برای کابوس دیشب

دیگر فرصتی نمانده
که از لاشه ات بیرون بخزی
قبل آن که خاطرات خاکستری
گور ذهنت را بکاوند
یادگارهای سیاه ،
زشت ،
زمخت ،
سرد ،
مانا
ببین چگونه تباهی شعله می کشد
هنگامی که پا می فشاری
هنوز بر زندگی
و بر کالبدی که فرا گرفته ست تو را
در شرم یک رسوایی
وهم کجاست؟
ارتداد چیست؟
امروز چقدر تب داری؟
مرداب را نشانم بده
عفریت بختک شکارت خواهد کرد
در تمام راهِ کابوس
بر سینه ات می نشیند
احمق!
نفس مذابش را در رگهای هذیانت حس نمی کنی؟
نمی فهمی این تناوب نحس را در هر حرکت؟
آری
شکارت می کند
در تمام شب
دیگر فرصتی نمانده
تو مانده ای و این لاشه
که باید به درونش بخزی
زمانی نیست
نوری نیست ابن کورسو
که تو را از سیاهی واهمه ات بیرون کشد
در این سردابه
پنهان شدن را فایده ای نیست
قربانی شو!
این سهم توست
که در کالبد وسواست بخزی
و باز نگردی
از اقرار آخرین
دیگر فرصتی نمانده
به او که خود نیک میداند کیست.
برادر !
بگو
به یاد داری کودکیهایمان را
زمان ترقه و توپ مرواری ،
روزگار سه قطره خون ،
بیگانه ،
زمانهی دو ریالی و ساعتها به کیوسکی زرد آویخته ماندن ،
آن وقتها که میشد با کمی قلع و پارهای سیم
چیزی ساخت که ترانه ای بخواندت از "بانوی قرمزپوش"
"پسرهای وحشی"،
"جزیرهی زیبا".
و نیز ساده میشد چیزی نوشت
و با تمبری سوتش کرد به آن سوی دنیا ،
ساکرامنتو ،
ریکیاویک.
زمانی که بلیت شرکت واحد هنوز گنجی بود
و قلعه رودخان هنوز رمزی داشت
از یارانی که به خاک خفتند
در نفیر باران و برگ و سرب.
و بکرترین جای دنیا هفتخونی بود و شاه معلم
و آرزو بود در آغوش دود و بوی "پیلا " خوابیدن
و ترس از "اسپا" امانمان نمیداد در مالروهای پر مـِه و پیچ
و تنها تکه نانی به دست
علاج ترس
هیچ به یادت میآید؟
آن وقتها می شد هنوز در "کاکتوس" خوابید ،
یا در ورای آن پنجره بلند هجده سالگیها
پنهانی مـِی خورد
و بر صف طولانی چراغهای خیابان روبرو
یا پیکهای خالی و چرک نیمهشب خیره ماند
هزل گفت ،
یاحقی شنید،
شعر سرود ،
مُرد.
یادت می آید زمانی را که خانهها این همه دور نبودند
و می شد به یک سکه دو تومانی دلگرم بود
"نصرت" مرکز کهکشان موسیقی بود
سینما آبشار ، آبشار رنگ
و دریغ بود و سیگار پشت سیگار
بهمن ،
آزادی ،
تیر ...
روزگاری که دختر همسایه رازی به دامن داشت
و رستگاریمان بهایی نداشت ،
جز شبی در بوفهی اتوبوسی کثیف
خوابیدن در راه.
بودن آسان بود .
آن وقت که نه باد پاییز بود و نه ماسهی ساحل
که یاران مرده را به آغوش کشد.
شهر رام بود
اگر چه تازیانهی کوچههایش از هر سو کشیده.
نگو به یادت نمی آید انبوه کتابها را
مرزهای بریده را ، دوستان رفته را
ما را.
و آن کلافهای پیچیدهی ابریشم را در آرزوی شلواری
راستی چه سبک بود آوار خاطرهها آن وقت،
همه رقص بود و خانه آبستن از قهقهه
و آنسوتر عکسی که سوخت ،
پاکتی که باز نشد،
سازهای ناکوک اما
دوستانی کوک.
جنگ بود و لباسهای خاکی
مردمان خاکیتر
و آماس بار هستی در هیاهوی آژیر قرمز
که معنی و مفهوم آن این بود
"کسی دیگر زنده نیست از حالا !
بی او به لانههاتان بازگردید!"
شهر پر صف
صف خود زندگی
چاره چیست؟
میدانی ؟
هنوز میترسم،
از سگ ،بی تکه نانی درکف ،
و از دختر همسایه
بی آرزویی به دامن،
از اتوبوس، بی بلیتی در جیب،
از پنجرههای منتظر ،بی کسی در راه،
از شهر بی باران ،
خانه ،بی یاران ،
کوچههای تنگ،
مرگ بی مرثیه ،بی آهنگ
از ننگ.
مـَـرد !
