شنبه، 13 مهرماه 1387 | October 04, 2008
وبعد...
رعشه های باران را
در خميازه ی رفيع سپيدار
به غربت مبهم سوت های تونل
و دل شوريدگی پل
ملايم تر از ابر
رج می زنم.
آه
جوانه ی آميختگي...
جمعه، 22 شهریورماه 1387 | September 12, 2008
چهارشنبه، 13 شهریورماه 1387 | September 03, 2008
گــِـلـه
به او که خود نیک میداند کیست.
برادر !
بگو
به یاد داری کودکیهایمان را
زمان ترقه و توپ مرواری ،
روزگار سه قطره خون ،
بیگانه ،
زمانهی دو ریالی و ساعتها به کیوسکی زرد آویخته ماندن ،
آن وقتها که میشد با کمی قلع و پارهای سیم
چیزی ساخت که ترانه ای بخواندت از "بانوی قرمزپوش"
"پسرهای وحشی"،
"جزیرهی زیبا".
و نیز ساده میشد چیزی نوشت
و با تمبری سوتش کرد به آن سوی دنیا ،
ساکرامنتو ،
ریکیاویک.
زمانی که بلیت شرکت واحد هنوز گنجی بود
و قلعه رودخان هنوز رمزی داشت
از یارانی که به خاک خفتند
در نفیر باران و برگ و سرب.
و بکرترین جای دنیا هفتخونی بود و شاه معلم
و آرزو بود در آغوش دود و بوی "پیلا " خوابیدن
و ترس از "اسپا" امانمان نمیداد در مالروهای پر مـِه و پیچ
و تنها تکه نانی به دست
علاج ترس
هیچ به یادت میآید؟
آن وقتها می شد هنوز در "کاکتوس" خوابید ،
یا در ورای آن پنجره بلند هجده سالگیها
پنهانی مـِی خورد
و بر صف طولانی چراغهای خیابان روبرو
یا پیکهای خالی و چرک نیمهشب خیره ماند
هزل گفت ،
یاحقی شنید،
شعر سرود ،
مُرد.
یادت می آید زمانی را که خانهها این همه دور نبودند
و می شد به یک سکه دو تومانی دلگرم بود
"نصرت" مرکز کهکشان موسیقی بود
سینما آبشار ، آبشار رنگ
و دریغ بود و سیگار پشت سیگار
بهمن ،
آزادی ،
تیر ...
روزگاری که دختر همسایه رازی به دامن داشت
و رستگاریمان بهایی نداشت ،
جز شبی در بوفهی اتوبوسی کثیف
خوابیدن در راه.
بودن آسان بود .
آن وقت که نه باد پاییز بود و نه ماسهی ساحل
که یاران مرده را به آغوش کشد.
شهر رام بود
اگر چه تازیانهی کوچههایش از هر سو کشیده.
نگو به یادت نمی آید انبوه کتابها را
مرزهای بریده را ، دوستان رفته را
ما را.
و آن کلافهای پیچیدهی ابریشم را در آرزوی شلواری
راستی چه سبک بود آوار خاطرهها آن وقت،
همه رقص بود و خانه آبستن از قهقهه
و آنسوتر عکسی که سوخت ،
پاکتی که باز نشد،
سازهای ناکوک اما
دوستانی کوک.
جنگ بود و لباسهای خاکی
مردمان خاکیتر
و آماس بار هستی در هیاهوی آژیر قرمز
که معنی و مفهوم آن این بود
"کسی دیگر زنده نیست از حالا !
بی او به لانههاتان بازگردید!"
شهر پر صف
صف خود زندگی
چاره چیست؟
میدانی ؟
هنوز میترسم،
از سگ ،بی تکه نانی درکف ،
و از دختر همسایه
بی آرزویی به دامن،
از اتوبوس، بی بلیتی در جیب،
از پنجرههای منتظر ،بی کسی در راه،
از شهر بی باران ،
خانه ،بی یاران ،
کوچههای تنگ،
مرگ بی مرثیه ،بی آهنگ
از ننگ.
مـَـرد !
مهم نیست اگر گوشهای به یادت نمی آید ،
اما نگو به یاد نمیآوری
که همراهت بودهام در همهی این ها
نگو یادت نمی آید
که من رفیقت بودهام
...
