فیلم اخراجی های ده نمکی فیلمی مهوع و توهین آمیز است. مهوع به خاطر آنکه سعی میکند عفریته تفکر فاشیستی و چماغ داری را که دیگر گویا خریداری ندارد به گونه ای نو بزک کرده و به جای عروس ده و چند ساله هنری قالب جماعت کند و توهین آمیز به این خاطر که شعور بیننده را با دروغهای بزرگ سخت به سخره میگیرد .
احتمالا نسل سوخته ای هایی در سن و سال من که آن سالهای جنگ را لمس کرده اند خوب به یاد دارند که آذر شصت و شش زمانی که صف اتوبوسهای رزمندگان بسیجی اعزامی هر بار لاغر تر از بار قبل میشد ،دانشجویان دانشگاهها را به زور بخشنامه الزام آور طرح شش ماهه به جبهه ها فرستادند . همه به یاد دارند که کتاب همراه داشتن ( کتاب به مفهوم عام و البته نه صحیفه سجادیه ) برادران جبهه ای را با مشکل مواجه کرده بود. دانشجویانی که جور دیگر می اندیشیدند و کتاب میخوانند وصله های ناجوری بودند که بر عکس آنچه در اخراجی ها میبینیم نه تنها در فرهنگ جبهه هضم نشدند بلکه در اولین فرصت ممکن به بیرون تف شدند و فرماندهان رشید ولی بی دانش جبهه ای شرشان را از سر خود وا کردند. هنوز خاطره زحمت بیهوده ای را که کشیدم تا یک اثر از هرمان هسه (به گمانم نارسیس و گلدموند)به یک هم چادری بسیجی که بهترین کتاب برایش توضیح المسائل بود و مهمترین چالش فکری اش غسل جنابت معرفی کنم از یاد نبرده ام.در اخراجی های دهنمکی هیچ اثری ار حفاظت اطلاعاتی که من و بسیاری از دوستان من به دلیل متفاوت بودن ساعتهای متمادی فرمهایش را پر کردیم و جواب پس دادیم به چشم نمیخورد.
به راستی مخاطب ده نمکی کیست؟ نسل سوخته ای هایی چون من که باورش نمیکنند. میماند نسل سومی هایی را که جواب سوالهایشان را از حاج آقا گوگل میگیرند . بعید میدانم آنها به راحتی مجید سوزوکی جو گیر شوند. همان نسلی که این چند روزه دارد داغ و درفش نیروی انتظامی را برای مبارزه با بد حجابی به تن می آزماید.
ده نمکی فیلمساز هنوز هم میتواند به راحتی ده نمکی چماغ دار دروغ بگوید و مظلوم نمایی کند و آبغوره بگیرد و سمپاتی تماشاگر را گدایی کند. دروغ بگوید که دست آخر جبهه جماعت اوباش را پذیرفته ولی یک دست لباس آش خوری بسیجی را از آنها دریغ کند. دروغ بگوید که مجیدسوزوکی خط شکن شده ولی یک مین را زیر پایش نگذارد که اگر چه متفاوت است ولی میتواند لااقل مثل بقیه شهید شود. دروغ بگوید که آن گنده لات دیگری آر پی جی به دوش گرفته ولی افتخار یک تانک زدن را از او بگیرد و با آن طرز احمقانه با گلوله آر پی جی خود زنی کند. برادر ده نمکی گرامی جوری خود را به جهالت میزند انگار ندیده است که سرگرمی رایج جبهه حتی در چادرهای بسیجیها هم حکم و شلم بوده است. انگار نه انگار که تریاک و سایر مواد افیونی به راحتی در جبهه قابل تهیه و مصرف بود. در مورد سایر محرمات دیگر چیزی نگوییم بهتر است. تنها یک اشاره که آن سالها یکی از مشکلات سپاه کنترل بسیجیهای کم سن و سال و خوش چهره ای بود که فراری از درس و کتاب به آغوش (!) جبهه پناه می آوردند. همه که حسین فهمیده نمیشوند.