مهم نیست اگر گوشهای به یادت نمی آید ،
اما نگو به یاد نمیآوری
که همراهت بودهام در همهی این ها
نگو یادت نمی آید
که من رفیقت بودهام
...
چگونه زيستن
در باريکهي مرگ و حيات
و کوله غمبار سرنوشت را
در تنگاب پر کج و گيج اش
پس پشت قلب هاي پير و فسرده ي خويش وا نهادن
عشقي اين چنين
که بر قناره ي آزها و آرزوها
سلاخي شد
همه اش اين بود زندگي
و آخر هيچ!
دريغ!
که عشق را سقفي شان نشد
و چارديواري
وبستري
مامن راز توامانشان
اينک! تنها سکوت مانده است پس آهي رنگ باخته به هيچ
و دردي تا اعماق ريشه دوانيده بر ميراث حياتي پر کج و پيچ!
مرگي براي زندگي
و زندگي براي هيچ!
کاش عصرها
در اتاق خانه میشد ترانه ای سرود
میشد کنار پنجره نشست
چشم بر زمین و آسمان
لحظه ای از ابر پاره پاره گفت
لحظه ای دیگر:
ازدحام آهن
نعره بوق
عصرها میشد تمام شهر را
ساده و صبور و خسته
لابلای بیتی از فاعلات و فاعلات و فاعلن نشاند
میشد نشست!؟
میشد نشاند!؟
عصرهايی که نمی شود،
همیشه از خودم سؤال می کنم:
اگر میشد لحظه ها را شمرد
مرا در جهان مه آلود بی زمانی
رها ميساختید،
تا زجر بی پایان تیک تاک ها
زنده در گور کننده ی روحم نباشد...
برای سعید
دمی دیگر
از رویا
باز می مانیم
چنانکه باز می ماند
از بازی
کودک تنهایی
که بادکنک ارغوانیش
یکدفعه می ترکد
و آوار هوایی پاره پاره
در ناگاه گلو …
دمی دیگر
رویا در خانه ی شنی
ته می نشیند
قلعه هایی بی سوار
باروهایی بی عبور خاتونان...
دمی دیگر امّا
عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی
در امتداد خود بکشم
آنجا که باز ماند
من باز مانده ام...
می شکستی
اگرکه ترانه ای ميخواندمت
يا نفرينی بر شيطانی رانده شده...
دروغی که راست راست از نامت بالا می رود
و
سوگندی که نامت را به کفاره بی نامی مصلوب میکند می خواند
قطره اشکی...
(چشم راست می گويی)
دروغ گفتم
ترانه ای نبود/تو بودی
تو...فريادرس
من دروغ بودم
سرخط را بگیر و برو
به سوی سرداب تاریکی در شمال
جایی که صورتکهای مسخ شده تو را به خود میخوانند
هر چه باشد آنجا خانه توست
همانجا که میتوانی لختی بیاسایی
و تن کوفته ات را کش و قوس بدهی
آنوقت چاله نمورت را بیابی
بشنوی ناله شباویزهایش را
که کلمات از منقارهایشان میچکد
سر که بچرخانی
کرمهای آماس کرده ای را میبینی
خزنده بر شکمهای شکلاتی شان
و پچ پچ هایشان گوشهایت را میخراشد
و غرور ناچیزت را به سخره میگیرند
آنگاه بوی اسپند
عطر کافور
آه
کافی ست
کاش بختک افتاده بر سینه ات زودتر ارضا شود
میتوانی روسپی وارانه به لحظه ای بعد فکر کنی
که او رفته
و سکه ای در کف داری
آنگاه میتوانی قلندرانه به شباویزها بگویی
زندگی در پس صبح نهفته است
آری ، میتوانی برخیزی
دوشی بگیری
ملحفه ات را عوض کنی
و آنوقت که چای صبحانه ات را فرومیدهی
شانه ات را بالا بیندازی که مگر چه شده؟
جز آنکه فاحشه شبگردی بودی
غوطه ور در آغوش بختک...
نمیدانی
کرمهای مرگ را آبستنی
در پس هر واپیچ اين راه ناگزير، علامت سوالی ست
که لذت گذر را در ذهن راهوار ،خاکستری ميکند
و سنگهایی که انگار جای زخمهای کهنه این پای خسته را در حافظه ثقیل خود حک کرده اند
سراسیمهگی سرخ وصال را بهانه جرح میکنند
و شرجی ظهرانه این معبر ،کلافه میکند پیشانی خسته دشت را
اینجا آخر دنیاست
...یا شاید نه
آخر دنیا در ته پیچ بعدی لانه کرده
کیست که بداند؟
نشانم دهید
دروغ
توهم سبز سیرابی
افق ،هذيان ممتد مصيبت
تپه ها، پژواک یاس
در بیابانی که ساحلش نیست
و تپهای تفیده از شن که حضور دیروز را باور ندارد
سرابی که تشنگی را دایهگی میکند
لبهای ترک خورده که بوسه نمیخواهند
که عطش برتر از عشق است
و نماز تنها سنگ نبشته ایست بر پیشانی مومن
که آخرین ذکر ، خشکیده بر حلقوم خراشناكش
اینگونه تنها مانده ام با آواری از خاطرات مغشوش
چکیده بر لحظههای درد
و شنهای داغ این دریای توهم مرا به خود میخوانند
آری ،من جرعه جرعه میمیرم
کجاست راز باران؟...
