چهارشنبه، 2 آبانماه 1386 | October 24, 2007

سرنوشت


چگونه زيستن
در باريکه‌ي مرگ و حيات
و کوله غمبار سرنوشت را
در تنگاب پر کج و گيج اش
پس پشت قلب هاي پير و فسرده ي خويش وا نهادن

عشقي اين چنين
که بر قناره ي آزها و آرزوها
سلاخي شد
همه اش اين بود زندگي
و آخر هيچ!
دريغ!
که عشق را سقفي شان نشد
و چارديواري
وبستري
مامن راز توامانشان

اينک! تنها سکوت مانده است پس آهي رنگ باخته به هيچ
و دردي تا اعماق ريشه دوانيده بر ميراث حياتي پر کج و پيچ!
مرگي براي زندگي
و زندگي براي هيچ!

بوی تلخ قهوه | 06:33 PM |

یکشنبه، 29 مهرماه 1386 | October 21, 2007

آغاز


بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود

دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود

دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد


احمد شاملو

بوی تلخ قهوه | 01:37 PM |