برای مادرم ...
مادر هویت من است
مادر زیباست
مادر خود بهشت است
امروز 27 ژانویه, روز آزادی آوشویتس است. بیایید بدور از تعصب و پیشداوری با تمام قربانیان نسل کشی از آوشویتس تا غزه و از کامبوج تا بوسنی همدردی کنیم.
کودکان آوشويتس
در سايه مادرانشان
وحشت آموختند
کودکانِ شب
در خانهی چشمانشان
لانه کرد
مرغ گرسنگی
و ترس بر گونههايشان
سايه افکند
در ظلمت شبانه.
رُز آوسلندر
×××
این پست را دو سال پیش به مناسبت آوریل سیاه گذاشته بودم. دوباره این جا تکرارش میکنم.

ماه اوریل ماه سیاهی ست. چرایش را میتوان از ارامنه و یهودیان پرسید. دو قومی که یکی در ابتدا و دیگری میانه قرن بیستم سفاکانه مورد سلاخی خون آشامان قرار گرفتند. نسل کشی و قتل عام نژادی آنهم به شدیدترین صورت خود در قرنی که متمدنانه ترین عصر زندگی بشر است سوال بزرگی را پیش روی هر وجدان بیداری مطرح میکند . چرا ، به راستی چرا چنین نسل کشی هایی اتفاق می افتد؟ چگونه میتوان یک قتل عام سیستماتیک و برنامه ریزی شده را در چنین ابعادی فراهم آورد و نشتری هم به وجدان مجریان آن نزد؟ چگونه میتوان از کنار این همه سند و مدرک گذشت و با یک شانه بالا انداختن ساده همه را به حساب پروپاگاندای صهیونیستها گذاشت . آشویتس ، بیرکناو و داخائو چند فرسنگ آنسو تر همه دنیا را به نظاره میخوانند. سنگ سنگ کمپ های تمرکز و راه حل نهایی آنگونه که خونخواران نازی نامش نهاده اند هنوز پا برجا و استوار است. کافی ست یک سادیست دیگر ظهور کند . کمپ ها را میتوان در عرض چند ماه دوباره راه انداخت !
اما ماه اوریل هر چه باشد پایان بدی ندارد. در سی ام اوریل 1945 هیتلر به همراه معشوقه خود اوا براون در پناهگاه زیر زمینی خود در برلین اقدام به خود کشی کرد. به این ترتیب تومار زندگی خون آشام ترین دیکتاتور دوران معاصر ( و نه الزاما آخرین آن ) پیچیده شد.
باید از تاریخ درس گرفت .
-----------
پروژه تاریخ زنده دبیرخانه دولت سوئد
http://www.levandehistoria.se/documents/boken/persiska.pdf
-----------
لینکها :
http://www.auschwitz-muzeum.oswiecim.pl/html/eng/start/index.php
http://www.holocaust-history.org
http://www.mazal.org
http://www.crossroad.to/pictures/04/auschwitz-1.htm
http://www.youtube.com/watch?v=wVz8gFPtfw0
http://www.youtube.com/watch?v=v4Y-w2tAya4
http://www.youtube.com/watch?v=fQuPef9pZZg
http://www.youtube.com/watch?v=kWofsOXwOSQ
باب مارلی (Bob Marley 1945-1981) بی شک یکی از ستاره های پرفروغ موسیقی دنیاست. او موسیقی کشوری دور افتاد و تهی دست چون جامائیکا را به گونه ای ارائه کرد که هنوز که هنوز است یکی از پر طرفدارترین انواع موسیقی دنیا به شمار میرود.
ترانه هایش همواره از رنج رنگین پوستان گفته اند و ازسوزشی که شلاق برده دار بر گرده آنها به یادگار گذاشته است.
بشنوید این ترانه را .
فيچالسته آفتابا
اَ تسکه داران شاخه سر
کی وارگاده؟!
اَمِه هيستی
خوشکا نِبه
رضاچراغی
آفتاب چلانيده را
بر شاخسار اين درختان غربت زده
چه کسی آويخته است
خيسی ما را
پايانی نيست
***
کتابفروشی نصرت واقع در خیابان شاه (اعلم الهدی) رشت برای تمام فرهنگ دوستان گیلانی نامی آشناست. جایی که سالهاست باقیمانده رونق فرهنگ گیلان سالهای دهه سی و چهل خورشیدی را با وسواس تمام پاس داشته است. اولین مجموعه آثار عاشورپور را از آن جا خریدم . آخر در آن سالها که ساز را شلاق می زدند یگانه دریچه من نوجوان به دنیای موسیقی جدی کتابفروشی نصرت بود .آن زمان اگر چه سالها با زمانی که در جمعه بازار شادمانه ساز و نقاره می زدند فاصله داشت اما علی رغم بار جنگ که کمر اقتصاد شکننده گیلان را تا کرده بود ،خرده فرهنگ شادمانی و آسان گیری و تسامح هم چنان در رگهای سبز گیلانی های آرام و صلح جو جریان داشت. امروز آشورپور رفته است. کسی که به خوبی نماینده نسلی از فرهیخته گان گیلانی بود که از سویی خسته از بي عدالتي ها ، دل در گرو افکار سوسیالیستی رایج در آن زمان داشتند و از دیگر سو دلشان برای فرهنگ گیلان می تپید و در آن سالها که نان هم به سختی تهیه می شد دغدغه تولید محتوای فرهنگی داشتند.هنوز از لابلای ترانه های آشورپور فرهنگ غنی و ناب گیلانی و تلفیق درخشان آن با فرهنگ شرق اروپایی که به سبب مهاجرت عده کثیری در سالهای جنگ دوم به زادگاه مشترکمان (بندر انزلی) رواج یافته بود می تراود.

