اپیزود هفتم
سونات پیانو در ر ماژور
اینجا تکهای از بهشت هبوط کردهاست .صدای پیانو و بوی نان تازه و قهوه تلخ درهم میآمیزد. تو گویی نیکویی و آرامش را با نخهای نامرئی از آسمان آویزان کردهاند. انگارهمه جا اشباع شده از خرسندی ، این خوبی ساده و دلپذیر را حتی میتوانی در چشمان ریز کبوتری که چند قدم آنورتر سر حوصله بق بقو میکند بخوانی. آن گوشه گنجشکهای ناپیدای لابلای درختان باغچه غوغایی کردهاند. مرد خدمتکار چون نسیم بین میزها میوزد. این جا دخترکی که پشت پیانوی قهوهای رنگ نشسته ،قطعهای از شوبرت را مینوازد، با کمی خامدستی و سبکسری اما هنوز دلنشین. انگشتان جوان وکشیدهاش بر کلیدهای سیاه و سپید میرقصند ،اما انگار همه چیز سپید و زلال است. سپید چون جوانی دخترک نوازنده ،زلال چون چشمهای پسرک قدبلندی که کنارش بر صندلی نشسته وانگار هر نت را درست در لحظهای که چکش بر سیم ساز فرود میآید با تمام جانش میبلعد، سپید چون بال کبوتری که آن گوشه سرحوصله بق بقو میکند. زلال چون خدایی که در برج همسایه لانه کردهاست و بیسودای بهشت تو را به نیایش خود میخواند،سپید چون تو. زلال چون او.
از دور دست بوی دریا میآید، بوی زندگی ...وتو خوشحالی ، زیرا که اکنون میدانی بهای عشقی با یک سی فالش را با تمام سکههای دنیا نمیتوان پرداخت.میدانی همیشه یک ایستگاه بالاتر هست که سنگفرشهایش با صدای پایی آشناست. جایی که همیشه قطارهای دودزده به هم سلامی میکنند و باز بوسه های مرطوب کنستانتز بر گونه تکیده آمادئوس مینشیند . دیگرمیتوانی مفهوم خانه را در چشمان بادام تلخ امیرزاده کاشیها بخوانی. میتوانی بشنوی غوغای عشقبازی باران را با تن خیس جاده . جایی هست که در آن پردههای پنج دری بیتابی میکنند و تو چه ساده نرد عشق میبازی.
همه جا را صلح و سکوت فرا گرفته و دخترک چشم سبز دشتهای سلیمانیه عروس شده است.این جا ایستگاه آخر است.دیر شده اما او این همه راه را آمده تا بماند. آغوش بگشا.
دنیا غرق موسیقی شماست.

صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترک خورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر
تا گردون؟
صدای گامهای سبز باران است!
مقایسه تعامل بین عاشق و معشوق در ادبیات کلاسیک ما و ادبیات کلاسیک غرب این نکته ظریف را آشکار میکند که ادبیات عاشقانه ما به شدت هجرگراست. در حالی که در ادبیات غربی رسیدن به وصل همواره هدف غایی دو فرد است. داستانهای عاشقانه ما پر است از نالهها و شکوههای عاشق از جور زمانه و گردش ناموافق گردون و بیوفایی یار و تسلط رقیب . سوز و گدازهای عاشقانه جزیی تفکیک ناپذیر از داستانهای عاشقانه ماست و این نکته به یکسان در ادبیات کلاسیک و نیز در فرهنگ شفاهی ما تکرار میشود. تو گویی عاشق ایرانی زاده شده که ناکام بماند و بسوزد و بسازد با چرخ گردون که بر مراد او نمیچرخد و در اوج انفعال تنها امیدی واهی را در دل بپروراند که همیشه ایام این چنین نخواهد ماند و به خود دلداری دهد که غم مخور. عاشق کلاسیک شرقی گاه در این امر آنچنان پیش میرود که حتی زمانی که مجال وصل پیش میآید نه تنها قدمی برنمیدارد که پا پس میکشد. مجنون برای اینکه مبادا لیلی را لمس کند لیلی را با شترش بغل میکند و از رودخانه میگذراند و یوسف در اوج تمنا ،عشق زلیخا را تنها وسوسهای میداند که باید از آن توبه کرد. مخاطب شرقی ترجیح میدهد که در مثلث عشقی خسرو ،شیرین و فرهاد به جای خواندن شرح زفاف خسرو و شیرین به داستان ناکامی و به کوه زدن فرهاد از هجر شیرین و تیشههای شبانه او بر دل بیستون بپردازد. تو گویی کوهکنی و جدال با صخرهها آسانتر از مبارزه به خاطر معشوق است. عاشق کلاسیک شرقی به جای تغزل بیشتر مرثیه میخواند و سمپاتی مخاطب را طلب میکند. در ادبیات کلاسیک فارسی شرح معاشقه دلدادهگان گوهر نایاب است و این نیز به دلیل حیای ادبی و احتراز از قبیحهنگاری نیست که ادبیات کلاسیک ما حتی از بیان تمایلات همجنسگرایانه و پدوفیلی نیز هیچ ابایی ندارد و مغبچگان و پسران دوهفت ساله مرتبهای بلند در اشعار کلاسیک ما دارند.