یکشنبه، 27 مردادماه 1387 | August 17, 2008
یک نامه سرگشاده
شاهرخ جان اگر این جا بودی همین الان خرخره ات را می جویدم. بسکه بی رحمی. بسکه اشک مرا درآوردی. این بود معرفتت رفیق؟ یادت هست برف می آمد، از طبقه چهارم آن دفتر لعنتی در خیابان وزرا مرا به قهوه و شعر مهمان کردی،به رسم همسایگی و هم سایه گی . آن روز برف با کشف آفتاب بر لبه آن سوی پنجره آب می شد و غم دل این سو با کشف دوستی مثل تو ، حالا به جای این که حالی بپرسی گریه آدم را در می آوری؟ این رسمش نیست ،باور کن این رسم رفاقت نیست.
بی معرفت ، می دانی چقدر گریسته ام امشب برای این دوخط و نصفی لعنتی تو؟ حالا هی بگو ببخشید. حالا هی لودگی کن و گیلکی آب نکشیده حرف بزن. من که دلم شکست. چکارش می کنی؟ هان؟
***
کمک
این پرنده در دست من مرده است
به من کمک کنید
این پرنده دیگر خواب نمی بیند
دوشنبه، 31 تیرماه 1387 | July 21, 2008
دو شعر برای خسرو
بشنوید

طرح از بزرگمهر حسین پور
«مرا به حال خودم بگذاريد»
مرا به حال خودم بگذاريد
سنگها
خسرو مرده است
و شما بيقراريد
نامش روي كدام شما حك شود.
ميخواهم
در تاريكي سينما بنشينم
و رؤياهايم را ببينم
رؤياهايي كه فقط
در تاريكخانههاي شما ظاهر ميشوند.
مرا به حال خودم بگذاريد
صفها، باجهها!
همهتان به خانهي خود ميرويد
تنها اوست
در صف ناآشناياني بيبازگشت ايستاده است
و دلش
براي باجهي سينما تنگ ميشود
تنها او
به پشت سرش نگاه ميكند و پيش ميرود.
مرا به حال خودم بگذاريد
تا صداي قطار را بشنوم
كه چهرهي او را دور ميكند.
آه خسرو مردگان!
با چشم بسته چطور بازي ميكني
در فيلمنامهاي كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچي
كه از دلتنگي بسيار
آه ميكشند.
بازي مكن
فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.
بازي مكن
خيمهشببازيها فقط براي ادامهي زندگي بود
***
«اشباح»
بركهي اشك است
سينهام
و پرندگاني شاد
بازيكنان به صورت من آب ميفشانند.
آه خسرو، پادشاه شكستخوردگان!
تمام لشكريان پارچهييات متواري شدند
سربازاني از نور، سايهها
تو خسرو اشباح بودي.
آهها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه
به خانهي تو رواناند
تو خسرو اشباح بودي
سيرت نديده
تمام ميشوي.
دو بركهي اشك است
سينهام
و پرندگاني كه به صورت من آب ميفشانند
از پاهايت كه سرد ميشوند
خبري ندارند.
شمس لنگرودي
بيست و هشتم تيرماه 87
جمعه، 28 تیرماه 1387 | July 18, 2008
حمید هامون رفت
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را ...آقای دکتر...

برای شنیدن دستی به تصویر بکشید
یکشنبه، 23 تیرماه 1387 | July 13, 2008
کنار دریا با رادیو دریا
هم سن و سالهای من رادیو دریا را به یاد دارند. همان رادیویی که از فرستنده ای در رامسر پخش می شد و در تمام حاشیه دریای خزر قابل دریافت بود. تابستان های زیادی گذشته از آن روزگار ، تابستانهایی که دیگر بوی بلال و کباب ماهی اوزن برون و دریا با موسیقی رادیو دریا عجین نمی شود.به سبک آن سوی دیوار این ترانه جاوید دمیس روسوس را به یاد آن روزها بشنوید
شنبه، 1 تیرماه 1387 | June 21, 2008
ارغوان
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابيست هوا يا گرفتهست هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه ميبينم ديوار است
آه اين سخت سياه آن چنان نزديک است
که چو بر ميکشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي ميماند
کورسويي ز چراغي رنجور قصهپرداز شب ظلمانيست
نفسم ميگيرد که هوا هم اينجا زندانيست
هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطر من گريه ميانگيزد
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد ميگريد چون دل من که چنين خونآلود هر دم از ديده فرو ميريزد
ارغوان اين چه رازيست که هر بار بهار با عزاي دل ما ميآيد؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ ميافزايد؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم ميگذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله ميآوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
ه.ا.سایه
***
آخ که امروز دلم چقدر ابتهاجش را کم آورده بود
باری...