آشورپور که می شنوم ناخودآگاه تصویر کافه ای در بندر انزلی که پیرزنی لهستانی آن را می گرداند در ذهنم نقش می بندد. کافه سر خیابان سپه ،نزدیک بلوار، همان که صندلی های بلژیکی قدیمی اش انگار از همان سالهای جنگ به جا مانده بود. هوا که خوب بود پیرزن صندلی اش را دم در کافه می گذاشت و می نشست و خیابان را با چشمان آبی آسمانی اش می پایید.به زحمت هشت ساله بودم و همیشه کنجکاویی بچه گانه ام بدجوری قلقلکم می داد تا از راز این گوشه دنج و غریب شهر سر در بیاورم. یک بعداز ظهر اواخر تابستان که از کنار کافه می گذشتم آن جا نشسته بود. با دست پاچه گی سلام کردم. با لبخندی شیرین و لهجه ای شیرین تر که ملغمه ای از روسی و گیلکی و ارمنی بود پاسخم را داد. یک پیشبند سفید مثل برف و موهای سفیدترش که به زیبایی زیر یک لچک آبی پنهان شده بود مهر پنهان در کلامش را صد چندان کرده بود. دستهایش مثل دستهای "کاس خانم " مادربزرگ من پر از کک و مک بود. لحظه ای مکث کردم. از جایش برخاست و به سویم آمد:
- پسرم چیزی می خوری؟
- نمی دونم
در واقع هم نمی دانستم در آن مغازه غریب چه چیزی می شود برای خوردن یافت.
- بیا تو یه چیزی برات درست کنم
به چشمان زلالش نگاه کردم . آبی بود درست مثل چشمان "کاس خانم " . این بود که دلهره ام را پشت در گذاشتم و به درون خزیدم و نزدیک پیشخوان ،پشت اولین میز نشستم . از رادیوی لامپی قدیمی روی رف ترانه ای از آشورپور به گوش می رسید. به چالاکی برایم فنجانی شکلات داغ آماده کرد. فنجان را روی میز گذاشت و رفت پشت پیشخوان. چند دقیقه بعد با برشی کیک وانیلی و یه فنجان قهوه برای خودش برگشت. روبرویم نشست و پرسید:
- کلاس چندمی؟
- ... میرم کلاس پنجم
در واقع کلاس سوم بودم . نمی دانم چرا فکر می کردم برای کافه نشستن باید خیلی بزرگ باشی و بزرگی در آن زمان برایم به معنی کلاس پنجمی بودن بود...
- اسمت چیه؟
- ...
- شکلات و کیکت رو بخور.
شکلات داغ بود و شیرین وعجیب خوشمزه. پیرزن ادامه داد...
- من چند تا نوه دارم اندازه ی تو
- کجا هستند
- لهستان
نمی دانستم لهستان کجاست. خجالت زده شدم. انگار فهمید. لبخندی زد . به عکسی قدیمی و رنگ و رو رفته اشاره کرد که در قابی چوبی بر کنج پیشخوان جا خوش کرده بود. مردی جوان در یک پالتوی ماهوتی ، با چکمه های بلند و کلاهی قزاقی که تا ابرو پایین کشیده در عکس به من زل زده بود. پیرزن ادامه داد...
- شوهر اولمه که توی جنگ ناپدید شد. گفتند که در اردوگاه کار اجباری آلمان ها کشته شده...
نمی دانستم باید چه بگویم. نگاهش را از من دزدید و به شلوغی خیابان خیره شد. پرسیدم :
- شما چطور اومدین این جا؟
- ...من با خیلی زن های دیگه با قطار آمدیم روسیه و از آن جا با کشتی آمدیم بندر پهلوی...
باقی داستانش همان بود که بر سر میلیون ها آواره ی جنگ زده در خلال جنگ دوم جهانی آمده بود. سرما ، گرسنگی ، بی خانمانی ،مرگ یا گم کردن عزیزان ، ترس،تجاوز و ... به انزلی که رسیده بود در کمپی که نیروهای روس برپا کرده بودند سالهای جنگ را گذرانیده بود و در همان خلال با مرد دوم زندگی اش که یک ارمنی اهل انزلی بود را آشنا شده بود. سالها بعد که به لهستان برگشته بود آشنای چندانی نیافته بود . آن هايي هم که آشنایی مختصری داده بودند در فقر لهستان کمونیست آن دوران چنان دست و پا می زدند که اشتیاقی به استقبال از او نداشتند. تنها کاری که توانسته بود بکند این بود که فرزندانش را برای ادامه تحصیل به پراگ بفرستد. بعد از مرگ شوهر ارمنی اش این مغازه و خانه پشت آن برایش به ارث مانده بود. آن هم پاتوق معدود ارامنه ای بود که در همان اطراف زندگی می کردند و عصرها به بهانه برای فنجانی قهوه پیش پیرزن می آمدند و کمکش می کردند که از عهده هزینه های اندک کسب بی رونقش برآید.