میپیچید صدای پای زمان در سلول نمور ميانسالیش
و حسرت واپسین صبحگاه سرب آگینش تراوش میکرد بر تارک تاریک تپههای غریب
...سی قدم
بیست و نه...
چکاوکی میخواند از شوق دانه
قاصدکی پر میکشید بر اوج سیم خار دار
و از گلدستهای دور صدای خدا میآمد
...بیست و یک
بیست...
در کوچهء همیشهء خاطره اش بوی نان میپیچید
و نه اما در دور دست کودکی خواب آلود دست بر نبض شیرین سینه ءمادری فشرد
...دوازده
یازده...
چهار بام آنسوتر اما ،بالشی بوی شهوت میداد
و عمر رفتگر ردی بود بر حاشیه شطرنجی گذر
...پنج
چهار...
«آسمان مکثی کرد!»
...دو
يک...
کاغذی تاخورده...
دود واپسین سیگار...
چشمبندی بر چشم...
یاد آن تنگ بلور ...
یاد آن سفره عید ...
یاد آن سرو بلند خانه ...
یاد دیزی سنگی ...
چپق زرد پدر ...
روکش متقال لحاف کرسی...
بوی اسپند ...
دختر همسایه...
چرخ نخ ریسی خانم باجی...
یاد ییلاق ...
طعم شیرین جالیز ...
عطش بعد از ظهر ...
بوی خشخاش و پنیر ...
پرده پنج دری...
عشق بلوغ ...
بند رختی در باد...
سکه عیدانه...
...
...
تمام
... مادر بر صورت کودک خندید:
صبحت بخیر !
چهارشنبه، 1 آبان، 1381
بی صدا رفت
چون فرو رفتن شبپرهای به کام پيله
و یا دویدن شهد بلوغ در رگهای چکاوک
و تمام دردهای بی انتهاش را در شهر بارانيام واگذاشت
ساکت بود و صريح چون بوی خاطرات مرطوب
و سازگار چون لهجه قناری در میان انگشتان باد
آنگونه که حتی زنگارهای تنيده به جانش نيز از زلال کلامش نکاست
و باقی گذاشت ما را با همهمه دشتها
با وسوسه آوازخواندن در امتداد شط غروب
با ترانه تک هجایی ِ حسرت
پیکرش را سپردیم به آغوش کوچ
و بی آنکه بشناسیمش روی گرداندیم از هر چه لعن تلخ زمان
و چه بر جا ماند جز مشتی کلمه بر تارک اين دیوار مجازي ِ امروزْ حزن آلود
شايد زين روست که يوحنا نيز صحيفه محبتش را با خلق کلمه شکوفه آذين ميکند
وين روست که خدا نيز کلمه را بيش از انسان پاس ميدارد...
ارديبهشت 82
براي پسرم...
گاه وبيگاه فرو ميشوي
در چاه خاموشي ات,
و در ژرفاي خشم پرغرورت غوطه اي ميخوري
و چون باز ميگردي
نميتواني حتي اندکي
از آنچه در آنجا يافته اي
با خود بياوري ...
برايم از انتظار خاکستریاش گفت
و از رنگين کمانی که هر بهار طلوع ميکند بی آنکه نويدی داشته باشد.
چه میدانست که آن نوار هفت رنگ رهاورد بارانیست که بر مژگانش نشسته
که تا دور دست کوير بود و کوير
بی اميد بارش
سامانش نبود
دل آشفته
نشسته بود که بنشيند
چونان سنگی
تا که فردايش را به انتظار تکسوار کوک نزند
بی اميد رنگ
...و اینچنین بغضش را در چاه تنهاییش مکرر میکرد
در تردید فصول
و صرف فعل بودن
بهتر بگوییم تنها بودن
در قاموس خاطره
بی امید یار
تشنگی کنید
و اینبار که بر راهی گام مینهید
مواظب باشید سنگی را به نوک پا نغلتانید
شاید چشم به راهیست
بی امید وصل
فرجام از که ميخواهم ؟
که اين حکمی ست که خود بر دل خويش بريده ام
اعدام با اعمال شاقه
مهر ورزی موقوف...
و عمری دنیا را راه راه دیدن
از ورای میله های سلول
بی نرگس مستی در کف
و تنها دلخوشی به گلهای گلیم کف سلول
با یاد دشتهای شقایق و پا برهنگی مرطوبشان
غرق در بوی علف...
