March 18, 2006 | شنبه، 27 اسفندماه 1384

بهاران خجسته باد

هوا دلپذير شد
گل از خاک بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه اميد
به جوش آمد از خون درون رگ گياه
بهاران خجسته باد
بهاران خجسته باد


ns_ganji_masoume_azadiss.jpg

گنجی را به خانه فرستادند. خبر، یک جمله بود و اتفاق ، هزار، هزار.

در پس این خبر، مردی بود که به جای پرومته می نشست. سیاوش بود که از آتش گذر می کرد. انسان بود که حق می طلبید. حق بود که زمین می خورد و بر می خاست، زمین می خورد و برمی خاست. و بر می خاست ، اگر چه با زخم، اگر چه با دل ریش، اگر چه با داغ و درفش، اما برمی خاست. "گنجی" بود که بر می خاست.

در پس این خبر" معصومه" بود که معصومیت را هجی می کرد، و بر ظلم می شورید، و ایستادگی را دوباره تعریف می کرد و یک دم دهان فرو نمی بست در برابر "ناحق". در برابر جهانی که آزادگی را بر نمی تابد ، به ریا و دروغ خو می گیرد، وسکوت را می آزماید. "معصومه"ای بود دوباره به پاخاسته. با کلام "حق" در دهان و با دل شیر در درون. "معصومه" ای بود که خط به خط نوشته بود: آزادی. نوشته بود: استقامت.

در پس این خبر، رضوانه بود که می خندید تا نشان آزادی باشد، تا نشان صدای آدمیت، تا نشان تداوم عشق، عشق به زندگی، عشق به آزادی. عشق به هر آنچه انسان را حق است.

در پس این خبر، کیمیا بود که بودنش"کیمیا" بود. کیمیای زندگی. که تصویرش از"پدر" مردی بود که می گفت "نه"، و از مادر، زنی که می خندید و رنج می برد. می خندید و عاشق بود.

و در پس این خبر، مادری سالخورده، که سالخوردگی فرزند در جوانی دید. و برادری ، و خواهری و .... هزارانی که هر روز، تا چشم می گشودند، اول سئوال شان این بود: گنجی می آید؟

و معصومه و رضوان و کیمیا، بوی عید که آمد، خانه را رفتند و شستند و به سبزه آراستند. یکی می گفت: می آید. دیگری: نه
یکی از ده فروردین سخن می گفت، آن دگر از هفت ماه بعد، و اینان رفته بودند روی نردبام، تا چراغ را گردگیری کنند. پدر که نباشد، این کارها، کار مادرست.

در همان روز از خانم شفیعی، خواستیم تا در آغاز این بهار، بهاری که قرار بود با اکبر باشد، شاید هم دور از اکبر، از نوروز بگویدبا خوانندگان روز. و او چنین گفت:
"باز بهاری دیگر و سالی دیگر. سالی که گذشت سرشار از رنج ها و سختی ها برای بسیاری چون ما بود؛ سالی که عدالت، انسانیت و وجدان دست آموز فرهنگ ها، تهی تر از همیشه می نمود. سالی لبریز از اضطراب و دلهره. سال 84 هر چه بود گذشت و رفت، و روسیاهیش نیز به گواهی تاریخ به ذغال خواهد ماند.اینک ماییم و سال نو. به امید لحظه ای که با تحویل سال، قلب هایمان نیز متحول و سرشار از عشق به انسانیت و آزادی شود. به قول زنده یاد فریدون مشیری:ای دل من گرچه در این روزگار/ جامه رنگین نمی پوشی به کام/ باده رنگین نمی نوشی ز جام/ نقل و سبزه در میان سفره نیست/ جامت از بی بادگی اینک تهیست/ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با بهار/ ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب/ ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/ گر نکوبی شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ."
او سخنش را چنین به پایان رساند:"با بهترین آرزوها برای همه شما و همه ما".

و آن شب، خسته سر بر بالین نهادند؛ که زمزمه ای پیچید در کوچه. باد بود؟ طوفان بود؟ هیچ کدام. "اکبر" بود. با کوله باری از زندان، با ریشی به سینه رسیده. با صورتی چروکیده، با نگاهی خسته. مردی که شبیه اکبر نبود.
بچه ها در را گشودند. اول کیمیا پرید، و آنگاه رضوانه. طوفان اشگ و عشق. و معصومه، لبخند زد، نگریست. مردش، که اینک پیرمردی می نمود، در آستانه ایستاده بود، به نشان ایستادن.
و خانه ناگهان خانه شد، پر از صدا، پر از خنده، پر از نشانه های آزادی. و عشاقان آزادی نیز از همان ساعات سر رسیدند. از همه جا. از هر شهر و از هر دیار. تلفن ها سکوت را فراموش کردند و کلام جاری شد.
اینک گنجی و خانه. آزادیت مبارک. آزادی مبارک.

مریم کاشانی


عکسهای اکبر گنجی در کسوف

بوی تلخ قهوه | March 18, 2006 11:28 PM