me and tells me of her dreams
With no attempts to shovel the glimpse into the ditch of what each one means
At times I think there are no words but these to tell what's true
And there are no truths outside the gates of Eden
گاهی موسیقی مانند وحی نازل میشود. این را قبلا هم گفته ام. اصلا مگر میشود موسیقی باخ زمینی باشد. همین پریروز بود که سونات در لامینور برای فلوتش مرا میخکوب کرد. این یکی نیز یکی از آن آهنگهاست که هر بار زلزله به پا میکند. به یاری youtube اینبار کلیپ سیاه و سفید آن را دیدم. میمیک صورت Jacques Brel واقعا دیدنی ست. نمیخندد، نمی گرید ، گویا باور ندارد که ترکش میکنند. بهتی که در چشمانش موج میزند حتی از خود موسیقی نابی که جریان دارد سوزاننده تر است... بشنوید و ببینید.
و من مروارید های باران را به تو خواهم بخشید
تحفه سرزمینی که دیرگاهی ست خود باران ندیده است
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند...
احمد شاملو
در يک غروب خاکستری
در پچ پچ ميان باد و برگ های پاييزی
و رسالت کلاغان جارچی...
رخت های دوستی به زمين افتادند
و ما
برهنه
در دو سوی آن طناب پوسيده مانديم!...
با تو هستم!
آی
تو
که با دو تيلهء منگ،
به من خيره مانده ای!
و هرگز دست هايت به سويم
جز برای گرفتن قد نکشيده اند!
نگاهت را مثل مهربانيت
برای ديگری در جيبت نگهدار!
من خو کرده ام به رعنايی اين تنهايی
و تمام دلخوشيم
به هجرتی است که نزديک می شود
و حسرت های کهنه ای که جا می گذارم...
در چمدانم
برای اينهمه جايی ندارم!

چگونه زيستن
در باريکه ی مرگ و حيات
و کوله غمبار سرنوشت را
در تنگاب پر کج و گيج اش
پس پشت قلب های پير و فسرده ی خويش وا نهادن
عشقی اين چنين
که بر قناره ی آزها و آرزوها
سلاخی شد
همه اش اين بود زندگی
و آخر
هيچ!
دريغ!
که عشق را سقفی شان نشد
و چارديواری
وبستری
مامن راز توامانشان
اينک! تنها سکوت مانده است
پس آهی رنگ باخته به هيچ
و دردی تا اعماق ريشه دوانيده
بر ميراث حياتی پر کج و پيچ!
مرگی برای زندگی
و زندگی برای هيچ!
... چه نازک
چه بی اعتبار و پر آزرم
به خاک اوفتادنم را نظاره کن٬
خاک کبود
خاک مهربان
اين خاک شرمگين
که از غرورم
اعجاز سرانگشتم
يا نرگس مستانه چشمان بی شکيبم٬
سر به سنگ ميسايد.
بودا!
به خاک اوفتادنم را٬
تسلی را
نظاره کن.
وقتی که با سر بلندی
از قهقراء
خورشيد را به آسمانت ميکشانم.
به خاک اوفتادنم را ...
هوا دلپذير شد
گل از خاک بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه اميد
به جوش آمد از خون درون رگ گياه
بهاران خجسته باد
بهاران خجسته باد

گنجی را به خانه فرستادند. خبر، یک جمله بود و اتفاق ، هزار، هزار.
در پس این خبر، مردی بود که به جای پرومته می نشست. سیاوش بود که از آتش گذر می کرد. انسان بود که حق می طلبید. حق بود که زمین می خورد و بر می خاست، زمین می خورد و برمی خاست. و بر می خاست ، اگر چه با زخم، اگر چه با دل ریش، اگر چه با داغ و درفش، اما برمی خاست. "گنجی" بود که بر می خاست.
در پس این خبر" معصومه" بود که معصومیت را هجی می کرد، و بر ظلم می شورید، و ایستادگی را دوباره تعریف می کرد و یک دم دهان فرو نمی بست در برابر "ناحق". در برابر جهانی که آزادگی را بر نمی تابد ، به ریا و دروغ خو می گیرد، وسکوت را می آزماید. "معصومه"ای بود دوباره به پاخاسته. با کلام "حق" در دهان و با دل شیر در درون. "معصومه" ای بود که خط به خط نوشته بود: آزادی. نوشته بود: استقامت.