همین
هر صبح
زل میزند بر تکرار اين پنجره خواب آلود
مبهوت لقمههای رنگارنگ بی تفاوتی
در کام خوابآلود و گس بندر
و پشت میکند بر پرستش گلدستههای عثمانی
با خیال پرواز در آسمان آرزو
و ترسیم غوغایی در افق محو تنهاییش
رها از مدار این لاعلاجی خاموش
به دور از قطاع تاریک زمان
سوی آن جهت پنجم که جوانیهایش برجای نهاده
در بستری از اعجاز کهرباها...
...کیست که بداند در دل او چه میگذرد؟
کبوتر ریخت پرهایت
چه پرهایی که میباید سپیدیشان در آمیزد
بگنجد در دل ابر سپید آسمانهایت
همانسان که شراب خون درآمیزد به سرخی روی خاک سرد
آخر شراب خون چکیدست از دل عشاق شیدایت
کبوتر ریخت پرهایت
کبوتر به سوگت کس نمیگرید
به سوگت ناله ها هم بیش از این دیری نمی پاید
نمی آید ز لبها داد و فریادی
صدایی ناله ای یا شکوه ای حتی تمنایی
برای محو پاک هستی ات وآن نام زیبایت
کبوتر ریخت پرهایت
کبوتر جان
نمیدانم به گورستان زنده مردمان بودن
چگونه بدون آرزوهایت
بدون پر زدن در آسمان پاک زیبایت
کبوتر ریخت پرهایت...
اصفهان| كوي سنگتراشها |زمستان 67
من برهنه شدم
به همان گونه
که از نخست بار بوده ام
و شرم را
به گاهواره اش
پس راندم
آن گاه
تو رابازخواندم
که به پاره نگاهی
وجودم را
به تمامی
در يافتی
و برهنه شدی
به همان گونه
که از نخست بار بوده ای.
پاکت سيگارم را به من بده
کوچه ها تنگ و تاريک اند
و من خلوت ترين آن ها را می خواهم
برای ما
سرگردان های خيابان نورد
کبریتت را بگیران
هوا سرد است
و ريه هايمان خالی از دود
اين دود لعنتی
مرا از درد می رهاند
میشنوی خس خس سینه را !
تو گویی خستگی های بی پايان ما را
در خيابان های مينياتوری جهان
پايانی نيست
آنگاه که آرزوهامان از کنار پاره های تقویم روی میز سر میخورند
و در اوج ستم واژه گی
وارونه می شوند!
تو بگو
تو بگو سعید
اين سفر جان کاه نيست؟
و اين دردها را نه پایان ؟
گويی مرگ هم در کج وپيچ ترديد ما
راه گم کرده است
تو بگو سعید!
تکيه گاهمان کيست؟
جان پناهمان کو ؟
فردا که پدر انمان واژه شدند
و لای جرز ديوار تاريخ خوابيدند
و خانه
مفهوم گنگ ديرين شناسی
پناه خاطرات نیم جویده نمناک
آنوقت ما
تازه جان می گيریم
شاید آنروز جایی بیابیم
اگر چه نه به یله گی کاکتوس
با آن دور نمای خیابانی ش از آن بالا
و نه با بوی دلنشین نان بیات
و کتاب و کتاب و کتاب
و دو تخت روبروی هم
و مستی واژگان دیر هنگام
اگر چه نه با آن همه تشریفات
اما بالاخره جایی خواهیم یافت تا
لختی تکیه کنیم
سیگاری بکشیم
کمی بمیریم...
خيابان بر سر انگشتان شب راه می رود
و کورسوی آخرین درگاه تنهاترين واژه را می بلعد
واین سرماست که بی صداترين سپیدی را به کشکول میکشد
قندیل از پس قندیل
قوز پشت قوز
"- با تو ام آواره... "
صدايی جز چکاچک دندانها نیست
" - شنیدی ؟ دیشب دو خیابان آن سو تر کارتن خوابی لحاف کهنه اش را آتش زد ..."
"- شاید اینطور بهتر بود ... دست کم در آرزوی گرما نمرد..."
ديوار نوشته های شهر اما چيزی جز اين می گويند:
ایرانی برای همه ایرانیان!
خوش شانس اگر باشیم تکه روزنامه ای پیدا میشود که بسوزانیم
تیتر اول آن "افزایش درآمد صادرات نفت و سرشاری صندوق ذخیره ارزی"
"- راستی ، یادم باشد از اصغر پرفسول بپرسم این غنی سازی یعنی چه ؟ "
"- هیچ ! اگر این شب یلدا را دوام آورد صبح فردا خواهد گفت : یعنی کشک !..."
