مثل طوفان بود. بی خبر آمد و بی خبر رفت. نگفته بود. مهربان بود مثل باران، و شرم حضور داشت مثل دخترکی با پيراهنی در باد. گفتم دوست عزيزم به من نگو آقا. بگذار جوان بمانم. و اينطور بود که او بيست سالگيم را به يادم آورد و سی سالگيم را. بی خبر آمد و بی خبر رفت. شايد فردا بی خبر بازگردد.
يک برکه هست در اين اطراف.
سعید! جوانی من! از نيلوفرهای آبی هر روز سراغت را خواهم گرفت.
من صندلی های خالی و فنجان های خالی را دوست ندارم.
نيمه شب است به وقت پيانو خاموش.
برق رفته است.
طوفان خوابيده است.
امشب يک شب مهتابی است.
دخترکی از عرض خيابان عبور می کند.
صدای پارس سگ ها می آيد از دوردست و مردی در اين لحظه از کوچه گل و بلبل می گذرد.
سعید کجاست اين وقت شب؟