در پس این خبر، رضوانه بود که می خندید تا نشان آزادی باشد، تا نشان صدای آدمیت، تا نشان تداوم عشق، عشق به زندگی، عشق به آزادی. عشق به هر آنچه انسان را حق است.
در پس این خبر، کیمیا بود که بودنش"کیمیا" بود. کیمیای زندگی. که تصویرش از"پدر" مردی بود که می گفت "نه"، و از مادر، زنی که می خندید و رنج می برد. می خندید و عاشق بود.
و در پس این خبر، مادری سالخورده، که سالخوردگی فرزند در جوانی دید. و برادری ، و خواهری و .... هزارانی که هر روز، تا چشم می گشودند، اول سئوال شان این بود: گنجی می آید؟
و معصومه و رضوان و کیمیا، بوی عید که آمد، خانه را رفتند و شستند و به سبزه آراستند. یکی می گفت: می آید. دیگری: نه
یکی از ده فروردین سخن می گفت، آن دگر از هفت ماه بعد، و اینان رفته بودند روی نردبام، تا چراغ را گردگیری کنند. پدر که نباشد، این کارها، کار مادرست.
در همان روز از خانم شفیعی، خواستیم تا در آغاز این بهار، بهاری که قرار بود با اکبر باشد، شاید هم دور از اکبر، از نوروز بگویدبا خوانندگان روز. و او چنین گفت:
"باز بهاری دیگر و سالی دیگر. سالی که گذشت سرشار از رنج ها و سختی ها برای بسیاری چون ما بود؛ سالی که عدالت، انسانیت و وجدان دست آموز فرهنگ ها، تهی تر از همیشه می نمود. سالی لبریز از اضطراب و دلهره. سال 84 هر چه بود گذشت و رفت، و روسیاهیش نیز به گواهی تاریخ به ذغال خواهد ماند.اینک ماییم و سال نو. به امید لحظه ای که با تحویل سال، قلب هایمان نیز متحول و سرشار از عشق به انسانیت و آزادی شود. به قول زنده یاد فریدون مشیری:ای دل من گرچه در این روزگار/ جامه رنگین نمی پوشی به کام/ باده رنگین نمی نوشی ز جام/ نقل و سبزه در میان سفره نیست/ جامت از بی بادگی اینک تهیست/ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با بهار/ ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب/ ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/ گر نکوبی شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ."
او سخنش را چنین به پایان رساند:"با بهترین آرزوها برای همه شما و همه ما".
و آن شب، خسته سر بر بالین نهادند؛ که زمزمه ای پیچید در کوچه. باد بود؟ طوفان بود؟ هیچ کدام. "اکبر" بود. با کوله باری از زندان، با ریشی به سینه رسیده. با صورتی چروکیده، با نگاهی خسته. مردی که شبیه اکبر نبود.
بچه ها در را گشودند. اول کیمیا پرید، و آنگاه رضوانه. طوفان اشگ و عشق. و معصومه، لبخند زد، نگریست. مردش، که اینک پیرمردی می نمود، در آستانه ایستاده بود، به نشان ایستادن.
و خانه ناگهان خانه شد، پر از صدا، پر از خنده، پر از نشانه های آزادی. و عشاقان آزادی نیز از همان ساعات سر رسیدند. از همه جا. از هر شهر و از هر دیار. تلفن ها سکوت را فراموش کردند و کلام جاری شد.
اینک گنجی و خانه. آزادیت مبارک. آزادی مبارک.
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: بازرگاني
در نامهاي به وزارت بازرگاني پيشنهاد شد كه نام شيريني دانماركي به شيريني «گلمحمدي» تغيير نام يابد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) يكي از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامهاي به وزارت بازرگاني پيشنهاد كرده است كه براي مقابله با اهانتهاي مطبوعات برخي كشورهاي غربي بهويژه دانمارك به پيامبر بزرگ اسلام و به منظور ترويج نام و فرهنگ ناب محمدي، طي ابلاغيهاي به اتحاديه قنادان، نام شيريني دانماركي را به نام شيريني «گلمحمدي» تغيير دهند.
بر اساس اين گزارش اين نامه از سوي مسوولان وزارت بازرگاني امروز در حاشيه نشست مطبوعاتي وزير بازرگاني كه در خصوص همين موضوع برگزار شده بود در بين خبرنگاران توزيع شد.
انتهاي پيام
در همین راستا پیشنهاد میگردد از این پس هر جای قرآن نام اسراییل ذکر شده آن را با فلسطین اشغالی جایگزین نمایند...
نه!
