پنجشنبه، 8 شهریورماه 1386 | August 30, 2007

ماهور

اپیزود پنجم
فلاش بک در دو ماژور


نسیم می وزد، نسیم که نه ، تو گویی توفانی ست در خلوت خانه.پرده های پنج دری بی تابی می کنند. نوشیدنی می آورند و یخ ها همه در لیوان من می ماند. نه . این نوشیدنی خوب نیست . دلم چای زعفرانی می خواهد در استکانی کمر باریک و لب طلایی ، نعلبکی هم قجری باشد لطفا. دیگر چه خوب است ؟ یادم آمد ، اصلا بیا تخته نرد بازی کنیم .کم بریزد...
میدانی ؟ من همیشه سفید بازی می کنم. قبول نداری؟ ... شش است و چهار ، گل است و بهار . نوبت توست.تاس نگیری ها.شوخی کردم.می دانم مرامی بازی میکنی.حالا بریز... آه ، شش و یک . شش خان را هم که بستی. عجب دستی! دیگر شش و بش ما هم افاقه نمیکند. نه اصلا بگذار جور دیگر بازی کنم...تاس می ریزم . جفت شش می آید...


backgammon.jpg

برای شنیدن دستی به تصویر بکشید

وین- 29 ژوئیه

ادامه دارد...

بوی تلخ قهوه | 05:59 PM |

سه شنبه، 6 شهریورماه 1386 | August 28, 2007

آشتی

اپیزود چهارم
رَی ( Raï ) در سل ماژور


villach-mountain.jpg

باران می بارد. صدای خش دار خالد با نبض منظم برف پاک کن اتومبیل می آمیزد. بیرون سبز است، سبز سبز و آن دورها را که نگاه می کنی مه سنگینی را می بینی که چون پتویی سفید می کوشد عریانی کوهها را بپوشاند.همه چیز ارغوانی ست. انگار باران با شهوت تمام تن جاده را می لیسد و جاده از لذت به خود می پیچد. پیچ پشت پیچ. و در این آمیزش طولانی گاهی پتوی مه کنار می رود و تن جاده از عطش سیری ناپذیرش به لمس باران می درخشد. خالد می خواند ،نبض برف پاک کن تند تر می زند، جاده به خود می پیچد ،باران می بارد ، می کوبد ،نفس می زند. همه چیز سبز تر می شود و من می اندیشم به تمام این پیچ وا پیچ عاشقانه که در بیرون جاری ست. جاده اهلی باران می شود، روباه اهلی شازده کوچولو .کوه با مه آشتی می کند و من با خود...
در افق رنگین کمانی دو تپه دور را به هم می دوزد.


جاده فیلاخ -20 اوت

ادامه دارد...

بوی تلخ قهوه | 05:11 PM |

شنبه، 13 مردادماه 1386 | August 04, 2007

چاچا در باران

اپیزود سوم
در سی مینور


zanoni-zanoni.jpg


- اینجا چیزهای بهتری برای عکس گرفتن دارد...
- میدانم اما...

برگشتم. خودش بود همان گونه که تصورش می کردم. امیرزاده کاشی ها با آن چشمهای بادام تلخش. خوش و بشی کردیم .زنده و زلال و صمیمی بود چون زنده رود آشنای هر دومان . دوست داشتنی بود مانند بوی خنک و مخملی ترمه جهاز مادر .
دل آسمان گرفته بود ، از ایستگاه مترو که بیرون زدیم دیگر تاب نیاورد .بغضش ترکید و بارید.
اول آرام آرام ،انگار رویش نمیشد و غریبی میکرد. اما کنج بی تکلف و آشنا به بوی قهوه مان را که دید دیگر آسوده بارید. گفتیم و گفتیم از آشیان دور . از بوی خاک تفدیده و تشنه باران .آسمان غرشی کرد:

[+] باد و بارانها / برکند از جا / آشیان من / وه چه بی پروا...

