دوشنبه، 29 مهرماه 1387 | October 20, 2008

تمام راهِ کابوس

برای کابوس دیشب


IMG_1000.jpg

دیگر فرصتی نمانده
که از لاشه ات بیرون بخزی
قبل آن که خاطرات خاکستری
گور ذهنت را بکاوند
یادگارهای سیاه ،
زشت ،
زمخت ،
سرد ،
مانا
ببین چگونه تباهی شعله می کشد
هنگامی که پا می فشاری
هنوز بر زندگی
و بر کالبدی که فرا گرفته ست تو را
در شرم یک رسوایی

وهم کجاست؟
ارتداد چیست؟
امروز چقدر تب داری؟
مرداب را نشانم بده

عفریت بختک شکارت خواهد کرد
در تمام راهِ کابوس
بر سینه ات می نشیند
احمق!
نفس مذابش را در رگهای هذیانت حس نمی کنی؟
نمی فهمی این تناوب نحس را در هر حرکت؟

آری
شکارت می کند
در تمام شب
دیگر فرصتی نمانده
تو مانده ای و این لاشه
که باید به درونش بخزی

زمانی نیست
نوری نیست ابن کورسو
که تو را از سیاهی واهمه ات بیرون کشد
در این سردابه
پنهان شدن را فایده ای نیست

قربانی شو!
این سهم توست
که در کالبد وسواست بخزی
و باز نگردی
از اقرار آخرین

دیگر فرصتی نمانده


بوی تلخ قهوه | 05:37 PM |

شنبه، 13 مهرماه 1387 | October 04, 2008

وبعد...


رعشه های باران را
در خميازه ی رفيع سپيدار
به غربت مبهم سوت های تونل
و دل شوريدگی پل
ملايم تر از ابر
رج می زنم.
آه
جوانه ی آميختگي...


بوی تلخ قهوه | 05:01 PM |