به او که خود نیک میداند کیست.
برادر !
بگو
به یاد داری کودکیهایمان را
زمان ترقه و توپ مرواری ،
روزگار سه قطره خون ،
بیگانه ،
زمانهی دو ریالی و ساعتها به کیوسکی زرد آویخته ماندن ،
آن وقتها که میشد با کمی قلع و پارهای سیم
چیزی ساخت که ترانه ای بخواندت از "بانوی قرمزپوش"
"پسرهای وحشی"،
"جزیرهی زیبا".
و نیز ساده میشد چیزی نوشت
و با تمبری سوتش کرد به آن سوی دنیا ،
ساکرامنتو ،
ریکیاویک.
زمانی که بلیت شرکت واحد هنوز گنجی بود
و قلعه رودخان هنوز رمزی داشت
از یارانی که به خاک خفتند
در نفیر باران و برگ و سرب.
و بکرترین جای دنیا هفتخونی بود و شاه معلم
و آرزو بود در آغوش دود و بوی "پیلا " خوابیدن
و ترس از "اسپا" امانمان نمیداد در مالروهای پر مـِه و پیچ
و تنها تکه نانی به دست
علاج ترس
هیچ به یادت میآید؟
آن وقتها می شد هنوز در "کاکتوس" خوابید ،
یا در ورای آن پنجره بلند هجده سالگیها
پنهانی مـِی خورد
و بر صف طولانی چراغهای خیابان روبرو
یا پیکهای خالی و چرک نیمهشب خیره ماند
هزل گفت ،
یاحقی شنید،
شعر سرود ،
مُرد.
یادت می آید زمانی را که خانهها این همه دور نبودند
و می شد به یک سکه دو تومانی دلگرم بود
"نصرت" مرکز کهکشان موسیقی بود
سینما آبشار ، آبشار رنگ
و دریغ بود و سیگار پشت سیگار
بهمن ،
آزادی ،
تیر ...
روزگاری که دختر همسایه رازی به دامن داشت
و رستگاریمان بهایی نداشت ،
جز شبی در بوفهی اتوبوسی کثیف
خوابیدن در راه.
بودن آسان بود .
آن وقت که نه باد پاییز بود و نه ماسهی ساحل
که یاران مرده را به آغوش کشد.
شهر رام بود
اگر چه تازیانهی کوچههایش از هر سو کشیده.
نگو به یادت نمی آید انبوه کتابها را
مرزهای بریده را ، دوستان رفته را
ما را.
و آن کلافهای پیچیدهی ابریشم را در آرزوی شلواری
راستی چه سبک بود آوار خاطرهها آن وقت،
همه رقص بود و خانه آبستن از قهقهه
و آنسوتر عکسی که سوخت ،
پاکتی که باز نشد،
سازهای ناکوک اما
دوستانی کوک.
جنگ بود و لباسهای خاکی
مردمان خاکیتر
و آماس بار هستی در هیاهوی آژیر قرمز
که معنی و مفهوم آن این بود
"کسی دیگر زنده نیست از حالا !
بی او به لانههاتان بازگردید!"
شهر پر صف
صف خود زندگی
چاره چیست؟
میدانی ؟
هنوز میترسم،
از سگ ،بی تکه نانی درکف ،
و از دختر همسایه
بی آرزویی به دامن،
از اتوبوس، بی بلیتی در جیب،
از پنجرههای منتظر ،بی کسی در راه،
از شهر بی باران ،
خانه ،بی یاران ،
کوچههای تنگ،
مرگ بی مرثیه ،بی آهنگ
از ننگ.
مـَـرد !
مهم نیست اگر گوشهای به یادت نمی آید ،
اما نگو به یاد نمیآوری
که همراهت بودهام در همهی این ها
نگو یادت نمی آید
که من رفیقت بودهام
...