آخر سر دهنمکی فیلمساز نمیشود همانگونه که روزنامه نگار نشد. او در هر دو حرفه بدون داشتن سواد و پیشزمینه میخواهد وسط راه سوار شده و سواری مفت بگیرد. او همان گونه که هوچی گری و لات بازی را جایگزین تمام عناصر حرفه روزنامه نگاری کرد و خلقی را به زحمت انداخت ، با فیلم سخت مبتذل خود تمام دانش فیلمسازی را به ریشخند گرفته است.
فیلم او خیلی چیزها کم دارد. فیلمنامه اولین است. حتما شما هم این شوخی های اس ام اسی را فیلمنامه نمی نامید. کافی است در آش شله قلمکاری از رضا موتوری و مارمولک و لیلی با من است کمی شعارهای نخ نمای متحول شدن توبه نصوحی بالا بیاورید و کمی چاشنی سریال خاله خانم به آن بزنید تا بشود فیلمنامه اخراجی ها.
فیلمنامه ای فاقد عناصر هویت بخش زمانی و مکانی است . راستی در کجای تهران بزرگ دهه شصت محله ای وجود دارد که به سبک محله داش فرمان دهه سی اداره شود؟ کدام مسجد دهه شصتی را سراغ دارید که بر دروازه اش آکاردئون بنوازند؟ از محله تا جبهه چقدر راه است؟ مگر میشود یک عده را وسط راه اینجوری دست به سر کرد و آنگاه آن عده یک ماشین کش بروند و خودشان بیایند جبهه؟راستی چقدر باهوشند این جماعت جاهل که این همه ایست و بازرسی را رد میکنند و از بین هزار و چند صد کیلومتر خط ، یک باره در مقر حاجی سر درمی آورند. مگر جبهه خانه خاله است که همینجور سرت را بیاندازی پایین و بیایی داخل خط ؟ این مقر کجا قرار دارد؟ غرب یا جنوب؟ اصلا چه چیزی ست؟ خط مقدم ؟ پشتیبانی ؟ آشپزخانه ؟ گردان
آموزشی ؟ اصلا این تحول که ده نمکی دارد خودش را برای آن پاره میکند چه چیزی است؟ اینکه با قمه به جنگ تانک بروی ؟ یا اینکه یک خلال یک دزدی احساساتی شوی و ماسکت را به آن دخترک کرد ببخشی؟ هوچی گری ده نمکی را رها نمیکند . او برای بازیگرانی که تنها تیپ های بیمزه و تکراری خود را بازی کرده اند سیمرغ میخواهد و آخر سر هم که تیرش به سنگ یخورد به مدد رانت ضرغامی و با کمک عکس سه در چهار مجیدسوزوکی و موزیک از کرخه تا راین سرپوشی روی تمام کاستی های فیلم بگذارد . او باز هم در کمال صداقت به همه دروغ میگوید. او و امثال او این نکته را پنهان میکنند که از نظر آنها مجید سوزوکی خوب مجیدسوزوکی مرده است. مجیدسوزوکی ها را باید به جای گوسفند روی مین فرستاد تا راه دیگران را هموار کند و اشتباهات فرماندهان جنگ را در ادامه عملیات لو رفته بپوشاند. ده نمکی باز هدف ماموریت را اشتباه گرفته است. برای او هدف از به جبهه رفتن نه خوب جنگیدن بر علیه دشمن متجاوز که به زور آدم کردن دیگران و فرستادن آنها به بهشت است. همان هدفی که دوستان و همپالکی هایش این روزها در خیابانها دنبال میکنند. فروش فوق العاده و جایزه تماشاگران آقای ده نمکی را بیش از حد به خود غره کرده . ایشان گویا فراموش کرده اند که هنوز رکورد بیشترین بیننده از آن خانم زهرا امیر ابراهیمی
برای فیلم بدون فیلمنامه و مستندش است.
آقای ده نمکی میخواهید مجانی برایتان استوری لاین فیلمنامه اخراجی های 2 را بنویسم؟ پس بخوانید...
