از سكوت انبارها
از خاك خورده انبارهاي متروك بيچاره دلواپس
بر بر بر مي گردم
«پنجرهها» ايراد مي گيرند از «بر بر مي گردم»
از «بر مي گردم» هم همينطور ...
تا جوب آب ميراب
باز «پنجرهها» ايراد ميگيرند از «جوب» ... از «ميراب»
بيچاره «پنجرهها» نميدانند كه «جوب» همان جوي است
كه «ميراب» همان مير آب است
و من در خلسه روان آب
جاري ميشوم ... بي خيال «پنجرهها»
چه خوب شد! چه خوب شد! چه خوب شد ياد گرفتم غلط بنويسم!
«پنجرهها» آدم را شاعر ميكنند ...
البته اگر ياد بگيري غلط بنويسي ...
و ياد بگيري هميشه از سه نقطه ... استفاده كني ...
و هي تا صبح شعر بگي
و هي پنجرهها از «هي» و از «بگي» غلط بگيرند
و تو شاعر بشوي
و تو غلط بگي
و تو شاعر بشوي
و قلبت هي ترك بخورد و بچكد روي دفتر شعرت
و تو خيال ببيني و تو خيال كني و تو خيال ببافي و تو ... خيال و توي خيال ...
و اونوقت يه روز ميفهمي كه ديگه قلبت مرده
فوقش رو سنگ قبرت يكي از شعرهاي غلطت رو مي نويسند و ...
اما هنوز پنجرهها ايراد ميگيرند ...
ميفهمي؟
ميفهمي!
به سپنتا و سپهر دلبندم که تمام دیشب نگاهشان همراه بیدارخوابی ام بود
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه ست
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه ست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست
اگرکه قابل بدونین خونه دل جای شماست
می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
هما میرافشار
نگران نباشید عزیزانم ، پدر همه چیز را می فهمد