آری اینگونه شبها ما بيداريم
¤
شبها ما بيداريم
ناامید از گستره ی سپيده دمان دور
و خالی از رویای نوترونی دیوانگان
ناديده ترين هيبت یلدایی دی را تا دامنه ی صبح بو می کشيم
و یخ را تا مرز آشتی ناپذير ِ شعله می گسترانيم
شب اگر باژگونه ی آرزوهايمان باشد
و تکرار نخ نمای جاودانگی مان
حتی در واپسین شب هم
باز هم
ما
بيداريم
مرا
که خيابان ها را
قدم به قدم
و آه به آه
با چشمانی بسته
فتح می کنم
هجای آرزويی بر لب است
تا خود را
به کمتر از آن چه هستم
فروخته باشم
و باقی مانده ام را
برای تو
با بوسه ای
بدرود کرده باشم...
تو را که نه
خود را نیز
نشانم نمی دهند
این روزها
که بی وقفه
روی هم می ریزند
و جوانی را ممنوع می کنند
به انکار کهنگی خويش
راستي
چرا شبها چشمه ها را به عاشقان وا می نهند
تا اشکهایشان را بشویند؟
چگونه زيستن
در باريکه ی مرگ و حيات
و کوله غمبار سرنوشت را
در تنگاب پر کج و گيج اش
پس پشت قلب های پير و فسرده ی خويش وا نهادن
عشقی اين چنين
که بر قناره ی آزها و آرزوها
سلاخی شد
همه اش اين بود زندگی
و آخر
هيچ!
دريغ!
که عشق را سقفی شان نشد
و چارديواری
وبستری
مامن راز توامانشان
اينک! تنها سکوت مانده است
پس آهی رنگ باخته به هيچ
و دردی تا اعماق ريشه دوانيده
بر ميراث حياتی پر کج و پيچ!
مرگی برای زندگی
و زندگی برای هيچ!
سکوت که می کنی
فکر می کنم
بدت آمده
من بد بوده ام
فکر می کنم
حالت خوب نیست
خوش نیستی
فکر می کنم
به چیزهایی که
فکرش را نمی شود کرد
فکر می کنم
به سکوت فکر می کنم
و چقدر سکوت
که در سکوت می کنم...
آفتابی را بر خواهم چيد
که ژرفنای فروتن خويش را
يارای ديد بتواند داد
يا
گودال گور خويش را از خويش و خاک پر می کنم
که هيچم از اين دو به نيست
هراسناک
بر چنگال خيس عطش
به تمامی
می کوبم
تا بلکه قطره ای
من از خويش
خيس می شوم
نه از تعرق بيرون
و خراش های خامشی رد ناخن های شهوت نيست
سترگ و زخمينه راهی بيش است
گلوگاه فرو فرياد را خفتن
از فرو خفتن خويش
چرکينه بسته است
تا نای ِبی آواز ني لبکی باشد برای رهيدن ...
...روی چهار پايه می روم تا خود را حلق آويز کنم .چهار پايه می لغزد.خنده ام می گيرد که چه زود می لرزد !بايد کمی صبر کند. بعد حتی اگر دلش خواست حتي ميتواند به زمين بيافتد و من ميان حجم خالی هوا تکان بخورم و زبان از دهانم بيرون بزند . زمان بگذرد و صورت و دستهای منقبضم سياه شوند تا مرده باشم .
کاش فقط همينها بود ...
انگار آدم ها دورم را بسان طنابهايي گرفته اند تا مرگ را دريغ کنند .
پس می زنمشان .چون فضای اطرافم که شکافته می شود می شکافمشان ...
ولی هر چه پيش می روم آدم است و آدم است و آدم .خنده ام می گيرد. مضحک شده ام .
از آنشب تنها پژواک خنده های چهار پايه ای را يادم است که مرا مسخره می کرد ...
خوابم می آيد .می خوابم تا مرگ ...
چند تکه قرص ...
کاش فقط همين می بود ...
هنوز خوشبخت است پارميس كوچك
كه با آن چشمان سبزش
مادر خوب عروسك هايش است
و آرزو مي كند:
بزرگ شود
موهاي بلندش را ببافد
عروس شود
دستش به كليد برق دستشويي برسد
هنوز خوشبخت است پارميس كوچك
كه فقط آنچه را پشت ويترين مغازه ها مي بيند مي خواهد
و تنها براي آنچه ندارد، مي گريد
خوشبخت است كه هنوز معناي آوارگي را نمي داند
معناي غربت كشيدن
و معناي بسياري واژه هاي ديگر را هم
خوشبخت است
بسيار خوشبخت است
و من به اين همه خوشبختي او رشك مي برم
خشك و تكيده فرياد مي كشم :
خش خش
زرد مي شوم
ميبارم از مادر درخت
ناله ميكنم :
خش خش
باد به تازيانه مي زند مرا:
خاموش،
كسي حرف تو را نمي فهمد
سكوت كن
…وانگاه مي برد مرا
مي برد
مي برد ...
وتا بهار در خاك باغچه فراموش ميشودم ...
جغدي آمد
بر شانه ام نشست
ناله اي كرد
و خاطرات شومش را به من بخشيد
و رفت ...
باد آمد
سر بر شانه ام ماليد
ضجه زد
و شنيده هاي سياهش را در من نهاد
و رفت ...