وصال در ادبیات ما همیشه بشدت رازآلود بوده و عاشق در اکثر مواقع به تظاهرات فتیشیستیای چون صدای پای راهوار معشوق ،بوی زلف او یا چیزهایی از این دست دل خوش کردهاست، این در حالیست که همواره شورانگیزترین فصول شاهکارهای عاشقانه غرب و فصول مربوط به شرح معاشقه دو دلداده بوده که از قضا آسان نیز حاصل میشده است. حتی در رمئو و ژولیت که یکی از تراژیکترین آثار عاشقانه مغرب زمین است کامیابی در پردههای ابتدایی نمایش حاصل میشود و چون ادبیات ما به جهانی دیگر و جایی دیگر موکول نمیگردد.
در حالی که یکی از بنیانهای ادبیات و هنرهای تجسمی غرب توصیف و تجسم زن به عنوان سمبل کمال و زیباییست و به قول ظریفی گویا هر چه موضوعات موصوف متعالی تر میشوند برهنهتر میگردند ، ادبیات ما تنها معشوق را به خم زلف وکمان ابرو و قد سرو و چشم مست میشناساند. انگار معشوق هیچ عضو دیگری در بدن ندارد یا ادبیات ما با آن همه توصیفات و تشبیهات خارقالعادهاش به شدت در بیان آن الکن است.
افراط تا جایی پیش میرود که حتی در موارد نادر که عاشق و معشوق به وصل هم میرسند دوران وصل دیری نمیپاید و تراژدی به گونهای دیگر ادامه مییابد. نگاه کنید به داستان کودکانه خاله سوسکه که پس از آن همه ماجرای کشدار، شوهر یکدانه اش را در دیگ آش از دست میدهد و تا آخر عمر سیاهپوش میشود.
آنچه مبرهن است این است که در همسایگی شرقی ما نیز که ریشههای مشترک فرهنگی و ادبی زیادی با فرهنگ فارسی دارد ،ادبیات هجرگرا مخاطب چندانی پیدا نکرده است. تمدن هند سرشار است از داستانهای عاشقانه و پر مغازله. به گونهای که آثاری چون کاماسوترا حتی تقدیس نیز میشوند.
ریشهیابی دلیل یا دلایل این تفاوت مجال دیگری میطلبد ولی در اجمال شاید بتوان گفت که یکی از مهمترین دلایل آن ، ظلم پذیری و عافیت طلبی تاریخی ماست که از رابطه ظالمانه و یک طرفه دولت – ملت به حوزه زندگی شخصی افراد جامعه رسوخ کرده است. این نفاق و خودسانسوری چنان در جان فرهنگ ریشه دوانده که نه تنها در روابط سیاسی اجتماعی ما مشاهده میشود بلکه ادبیات ما را هم از خود متاثر نموده است.
گوش کنید...
مهر که میآید دلم برای دستانش میگیرد. دستانی که بوی هندسه میدهند ، با آن انگشتان ظریف و ناخنهای باریک و بلند که قائمهترین زاویه ها را روی خاطراتم رسم کردهاند ، خاطرات گچی رها از درد بلوغ با آن خطهای سفید که همیشه چون خود او مستقیم و صریحاند. چشمانم را که میبندم کوچک میشوم انگار، کوچه قاسمیان با آن خانههای آجری و دیوارهای بلندش یادم میآید ، بوی آشنای نانوایی در آن کنج و لبخند همیشگی عباسآقا با آن لهجه شیرین آذری که تکهای نان بربری داغ را به مهر تعارف میکند وگاه تکه پنیری از باقیمانده ناشتای صبح زودش را. خوشمزهترین پنیر دنیا ...و پدر لبخند می زند .آخر او همه چیز را میفهمد. آنسوتر ، مغازه سراجی دوست پدر است که کیف چرمی نو و سنگین مرا دوباره دوردوزی میکند ، محض احتیاط ...و پدر شیطنت های مرا میفهمد . دو قدم بالاتر،درست نبش سرازیری شنبه بازار بوی سرکه خانگی و ترشی هفت بیجار مرضیه خانم هوا را پر و مرا گرسنه و بی تاب میکند... و پدر این را نیز میفهمد . بقالی حسنآقا با آن پفکنمکی های تازه ،لواشکهای پر شنریزه وآدامسهای سکهای شیرینش کمی آنطرفتر است. لحظهای بعد پاکت پلاستیکی قرمز و زرد پفکنمکی در دستم اجابت بزرگترین آرزوی کودکانهام در همان لحظه است.آخر پدر آرزوهایم را میفهمد. صدای قژقژ گاری دستیها و سوت سقف حمام عمومی قاسمیان در هم می آمیزد.حمام را که میبینم ناخودآگاه لبخند میزنم ، به یاد کانادا درای خنک پنج ریالی لب حوض پاشویه و نیز کیسه زبر و سفیدآب دلاک پیر لاغر و بی دندان که انگار تمام زور دنیا در دستان لاغرش پنهان شده بود... و پدر همه را میفهمد و زیر لب میگوید:...این جمعه... و باز آنسوتر دو گاریچی درحال نزاع بر سر یک مشتری بدترین دشنامها را نثار هم میکنند و دل من کوچک احمق از دشنامها ریش میشود و پدر بدون کلمهای دستم را به نشان امنیت در انگشتان ظریفش بیشتر میفشارد. آخر او ترس مرا نیز میفهمد...