قبول نمی کنم که گرفتار بودی
دستت به بند بود و راهی نبود بگویی که زنده ای
(که مرگ تنها به قطع نفس های بریده نیست )
قبول نمی کنم که بگویی خطوط تلفن کلافه بودند و
هیچ کس مرا به تو متصل نمی کرد
به قافیه میندیش بیش
که پیش از تو بیش کشته است
به صافی کوچک مردان حقیر میندیش
که نام نهنگ از دریا فراتر می رود
به نام خویش بیندیش
به طنز روزگار که جنگ مجازی صافیان و صافی شکستن است
به روزهایی که مضمحل می شوند
به چایی مادر که بر میز کهنه آشپزخانه سرد می شود
به چراغی که در مه-دود دور جنگل نیم سوخته هنوز را سوسو می زند
که گرفتار خویش بودی
دستت به دلت بند نبود و مصلحت تو را لگد کرد
چنان که ما به سکوت خویش مرگ خویش را پیش تر تایید کردیم .
گاهی فقط بگو که زنده ای
گاهی فقط آهی باش
برای درخشش چشم کودکانی که در راهند
برای کوک ساعت که بیدارمان کند به وقت وقوع
همین!
يادم مي آيد جوان كه بودم كتابي به دستم رسيد به نام يادداشتهاي پراكنده صادق هدايت . داستاني در اين كتاب بود به نام " البعثه الاسلاميه الي البلاد الفرنجيه" كه به لطف اينترنت ميتوانيد نسخه اي از آن را اينجا بيابيد.
داستاني ست هزل گونه از هنگامي كه لولهنگ بدست ها به مقدس بودن متوهم ميشوند.انصافا هدايت درد قشري گري و پوپوليسم را چقدر خوب درك و بيان كرده است.
صحبتهاي رييس جمهور محترم درباره هاله قدسي اش هنگام سخنراني در سازمان ملل مرا ناخودآگاه ياد اين داستان انداخت. خودتان بخوانيد و بشنويد و قضاوت كنيد...
براي پروانه و داريوش
خون موج مي زند در دل سنگ
از داغ پروانه اي كه دشنه آذين در آذر خفت
همان گاه كه جلاد بد پير
با نوك خنجر دندان خلال كرد
و قهقهه سر داد كه
"كار تمام شد..."
آه بود و آه
كه در چشمان سرخ افق حلقه زد
و دشنامي شد به بلنداي آسمان
كبود ِ كبود
كه روزي خواهد باريد
ترديد مكن
كه اين رسم عجوزه تاريخ است
آري
كاري تمام نيست
شقايق ها خواهند رست
بر دشتهاي سينه مان
سرخ سرخ
وان صبح كودكانمان را
با نان و پنير و اميد چاشت خواهيم داد
حالاست كه بموييم بر خاك سرد داريوش
و سيراب كنيم درخت كينه را با اشكهاي تلخ
چه فرقى مى كند من كمك مى كنم تو زنده بمانى، تو هم كمك مى كنى من زنده بمانم... مهم زنده ماندن است. حالا به هر قيمتى كه هست. مى دانى. كفش دخترم پاره شده است. اين را مى فهمى؟! شوهرم دوا مى خواهد. مى فهمى. پسرم بايد امسال برود مدرسه. مى فهمى. صاحبخانه كرايه اش را مى خواهد. مى فهمى.!مى شود كمى محتاط تر هم زندگى كرد اما نمى شود كفش نپوشيد، دوا نخورد، مدرسه نرفت، خانه نداشت. مى فهمى.!خرين برگ بازى
گاهى بايد جانت را بگذارى كف دستت تا مبادا نفس هايت را از كف بدهى. اين حرف ها را از سرت بيرون كن. اينكه مواظب باشى دستت نبرد، صورتت خش بر ندارد، پايت ضرب نبيند... همه اين ها را دور بريز. زندگى بايد بگذرد و براى گذشتن، اين حرف ها سرش نمى شود. جانت را بگذار كف دستت تا زندگى ببلعد. بلكه تا مدتى سير باشد... بلكه حتى برود و ديگر بر نگردد... بلكه ديگر هوس نكند سراغت بيايد و رؤياهاى خوشبختى ات را پاره كند... شايد كه تو هم سامان گرفتى.
جانت را بگذار كف دستت. مثل ده ها آدمى كه جان در دست، پوشه آزمايش ها را زير بغل زده و ايستاده اند در صف. صفى كه اسمش هست... اسمش هست... مى گويند: اهداى كلي