راستي !
چه كسي آواز هاي حزن آلود اين در چوبي را مي فهمد ؟
ديوار
ديوار
اوج افتخار گام لنگ گربه است
وماه
ملک آرزوی پلنگ.
ميان من
و آن من خيالهام
هزار فاصله؛فاصله است
وامشب
حسرت هيچ چيز بر دلم نيست
حتی ماه...
جز مرگ.
ب هار مست...
به! هار هم كه شده اي بهار!
چهار تا و نصفي بيت
كه اين حرفها را ندارد
چمن در قيچي مبارك است
مثل سيزده
در به در نحسي جاي گاز
دست را دراز كن
من
اينچا
ته اسفند
نشسته ام
دارم نفت را ملي مي كنم
خسيس بازي هم نداريم:
اشعار در ِ پيت مال همه !
مژه ها كه سبز شد
چهار تا و نصفي چشم...
قرمزم كه باشد اين حرفها را ندارد
با يك گاز حسابي
برو آن ور عيد
قيچي را گره بزن
من
اينجا
- نه ! كمي جلوتر-
ايستاده ام
چشمم را تحويل بگيرم
خسيس بازي هم نداريم:
عيد مال همه!
امتداد لحظه ها
پشت نگاه تو فاصله اي نيست
نهفته ها آشكار است
و گمگشته ها پيدا
و من نزديك تر از تمام فاصله هايم
چه كسي عاشقانه تر از تو
فرياد مي زند عاشقانه ها را ؟
كاش در خانه ما حوضي بود تا كه هر روز در آن خويش را مي ديدم
تا كه يادم نرود عكس كسي در حوض است
و شبانگاه از آه ، ماه را مي چيدم
قصه وسعت درياي كبود
بهر آگاهي ماهي هايشان
واژه در واژه دعا مي خواندم
كاش امتداد لحظه ها
تكرار دوباره با تو
بودن بود ...
نرگس
اي همدرد صبور !
باور مي كني كه كسي در اين حوالي پيشم نمانده است؟
و به جز خاطره گل نرگس و آتش
چيزي يادم نيست؟
و من چيزي نيستم جز خاكستر ققنوسي كه از بستر زفاف اقاقي ها بر جاي مانده است
تا فردا صد هزار بارانه جوان شود
و باز تكرار...
نبين كه خنده هايم پيش تو باريدند ،
كه من با گريه مي خندم
و خيال ،
و آوازي كه هميشه درميانم فرياد مي كشد انگار :
" كمر بر كدام راه ساده بسته اي ؟ ،
آنهم ميان همه احتمال و اين همه تكرار ! "
با همه اينها زنده ام،
آري امشب ،
هفت شهر رويايي من چراغان است ،
بگذار ،
بگذار تير بارانم كنند
تا با ياد نرگس و بوسه به خواب خاك روم.....

واپسين آرزو در تسالونيكي
چه ميشود كرد؟
شب ، قدر آغوش روياي اقاقي ها را نمي داند
يكه چراغ كورسوزي ست ،
كه با فتيله نفريني ش بر درازاي يلدا خميازه ميكشد
وهمي اثيري ست
بي خبر از كوله بار سبك اطلسي
كه صبور و گرم و پر خواهش
! قلب سوزان آفتاب را نشانه رفته است …
كاش ، قبل از هق هق آخرين ستاره ، خروسي بخواند ،
براي من كه عاشق بوسيدن يك بغل آفتابم
و در انتظار سپيده فردا...
ديروز برايم روز فرهاد بود. گفتم شما را به ترانه اي از او مهمان كنم.
قهوه تان را نوش جان كنيد و دمي گوش بسپاريد به حزن نوستالژيك اين ترانه...
تــُنگ
تنها افتاده بود ،
و از هوای من و تو نفس می کشيد ... !
با متانت پولکی هاي پیراهن گلگلیش را ،
با روياي شب سیاه هفت دریايش تاخت میزد ،
چشمش مبهوت منظره ميخكوب شده بر دیوار
بوسه شهواني خورشيد بر چاك سينه دريا...
وآنگاه خواب شيرين تصویر معوج ساحل می ديد...
در شگفتم
چرا من در همان هوایی که ماهیم را كشت
هنوز زنده ام ؟

بن بست
روی ايوانکی نشسته ام ،
و هيچ از تو نامه ای ، نشانه ای ، و حتی پلاک افتاده از خانه ای ...
دستم در جستجوي بادو پاهايم بر کجاوه زمان ...
نگاهم ، همخواب ردپای ساده کسی ، مثل من است ...
که انگار از کنار خودش ،
تا ورقچين خيالاش ،
دايره می زند !
باور کن ،
من از شمار پرده دران ساعت گرگ و ميش نيستم !
اما ،
غروب کرده ام ،
حتی نشسته ام به پای ساعت پنج عصر ،
تا پای باغچه ات ،
آواز پرستو بريزم ... !