مهر می آید .حالا اینجا نشستهام. چشم باز میکنم و دلم باز برای دستانش میگیرد. دستانی که بوی هندسه میدهند و آن انگشتان باریک و زیبا که هزار مسئله تقسیم روی تخته سیاه ذهنم نوشتهاند. ای کاش خارج قسمت این سالها و سوالها این همه دوری نبود. تلفن که میزنم صدایش از آن سوی خط میلرزد. هنوز لب نگشودهام که آرامم میکند. آخرمیدانی ؟ پدر از پس سالها هنوز همه چیز را میفهمد...
پاواروتی برای همیشه خوابید
Nessun Dorma!
هیچ کس نباید بخوابد
هیچ کس
و تو نیز شاهزاده خانم
که در اتاق سردت خیره می شوی به ستارگان
که با عشق و امید سو سو می زنند
معمای من اما ناگشوده خواهد ماند
هیچ کس نام مرا نخواهد دانست
نه
من آن را تنها وقتی خواهم گفت که لبهایم لبهای تو را لمس کنند
آنگاه که سپیده می دمد لبانم سکوتی را خواهند شکافت
که تو را از آن من می کند
هیچ کس نباید نامش را بداند
و ما...
افسوس
که باید رو در نقاب خاک کشیم
دور شو شب !
ستارگان نتابید !
سپیده از آن من است...
اپیزود ششم
فلاش بک در آواز دشتی - دستگاه شور
آغوش گشود و مرا در بغل گرفت. روسری آبی اش که پر از پولک بود بوی دود می داد. گونه ام را بوسید. یک لحظه شادی دنیا در دلم موج زد. دست در جیب بافتنی مردانه رنگ و رو رفته اش کرد. مشتی دینار عراقی بیرون کشید و همان طور مچاله شده کف دست من گذاشت و به کردی چیزی گفت. پولش را برگرداندم. دستش را گرفتم و بوسیدم. کودکش را امدادگری آورد. حسابی بقچه پیچش کرده بود. دخترک هشت نه ماهه به نظر می آمد. با دو دندان صدفی کوچک در دهان. چشمانش سبز بود. رنگ دشتهای سلیمانیه. کودک را گرفتم و از لای بقچه سفید پیشانی اش را بوسیدم . بوی دارو می داد. نیمه خواب بود. لبان کوچکش می درخشید. کودک را به مادر برگرداندم . زیر بازوی مادر را گرفتم و کمکش کردم سوار مینی بوسی شود که آنجا منتظر بود تا به پشت خط برگردد . هنوز نفسش تنگ تنگ بود . بس که گریه کرده بود ، یا نه ، بس که گاز شیمیایی استنشاق کرده بود. توی مینی بوس جابجا شد. روی بدنه مینی بوس نوشته بود "تجریش - میدان ولی عصر" . مادر از پشت پنجره مینی بوس برایم دست تکان داد. به نشانه بدرود. برایش دست تکان دادم. کیف ماسک شیمیایی ام روی دوشم سنگینی می کرد. امدادگر پرسید : مگر می شناختی ش؟ گفتم آری.می شناختمش، او یک انسان بود.
مینی بوس راه افتاد به سوی سالهای آوارگی و بی پناهی زن. پشت مینی بوس پارچه ای سفید و بزرگ وصل بود که رویش نوشته بود " جنگ جنگ تا پیروزی"...
تپه گزیل، نزدیکی حلبچه - بیست و چهارم اسفند 1366
