برای کابوس دیشب

دیگر فرصتی نمانده
که از لاشه ات بیرون بخزی
قبل آن که خاطرات خاکستری
گور ذهنت را بکاوند
یادگارهای سیاه ،
زشت ،
زمخت ،
سرد ،
مانا
ببین چگونه تباهی شعله می کشد
هنگامی که پا می فشاری
هنوز بر زندگی
و بر کالبدی که فرا گرفته ست تو را
در شرم یک رسوایی
وهم کجاست؟
ارتداد چیست؟
امروز چقدر تب داری؟
مرداب را نشانم بده
عفریت بختک شکارت خواهد کرد
در تمام راهِ کابوس
بر سینه ات می نشیند
احمق!
نفس مذابش را در رگهای هذیانت حس نمی کنی؟
نمی فهمی این تناوب نحس را در هر حرکت؟
آری
شکارت می کند
در تمام شب
دیگر فرصتی نمانده
تو مانده ای و این لاشه
که باید به درونش بخزی
زمانی نیست
نوری نیست ابن کورسو
که تو را از سیاهی واهمه ات بیرون کشد
در این سردابه
پنهان شدن را فایده ای نیست
قربانی شو!
این سهم توست
که در کالبد وسواست بخزی
و باز نگردی
از اقرار آخرین
دیگر فرصتی نمانده