حدیثهای مکرر ، همه آشنا، با ترجیح بند هجران و درد سینه سوز. پول میز را که حساب کرد برخاستیم . آن وقت سر حوصله گوشه به گوشه شهر فرنگش را با شرح و تفصیلات نشانم داد. از Stephansdom و Pestsaule ستون یادبود سال طاعونی تا قصر Hofburg و میدان Heldenplatz و آن بالکن مشهورش ، جایی که دیکتاتور زاده وین در 1938 سازهای سمفونی مرگش را کوک کرد.روی نیمکتی در Volksgarten لختی آسودیم . روز بر نوک پنجه میگذشت .یاد قمصر افتادم، یاد آن فواره مردد و لالایی نجوا وارش که دیگر آن ترانه دست برنداشت:

مرغک زیبا / بر نگرد اینجا / میبرد طوفان / آشیان ما...

و امیرزاده ی تنهای قصه ما از قیلوله ناگزیرش گفت و روایت هزاران چشم بادام تلخ را که هر روز می ریسید . شهرفرنگ زیبا بود اما نه پنج دری داشت و نه حوض خانه . شاید از آن رو بود که او تکه ای از آبی فیروزه ای حوضخانه را به گردن داشت.شب فرا می رسید. امیرزاده کاشی ها خسته بود. هنگام خداحافظی پیشنهاد کرد که شب به تماشای اجرای عروسی فیگارو بنشینم اما وقتی به اتاقم رسیدم آن قدر از ترانه پر بودم که نتوانستم جایش را به چیز دیگری بدهم.

ریزدم بر سر / سیلی از باران / آشیانه خرابم / مانده در دست طوفان...

او شاید راست می گفت ،شهر فرنگش بسیار چیز خوب برای عکس گرفتن دارد اما چیزهایی هستند ، آن قدر خوب که نمیتوان آنها را در چارچوب تصویرگنجاند. چیزهایی چون رنگ آبی فیروزه ای ، چشمان بادام تلخ، بوی باران، خاک دامنگیر یا لبخند دوست...

ای هم آشیان / حال من بدان / سوی من میا / در سفر بمان...

وین - 28 ژوئیه


ادامه دارد...

بوی تلخ قهوه | 04:42 PM |

پنجشنبه، 11 مردادماه 1386 | August 02, 2007

کنستانتز

اپیزود دوم
در ر مینور

در کوپه را با صدای کشداری باز شد. چشمانم را به سختی باز کردم.نگاهی به بیرون انداختم. ایستگاه Venecia Mestre ، ساعت یک و سی دقیقه بامداد. سایه دو نفر در آستانه در نمایان بود. دست و پایم را جمع کردم و تمام توان آن ساعت ذهن خواب آلودم را در یک کلمه چکاندم :
- ?Posso
سایه بلندتر جواب داد:
- Sorry to disturb you, but I think we should be here, seat numbers 55 and 56
با کمی دلخوری برخاستم، وسایلم را که در تمام کوپه پخش شده بود کمی مرتب کردم و دو تا از تختهای کوپه را که حالا خالی شده بودند نشانشان دادم :
- Here you are...
حالا دیگر چشمانم به نور عادت کرده بود. سایه بلندتر مردی بود سی و چند ساله و سایه کوتاهتر دخترکی حدود هشت سال ، هر دو سفید و بور و کک و مکی ، بریتانیایی های اصیل. مرد کوله پشتی اش روی تخت پایین گذاشت. با حوصله ملحفه و روبالشی داخل کیسه پلاستیکی را در آورد و بستر دخترک را آماده کرد ، کفشهای دخترک را کند و او را بلند کرد و روی تخت بالایی گذاشت ، آنگاه پرسید آیا برایم مهم است که چراغ کوپه روشن بماند ؟ لبخند گنگ و سپاسگذارش وقتی جواب منفی مرا شنید آزردگی بیداری نیمه شبم را التیام بخشید. دخترک نجوایی کرد:
- Dad, would you give me Mom's picture
پدر دست در کوله پشتی خود کرد و قاب عکس کوچکی را بیرون کشید و آن را به دخترک داد. دخترک شیشه قاب عکس را با گوشه ملحفه پاک کرد ، لبخندی زد ، بوسه ای بر عکس مادر نشاند و از پدر پرسید که آیا وقتی آنها به خانه برسند مادر آنجا خواهد بود. مرد در حالی که سعی میکرد نگاهش را از دخترک بدزدد زیر لب گفت : برایش دعا کن. دخترک چشمانش را بست و زیر لب دعا کرد. پدر بوسه آخر را بر پیشانی دخترک کاشت :
- Good night honey, I love you
- I love you too,good night dady
خواب از سرم پریده بود. از کوپه بیرون زدم و از پنجره راهرو به بیرون خیره شدم. قطار سلانه سلانه ایستگاه را ترک می کرد. چند دقیقه بعد مرد در راهرو به من ملحق شد. کمی به بیرون نگاه کرد و با لحن مرددی پرسید:
- ?Do you have cigarrette
- Yes,but it's not allowed to smoke in the train
- oh, I don't mind
- well, wait a moment
به کوپه برگشتم ، پاکت سیگار ،فندک و پخش کننده موسیقی ام را برداشتم. سیگاری به او تعارف کردم. پنجره کوچک راهرو را با تقلا باز کرد و با دستان لرزان سیگارش را گیراند. چند پک عمیق به آن زد بعد بدون مقدمه ، انگار که برای تصویرم روی شیشه پنجره حرف میزند گفت :
- She left us two weeks ago then I took the girl for a short trip to Venice
دلداری اش دادم :
- Definitly she'll be back home soon
سری از روی ناامیدی تکان داد :
- I don't think so as she has escaped with her boy
با چند پک دیگر سیگارش را تمام کرد ، ته سیگارش را از پنجره به بیرون انداخت و شب به خیر گفت. دستی به پشتش زدم :
- Don't worry, it will be ok
اما میدانستم که دروغ میگویم.
زهرخندی زد و به درون کوپه خزید تا چشمانش را نبینم . گوشی های پخش کننده موسیقی ام را در گوش فشردم . بیرون از نور بدر کامل روشن بود. قطار میدوید و صدای چلک و چلک آن روی ریل با رکوییم موتسارت در هم می آمیخت...