پنجشنبه، 23 خردادماه 1387 | June 12, 2008
حاج آقا بزرگ

... دود آخرین پک سیگارش را عمیق تر از همیشه به درون سینه کشید. نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی او را نمی بیند ته سیگارش را زیر پا انداخت و خاموش کرد. در آن نیمروز اواخر بهار ،نیمکتهای باغ محتشم از همیشه تنهاتر به نظر می رسیدند. آن سوتر چند نوجوان که تازه از امتحانات پایان سال تحصیلی فارغ شده بودند انتقام بیدارخوابی های خرداد را با بازی کردن با کیف و کتاب مدرسه می ستاندند.
سروصدای خیابان در لابلای برگهای درختان باغ گم می شد . کافی بود تا چند قدم جلوتر بروی تا دیگر خودت باشی و یک نیمکت تنهاتر از تو و سکوت درختان و همهمه گنجشکان و باد. پیرمرد نگاهی به ساعت کهنه بند چرمی اش کرد ، شانه ای بالا انداخت. انگار دیگر نه دیر بود و نه زود. ساعت را از مچش باز کرد و ناگهان با حرکت تندی که از او بعید می نمود آن را به داخل حوض روبرویش انداخت. صدای برخورد ساعت با آب ، دو پرنده ای را که روی نیمکتی در گوشه روبرو نشسته بودند پراند. لحظه ای بعد آن دو در میان کاج های مطبقی که چون وصله ناجور با بی سلیقه گی در میان درخت های تنومند باغ کاشته شده بودند ،گم شدند.
پیرمرد از سر ملالت خمیازه ای کشید. پیاده روی طولانی در شهری که در سالهای دور او را با تمام شور نوجوانی اش در آغوش کشیده بود برای او خسته کننده می نمود. از خیابان بیستون شروع کرده و لختی در سبزه میدان درنگ کرده بود. کتابخانه میان میدان که زمانی پرستشگاه او بود اکنون تبدیل به غرفه های اغذیه فروشی شده بود. در جستجوی رد پایی از سالهای جوانی راهش را به آفخرا کج کرده بود. کوچه ها تنگ تر از خاطره شان می نمودند و انبوه آپارتمان های ناموزون و کج و معوج دیگر یادگاری از گذشته نداشتند. مغازه رنگ رزی ابتدای گذر حاج آقا بزرگ سالها بود که تخریب شده و به جایش یک ساختمان باریک و بی هویت نشسته بود. از اغذیه فروشی کثیفی که هر روز پاتوق او و دوستان دبیرستانی اش بود نیز چیزی باقی نمانده بود جز مخروبه ای که پناه گاه چند کارتن خواب از خانه رانده بود. خدا می دانست آن اغذیه پیچ ابراهیم نام ، همان که دوستانه "آ ایبی " صدایش می کردند اکنون در کجای خاک این شهر خفته بود.
در سنگین مدرسه اما هنوز آنجا بود. همان جا میان یک چهارچوب قهوه ای رنگ بزرگ ، درون یک دیوار قطور خشتی قدیمی جا خوش کرده بود. بی هیچ نشانی از تابلوی یی که زمانی بر آن نصب شده بود که این جا مدرسه است. "دبیرستان ابوریحان - منطقه یک آموزش و پرورش رشت" . مدرسه ای که نوجوانی پیرمرد در میان صدای پای دانش آموزانش روی تخته کوب بازمانده از ایوان خانه اعیانی ش محو شده بود ، اما تو گویی میان همهمه شان در حیاط سیمانی کوچکش ، میان صدای آژیر و قرآن عبدالباسط و ترانه های "بی جیز" ، لابلای ثانیه هایی که گذشتند بی آن که ردی از خود به جای بگذارند جز در موهای خاکستری پدر ، در تارو پود تمام این ها ردی از پیرمرد باقی مانده بود. چیزی که پیرمرد را می آزرد. چیزی از جنس حسرت...
