یکشنبه، 20 آبانماه 1386 | November 11, 2007

دُمـُـل

تپه ای مجنون
دُمـُـل درَد زمين
آبله گون از خلوت هزاران کلاغ
ته مانده نشخوارِ اندوه آدميان را
در فضله های خيس سياه پوشان
بر خاکِ پيکر خويش می کشيد ،
تا فصلی تازه که سر می رسد
غنچه های اطلسي را مادري كند ...
زماني را كه کودکان سيمان زده ی مخمور
از التهاب زخمهاي آهنِ
نه مويه کنند
و مادرانشان نه تلي را بهانه گيرند
که دردزاد اندوه شان است ...

دلگير نباش
هميشه بهار مي آيد
نسيم مي وزد
تپه خيش می خورد
و هزارها کلاغ می شورند...

بوی تلخ قهوه | 01:50 PM |

شنبه، 19 آبانماه 1386 | November 10, 2007

منصور

دل شکسته

نمیدونم چرا غمگین و خسته
سر سودائی ام تنها نشسته

نمیدونم چرا اشکم روونه
گمونم تو دلم چیزی شکسته


منصور نه تنها یک دوست که قسمتی از هویت من است . نمیدانستم باز هم با آن دل زلال پیچکی اش مینویسد. خوب شد که پیدایش کردم. این شعرش یادگار آن شبهای یلدایی اصفهان است که شعر میخواندیم و برایمان نی می زد.
حالا دیگر موهایمان اگر چیزی از آن ها مانده باشد خاکستری شده اما انگار هنوز دلمان برای آن خانه کوچک ولی صمیمی ، لیوان های ضخیمی که تویش چای میخوردیم و رفاقتی که لحظه به لحظه در هوا جریان داشت پر می کشد...

بوی تلخ قهوه | 09:56 AM |

جمعه، 11 آبانماه 1386 | November 02, 2007

ای کاش این جا بودی



بوی تلخ قهوه | 05:38 PM |