حوالی گراتز - 28 ژوئیه


ادامه دارد...

بوی تلخ قهوه | 05:17 PM |

چهارشنبه، 10 مردادماه 1386 | August 01, 2007

دانوب اما خاکستری

اپیزود یک
در لا ماژور


- یک ایستگاه بعد از من سوار شدند.پدر و پسر بودند. ترن که راه افتاد ،مرد آکاردئون شیری رنگ کهنه را روی شانه جابجا کرد و با وسواس انگشتانش را روی کلاویه های رنگ و رو رفته آن گذاشت. نگاهی با پسرک رد و بدل کرد ، نفسی عمیق کشید و شروع به نواختن دانوب آبی کرد. ناخودآگاه ریتمش را زیر لب شمردم ...یک و پس ، دو و پس ، سه و پس...
صدای بی رمق آکاردئون کهنه با آن نت سی فالشش در غرش مهیب ترن گم میشد اما مرد همچنان چشمانش را بسته بود و انگار تنها برای خود می نواخت . دیگر از ورای صدای ترن تنها چک چک کلیدهای معیوب آکاردئون مستعمل به گوش می رسید. ترن به ایستگاه نزدیک شد ،پسرک که چرخی میان مسافران زده بود گوشه پیراهن پدر را کشید اما مرد بنای تمام کردن نداشت. در والسش غرق شده بود و میخواست تمامش کند. ترن ایستاد و بلندگوی ایستگاه نالید : Duomo پسرک نهیبی دیگر به پدر زد و خود پیاده شد. پدر جا ماند اما گویا همچنان در خیالش با آن والس آسمانی میخرامید...یک و پس ، دو و پس ، سه و پس... ترن راه افتاد در حالی که پسرک از پشت شیشه لبخند میزد. تو گویی بار اولش نبود که پدر را آن چنان شیفته میدید. مرد در ایستگاه بعدی پیاده شد ، با صورتی خسته ، نه از آن والس دلنواز که انگار از بستر یک هماغوشی طولانی برخاسته باشد.

نگاهی به سکه های کف دستم انداختم .راستی قیمت عشق با یک نت سی فالش چند سانتیم است؟

میلان - 26 ژوئیه


train.jpg

ادامه دارد...

بوی تلخ قهوه | 03:20 PM -->