و افسوس ،
که اين دايره چقدر بن بست است ...
شرم
گل سرخت روی تاقچه ،
سيلی تازه ايست بر گونه ی سپيدم ... !
من
تسليم دل انگيزی دی ماه ،
سر از شمال دشتهايی بريده ام ،
که در آن ،
آرزوهايم به دست باد ،
جايی به جز خانه خورشيد می رود !
جایی جدا تر از آغوش نمناک ستاره ،
یا دهان باز کبوتری بی جفت ... !
آری ،
من عهد بسته ام ،
به جای سيلي سرخ رو گونه هايم ،
شرم حضورتو را بکارم !
برهنه
گوش مي كني ؟
شايد صدايي ساده ،
يا هواي سنگين بوسه و بادبادك ،
چيزي شبيه هزار حواسيل رقاص ،
درد گل شببوي نيمه خواب را
فرياد مي كشد اما
من
طور ديگري برهنه ام !
باور كنيد بي عصمتي يم دست خودم نيست ، !
من هنوز ،
فرق شرم گريه و
بوسيدن ماه را ، نفهميده ام !
آري برهنه ام ،
و برهنه قصد كرده ام بر در ديگري بكوبم ،
حالا فکر می کنی هنوز ،
كسي خانه هست ؟
كوچه باغ من...
به او كه همراهم شد در كوچه باغ پاييزي
و بر زخم زرد برگهايم مرهم گذاشت...
تسبيح طولاني بوسه هايت ،
دانه دانه ميريخت و من هنوز ،
آخرين شاخه هاي پنهانت را نديده بودم ،
حتي پرنده اي،
كه رويش ، آشيانه ساخته بود …
اصلا ،
بي خيال اين حرفها ،
من كه با بهار زنده نبودم تا با قصه يكي دو شكوفه بميرم ،
مهم تر از همه ،
صداي افتادن دانه بر دانه ي بوسه ها بود ،
ذكر پشت ذكر ،
كه ميماند مثل جاي پاهايت ،
توي برف ،
آواز پرستويي ماندگار كه مي خواند ،
شايد ميخواست ميان شاخه هايت ،
ناخوانده بنشيند … !
سوال
...ما تلخی عبور را چشيده ايم...
در تشنج اکنون شناوريم...
و در التهاب فردا جان می دهيم...
چگونه می توان در وهم يک لحظه گم شد
و به پايان رسيد؟....
مجال
مجالي کوتاه مي خواهم.
کفايت اندک کلامي
به قدر وداعي،
يا که سلامي حتي.
_که ازاعداميان نيز
فرصت آخرين خواهش
دريغ نمی گردد._
بيزار از اجبارتکليفها،
آوارتحميلها،
حيراني ترديدها.
خسته از
فرامين ناپاياي بي فرجام،
مانده از فريب زهد عابدان،
_
که فريسيان نيز،
تنها
دل به کهانت نوين خوش داشتند_
سرشاري لحظه اي
ميجويم.
پرهيب اشتياقي
شعلهء عطشي،
گرمي نفسي.
جان دميدن در
پيکر آرزو.
کوتاه ، به قدر
رويا يي اما بي حسرت.
لبخندي اما بي محنت.
_ که تبعيديان نيز
بي نقش اميد ،
تاب بيگانگي نداشتند_
قناعتم
در خور نفسي است
گر از سرشوق باشد
يا همراه رغبتي .
تنها نفسي ،
تا فراموش کنم
مشقت زادن ،
اندوه بودن ،
غربت زيستن را.
آنگاه می نهم گردن
به حکم بخت.
مي سپارم خويش را،
به دست باد .
میانه پاییز...

خاطره سترون...
به مهرداد که خاطراتش هرگز کمرنگ نميشوند...
در دور دست نااميد
تنها امتداد طولانی شب است و
انتظار ويرانی
و قارقار کلاغان
هردم
خاطره مردگانی را زنده می کند
که هر روز تکرار می شوند
و غروب رویاها
کوچه را
از اشتیاقی منزوی تر از همیشه
سرشار می کند
و در حاشیه ای از این یاس مکرر
مردی
آخرین فریادهای ناامیدی خویش را
به ناگزیر
سکوت می کند
سخن از فرو نشستن و در ماندن نیست
سخن از سیطره سهمگین میله هاست
وقتی تمنای پرواز را
شعله می کشی
و دستهایی که دراز می شوند
بی آنکه بیابند و
بی آنکه پاسخی در خور بشنوند
و من
خالی تر از همیشه
به طنین صداهایی می اندیشم
که در معرق سکوت بر آمدند
و به خاطرهای کمرنگ پیوستند
باران نميتواند
نه، نه، نميتواني باران
كز جاي بركني
يا بر تن زمين
با تار و پود سست
پيراهني ز پوشش رويينه برتني
با دانه دانههاي پراكنده
با ريزشي سبك
با خاكه بارشي كه نه پيگير
نه، نه، نميتواني
باران! ترا سزد
كاندر گذار عشق دو عاشق
وز راه برگ و پوش
حرف نگفته باشي و نجواي همدلي
باران! ترا سزد
كز من ملال دوري يك دوست كم كني
ميآيدت همي كه بشويي
گرماي خون
از تيغ چاقويي كه بريده است
ناي نحيف مرغك خوشخوان كنار سنگ
يا بركني به بام
آشفته كاكلي ز علفهاي هرزهروي
اما نميتواني زير و زبر كني
نه، نه، نميتواني زين بيشتر كني
اين سنگ و صخرههاي سقط را
سيلي درشت بايد و انبوه
سيلي مهيب خاسته از كوه . . .