...18 سال میگذرد . حاجی شریفی نیا به مدد دوستان موتورسوارش میشود نماینده مجلس . دختر حاجی پس از سوگ مجیدسوزوکی با آن برادر بسیجی که سردسته چماق داران جنوب شهر است ازدواج کرده و صاحب یک دختر و یک پسر شده است. پسر موهایش را ژل میزند و شلوار فاق کوتاه میپوسد و رپ زیر زمینی گوش میکند و در حالی که برای محکم کاری کارت بسیج در جیبش دارد دختر بازی میکند. دختر نیز خط پدر را نمیخواند ،زیر ابرو برمیدارد و بلک کتس گوش میکند و سر آخر با پسر حاجی شریفی نیا (البته از زن صیغه ای اش) دزدکی یک سفر میروند شمال و آنجا چراغش به سبک ممل آمریکایی روشن میشود تا دست به دامان دکتر که از دوستان دوران جنگ پدر است شده تابچه را کورتاژ کند. دکتر هم به سبک لولیتا عاشق دختری که هم سن دختر است میشود تا یک مثلث عشقی تشکیل شوذ . مادر دختر در غیاب شوهر که همواره سرگرم هیئت و هیئت بازی ست به بهانه کلاس کامپیوتر همیشه در حال چت کردن است یک دوست پسر اینترنتی از خودش 10 سال جوانتر پیدا میکند و یک جایی در جردن در یک کافی شاپ درست زمانی که دارد بانانا شیک خودش را مک میزند دوباره عاشق میشود و در حالی که تمام ارزشها برایش بی معنی شده به آپارتمان او میرود تا با موزیک پس زمینه کریس دی برگ طولانی ترین و بهترین سکس عمرش را به سبک نوبت عاشقی با او تجربه کند.
جالب است نه ؟ بخصوص حالا که سناریو نویسی به copy paste جوک های اس ام اسی تنزل پیدا کرده. قافیه ندارد احتمالا حقیقت که دارد.کافی ست گشتی توی خیابانهای تهران یا چت روم های یاهو بزنید...
ختم کلام:
جناب آقای سهیلا ! احتمالا نام شما هم مانند آدرس ایمیلتان قلابی ست.
اول اینکه به نظرم آنچه شما دایره بسته عفت کلام میخوانید در رساله های علمیه شما هم که بشدت اروتیک هستند پیدا نمیشود .
دویم اینکه گویا شما هنوز فرق نقد و نصیحت را نمیدانید
سیم اینکه نیازی نیست که برای نقد کسی از او بهتر بود. مرحوم جرج برنارد شاو (ره) جمله ای دارد بدین مضمون:
برای اینکه فرق املت خوب و بد را بدانی نیازی نیست مرغ باشی!
چهارم اینکه کسی مجبور نکرده این وبلاگ را بخوانید که برایش امر به معروف راه انداخته اید. خوش گلدی! بروید کنار .بگذارید باد بیاید...
... خدا هم خواهد گریست به حال سرزمینی که گستاخ ترین مردمانش نه سلحشورانش که روسپیانش باشند
شاه لیر- ویلیام شکسپیر
این مطلب را بخوانید [+]

جناب آقای فخر آور،
میبینم که در بیزینس حقوق بشر خوب راه افتاده اید. غیر از آبروی دانشجویان مفلوکی که در 18 تیر لت و پار شده اند چیز دیگری دارید که به چوب حراج بزنید؟ شما و کسانی نظیر آن خانم سنندجی و آن آقای آملی به راستی ننگ مردمی هستید که همه چیزشان را در راه گذاشته اند و بی هیچ چشمداشتی ستم میکشند و خوش اند. راستی قیمت شرافت آدمی و وطن دوستی چقدر است؟ یک بورس تحصیلی؟ یک حقوق ثابت 4500 دلاری ؟قیمت یک کشیده خوردن یا فحش شنیدن چه؟ قیمت یک بار مورد تجاوز قرار گرفتن چه؟ یکی کشورش را گرو میگذارد. یکی برادرش را و یکی ناموسش را . برای اینها حاضرید کراوات بزنید و بنشینید و با صدای آمریکا میز گرد بگذارید و آنجا نسخه حمله به ایران را برای نئوکانها بپیچید؟ به خاطر همین نسخه های پزشک نمایانی چون شما بوده که هنوز که هنوز است داریم هزینه میدهیم. معلمانمان معصوممان متهم به براندازی میشوند و زنانمان حکم حبس میگیرند. راستی برای هر ساعت مصاحبه با صدای آمریکا و ادای رهبری جنبش دانشجویی درآوردن و از سوز کشیده ها و داغ درفشها و شلاقهای دوران حبستان مرثیه سر دادن چقدر گیرتان می آید؟
متاسفم که کلامم را به این واژه ها می آلایم ولی تنها نامی که برای این رفتار شما میتوانم بگذارم" روسپی گری سیاسی " است.
