به حرف تو رسيده ام اي راهب
به حروف واژگونه نام تو
باقي حرف ها را براي چه اختراع کرده اند
ترکيب شان
غير از دروغي براي ادامه زندگي نيست
به حرف تو رسيده ام اي بهار
حاصل بوسه هاي تو اکنون منم
شعري
که از شکوفه هاي تو سنگين است
و سر به سجده بر آب فرود آورده
دعا مي خواند
*****
حروفم را مي شمري:
... ...
حرفي در ميان نيست
من بي حروف
از تو سخن مي گويم
بي حساب و کتاب
بي سرانگشتي براي شمردن و
آب دهاني که قورت مي دهم از شگفتي
تو اينجايي و حرفي ديگر در ميان نيست
اي نتيجه زندگي
بهار
از هر کجا که صلاح بداند مي آيد
حتي
از جيب رب دشامبر زمستان سيصد و
هشتاد و شش.
شمس لنگرودی
بوی تلخ قهوه | March 20, 2008 12:59 AM