باقیمانده شکلاتم را سر کشیدم. نگاهی توی فنجان انداخت. آهی کشید و گفت :
- راه دوری داری... درست مثل من...
نمی دانستم چه بگویم. تکه آخر کیک را فرودادم. تازه یادم آمد که پول ندارم. با خجالت گفتم :
- خانم می شه پول اینا رو بعدن بدم؟
چشمان آبی اش باز درخشید ، با مهربانی لبخندی زد و پاسخ داد:
- من پول نخواستم. ولی قول بده باز هم پیش من بیایی
سری به نشانه قبول شرط فرود آوردم ...
- باشه ، حتما
برخاستم که بروم.دست در جیبش کرد و چند آب نبات قیچی کف دستم گذاشت. خم شد که گونه ام را ببوسید. گونه های نرمش خیس از اشک بود. از آن روز گاه و بیگاه پیش پیرزن می رفتم. تا این که مدتی بعد کافه را بسته یافتم . با اعلانی به زبان ارمنی که نمیتوانستم بخوانمش اما صلیب نشسته بر اعلان همه چیز را می گفت...
سال پیش که به انزلی رفتم سراغ آن کافه را گرفتم. بر جایش یک بانک ساخته بودند. هیچ اثری از پیرزن ، کافه اش و خاطراتش نبود. حتی نامش نیز در خاطرم نمانده است. در این میان فقط آشورپور مانده بود که با صدای ماندگارش می خواند:
تی چوم آتش فشانه
می فانوسه شبانه
بنازم تی چومانه
نوکون ناز
نوکون ناز
مره شیدا نوکون باز
نوکون ناز
نوکون ناز
دو چوم داری پور از راز...
او هم رفت
روحش شاد
لینک تکمیلی- گزارش تشیع جنازه آشورپور [++]
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

در کهکشان ادبیات آمریکای لاتین ستارگان درخشان بی شماری وجود دارند اما بی شک یکی از روشن ترین این ستارگان گابریل کارسیا مارکز است. بیماری چند روزه و تعطیلی آخر هفته مجال این را داد که آخرین اثر این نویسنده چیره دست " خاطرات روسپیان سودازده من" را بخوانم و دیگر بار سر تحسین در مقابل قلم توانای این داستان نویس فرود بیاورم.
داستان ممیزی کتاب در ایران داستانی ست پر از اشک چشم. اگر بنا به ممیزی ظاهر اثر باشد دیوان حافظ در صدر فهرست کتب ممنوعه قرار خواهد گرفت که لسان الغیب نه یک آن دست از زلف یار و جام باده برمی کشد و نه دمی رفت و آمدش به خانه شاهدان را انکار می کند:
اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب
سر می سپارد به کوی دوست و تا کام نگیرد آرام نمی نشیند:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
کارش بدان جا پیش می رود که خاموش نمی ماند و بر خلاف عرف قصه لب لعل گزیدنش را فاش می گوید و دیگران را نیز به آن توصیه می کند:
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فارغ از قیل و قالی که بی جهت پیرامون این کتاب به پا شده و متاسفانه باعث توقیف چاپ دوم آن گردیده خواندن آن را به شدت توصیه می کنم.
بیشتر بخوانید:
خاطرات روسپیان سودازده من
نسخه pdf کتاب (با ترجمه امیرحسین فطانت) برای کسانی که به اصل کتاب دسترسی ندارند
نقد دکتر عطاالله مهاجرانی درباره کتاب
بابا عاملی رفت

انتظار خبرش را داشتم. آن روز سرد پاییز که صورت رنجور و تکیده از شیمی درمانی اش را در یک برنامه تلویزیونی دیدم دانستم دیری نخواهد پایید که تکه ای دیگر از دنیای رنگارنگ کودکی ام را خاک به کام خود فروخواهد کشید.
حالا او رفته است اما صدای مهربان و پندگویش که کودکی های هم سن وسال های مرا شکل داده بر آوندهای ما حک شده است.
قصه هزار و یکم اما داستان خود او بود که چون شهرزاد قصه گفت و با قصه هایش زندگی بخشید و انسان ساخت
روحش شاد
به آیینه می نگرم
مردی میانه سال با موهای خاکستری روبرویم نشسته و برای قصه گوی روزهای جمعه دوران کودکی اش سخت اما بی صدا می گرید...
شهرزاد کودکی هایمان در آغوش خاک آرمیده است .راستی برای کودکانمان چه کسی قصه خواهد گفت؟