علی رغم شعارهای دموکراتیکتان میتوانید این کامنت را پاک کنید تا کس دیگری آنرا نخواند اما بعید میداند فردای روز در ایران آبادمان خاطره لبخندهای مضحکتان و آن دهن کجی هایتان به شعور مردم ایران از یادها محو شود.
افتخار با امثال ریچارد پرل دیزی خوردن و گرمابه و گلستان رفتن را برای خودتان نگهدارید. فردا لازمتان میشود.
سلحشوری به گستاخی نیست که نام عکستان را به آن مزین کرده اید. روسپیان گستاخترین مردمانند
شاید خدا را قبول نداشته باشید. شما را به وجدانتان میسپارم.
بوی تلخ قهوه
پی نوشت: با اجازه شما لینک این مطلبتان را در وبلاگم میگذارم .
پس نوشت:
دوست عزیز
همانگونه که حدس میزدم شما تحمل نقد را ندارید.
همان بهتر که مبارزه جانانه تان را منحصر کنید به دلبری از عزیزکانتان که شیفته رنگ چشمانتان هستند.
تا آمریکا هستید سری به ممفیس و لاس وگاس بزنید. دیدن دارد جان شما. یک عکس با گور الویس پریسلی و در لباس بدل او بگیرید و توی وبلاگتان بزنید. حیف است رهبر مامانی و خوش تیپ اپوزیسیون دانشجویی تنش یه تن سلطان راک اند رول نخورد. شما چیزی از آن کم ندارید. شبیه چه گوارا که نمیشوید . لااقل شبیه الویس پریسلی شوید.
کمی هم اسفند هم برای خودتان دود کنید. شما رهبری اپوزیسیون دانشجویی را رد کنید ما چه خاکی به سرمان کنیم...
چه افتخاری ست فرهنگی زاده بودن...
شمعی خواهم افروخت نوروز و هر روز را
شمعی برایِ او که آموخت مرا
"بابا نان داد"
شمعی خواهم افروخت
برای کسی که سپيدموی شد در جوانی
برای دستانی که ترک خورد
از گردههایِ سرگردانِ گچ
برای کسی که جز زمزمهی محبت نياموخت مرا
شمعی خواهم افروخت در اين نوروز
برای او که نان نوشتن آموخت
برایِ او که هرگز هيچ نخواست
و چو يکبار زمزمه کرد آرام
سهم خويش از نانِ سفره را
به بند و زنجير شد
وه! چه وارونه روزگاریست!
سفره را خروار خروار میبرند
نان را خروار خروار بهدور میريزند
آموزگار را در بند میکنند
به گناهِ نان؟
به گناهِ صفرهایِ ناداشته را خواستن
به گناهِ ناچيزشمردنِ دو و سه
به گناهِ آرزویِ چهار و پنج!
وه که وارونه روزگاری است!
شمعی خواهم افروخت نوروز را
برای موهای سپید از گچ
برای دستانِ ترک خورده
و زنگی در گوش
که فرياد میدارد:
"بابا نان ندارد"
بابا اسطورهیِ آبرو
بابا حديثِ تلخ ِ تکرار ناداری
بابا بغض ِ هميشهگی ِناخواستنها
ناداشتتنها
"بابا نان ندارد"
بابا هيچ ندارد جز آبرو
وارونه روزگاریست!
بزرگمردان ژنده پوش و تهیدست
بزرگمردان به زنداناندر
رهزنان آزاد از هفت دولت!
رهزنان رها از بند!