سياوش كسرايی
يک جـرعه قهـوه
من قـانـعـم، از عشق پنـاهت کافی ست
يک بوسه به لب، نه خاک راهت کافی ست
امشـب که برای ديـدنت بيـدارم
يک جـرعه قهـوه نگاهت کافی ست...
مارس
سلام بر مريخ و مريخيان؛
به سي و پنج هزار مايليِ سيارهء قشنگِ ما خوش آمديد.
گويا يک شصت هزار سالي در راه بوده ايد،
راضي به زحمت نبوديم، واقعا خسته نباشيد.
خواهش مي کنم بفرماييد آن سرِ دنيا - آن بالا - بنشينيد؛
راستي، چرا انقدر سرخ شده ايد؟ نکند بيماريد؟
کاش ماه اينجا بود، کمي مهتاب مي خورديد، حتما روشن مي شديد.
ماه امشب شب کار است، ديرتر مي آيد. خيلي حرف داريم، شما شروع کنيد.
ما هم بد نيستيم، شکر خدا، مثل شما مي گرديم.
دو هزار سالي است همينجا - روي زمين - دور خودمان مي چرخيم.
واي، چقدر حرفها هست که ما با شما بزنيم!
زندگي هر روز مي گذرد؛
يک روز از همه جا و همه چيز و همه کس بيزاريم،
يک شب از فرط خوشي به ريش جهان مي خنديم.
خوب مي فرموديد، از زحل جان چه خبر؟ حتما خوب هستند.
حتما بايد از ابرهايش برايم تعريف کنيد.
مي بينيد که، خيلي حرف داريم، بايد شب بمانيد.
عطارد هم بد نيست، با زهره مشغولند، دور هم مي گردند.
مي دانيد مريخ جان،
قدر نور خورشيد را من و شما مي دانيم؛ اينها نمي فهمند.
کجا با اين عجله؟ تازه آمده ايد!
اين همه راه را گز کرديد، مگر من مي گذارم قبل از شام برويد.
متوجه هستم، بايد زحل خانم را هم همراه مي آورديد.
حالا مطمئنيد؟ شما را به خدا تعارف نکنيد...
بله بله مي دانم؛
دويست و هشتاد هزار سال بعد باز هم برمي گرديد.
اشکالي ندارد، باشد دفعهء بعد.
فقط ببينيد،
اگر يک وقت آمديد و ديديد ما مُرده ايم،
لطفا کمي - يک چند صد هزار سال - صبر کنيد؛
شما که بهتر مي دانيد،
ما هم - مثل تمام دنيا - صبح تا شب و شب تا صبح دور خود مي چرخيم،
سخت يا آسان، دير يا زود، خوب يا يد، با هم يا بدون هم، زندگي مي گذرد،
حتما برمي گرديم.
بدرود مريخ؛ به اميد ديدار، وقتي که برگشتيم.
دلتنگستان
تقدیس
لبخند زلالت روح چشمه های بهاریست
و دستانت تقدیس میکند بلوغ سبز بیشه را
آسمانی هستی
چونان زهدان مریم
و بخشایشت طعنه بر محبت ماشیح میزند
آن زمان که بر چلیپایش دزدی را بخشید
و بر جامه اش قرعه انداختند
و شرابی نه شیرین به کامش کردند
می تابی چون برف بر تن دی ماه
افسوس
دیگر جوانه ای برای بهارنماده
شاید بهاری دیگر ببینمت
گیسو افشاده بر خنکای خاک
دیگر بهاری...
دیگر عمری...
شاید...
حوا
وقتی دو سه شعر عاشقانه به ياد داشته باشی
تن ات سرود بخواند در هر پگاه و
رگ های سبز پستان ات
بتپد برای آدمی که بیرون از عدن آب می شود
و در حضور سرو
لابه لای گیسوی سبز تو آوازش را تمام کند این گردباد
وقتی سرود بخواند
رگ های سبز پستان ات
گاه و بی گاه
بتپد دو سه شعر عاشقانه لابه لای لبانت ...
آه
من می دانم این افسانه دیگرتکرار نمی شود
من می دانم زمین دیگر ایمن نیست
تو باش
بمان
آواز بخوان ...