یکشنبه، 27 مردادماه 1387 | August 17, 2008

یک نامه سرگشاده

شاهرخ جان اگر این جا بودی همین الان خرخره ات را می جویدم. بسکه بی رحمی. بسکه اشک مرا درآوردی. این بود معرفتت رفیق؟ یادت هست برف می آمد، از طبقه چهارم آن دفتر لعنتی در خیابان وزرا مرا به قهوه و شعر مهمان کردی،به رسم همسایگی و هم سایه گی . آن روز برف با کشف آفتاب بر لبه آن سوی پنجره آب می شد و غم دل این سو با کشف دوستی مثل تو ، حالا به جای این که حالی بپرسی گریه آدم را در می آوری؟ این رسمش نیست ،باور کن این رسم رفاقت نیست.

بی معرفت ، می دانی چقدر گریسته ام امشب برای این دوخط و نصفی لعنتی تو؟ حالا هی بگو ببخشید. حالا هی لودگی کن و گیلکی آب نکشیده حرف بزن. من که دلم شکست. چکارش می کنی؟ هان؟


***

کمک

این پرنده در دست من مرده است
به من کمک کنید
این پرنده دیگر خواب نمی بیند


شاهرخ ستوده فومنی

بوی تلخ قهوه | 10:44 PM |