تاب نیاورده ، بی درنگ راهش را ادامه داده بود. از کنار حمام حاج آقا بزرگ که زمانی نامی داشت و آبرویی گذشته بود. اما چند قدم آن سوتر داغ عشقی کهنه آزرده بودش. عشق نوجوانی در کوچه تنگ عاشق ها ، همان طور که در آن سالها صدایش می کردند. کوچه همان جا بود، انگار جا خوش کرده بود با آجرهای نارنجی رنگش تا ابد . همان کوچه ای که دبیرستانش را به فروغ ، دبیرستان دخترانه آفخرا متصل می کرد. و چه سوگندهای ابلهانه ای که در آن کوچه باریک برای بر سر پیمان ماندن نخورده و چه کاغذها که بین عاشقان دل خسته دست به دست نشده بود...
با یادآوری آن عشق کودکانه ناخودآگاه پوزخندی زد. زمان می گذشت. دیگر حتی آن چند نوجوانی که کتاب درسی شان از سر لج مبدل به توپ بازی کرده بودند کم کم خسته می شدند و راهی خانه هاشان.
ناگاه سرمایی در وجود پیرمرد نشست. سرمایی گزنده اما دل پذیر ، همان احساس قدیمی پس از سالها باز گشته بود. احساسی که وقتی برف می آمد و مدرسه بی هوا تعطیل می شد ، انبوه نوجوانان فراری از کتابهای فرمایشی را به سینماها می کشاند.
شهر زنده بود ، اگر چه صدایش در لابلای درختان افرای باغ گم می شد. هم چنان زنده بود ، اگر چه خاطرات پیرمرد را در خود مدفون کرده بود. پیرمرد سیگاری دیگر گیراند. دردی در درونش پیچید و تمام آن خاطرات تلخ و شیرین را به خود اندود. به حوض نگاه کرد، به درختان کاج و افرای باغ ، به همخوابگی گنجشکان مست با نسیم ... درد عمیق تر شد . پیرمرد دود سیگارش را بیرون داد . چشمانش را بست. آخرین بازدم ...
ساعت ته حوض از حرکت باز ماند...
* عکسها از آلوچه خانوم
چهارشنبه، 1 خردادماه 1387 | May 21, 2008
قاصدک
برای قاصدک مهربان که مرا با من آشتی داد

غمگینم
از من گله نکن خاتونک ،تو خودت بودی که به من آموختی با چمدان هایت دشمنی کنم ، که تو را چه بی رحمانه از من می گیرند. تو خودت بودی که یادم دادی چگونه می توان رشک ورزید بر چرخش عقربه های ساعت که نمی دانند ، نمی توانند که بدانند ، نباید چرخید ، وقتی دو جفت چشم بادام تلخ این گونه در سکوت با هم حرف می زنند. تو خودت بودی که یادم دادی می شود تا سحر بیدار خوابی کرد، می شود به یاد دست های مهربانی که ساکت ، با متانت ، خواستی یا چه می دانم با هر صفت خوب دیگر دنیا گاهواره ات می شوند ؛ غمگین بود و لب گزید و به هیچ جا خیره ماند. مگر نمی دانستی که تکه بهترین مرا با خود می بری نازنین ؟ مگر نمی دانستی که شب ها ، همه ی شبها ، بی تو یلداست.
انصاف نبود ، اعتراف کن ! انصاف نبود که مرا با سکوتم ، مرا با تنهایی هایم ، مرا با خود تنها بگذاری. بگو ، من نمی رنجم ، بگو که می فهمی که خانه بی تو خالی ست. بگو که می دانی چه سخت است دیدن صبحی که از لبخند تو تهی باشد. چه سهمناک است جاده ای که تو در آن همراه نباشی. چه تلخ است بوی قهوه ای که تو از آن جرعه ای نصیب نداشته باشی. چه تاریک است صبحی که بی لبخند تو بدمد. چه مهیب است بی تو بودن در حوض خانه ای که تکرار چشمهای بادام تلخت هر لحظه در آیینه شش گوش هایش می پیچد . بگو می فهمی تردید مرا چون آن فواره خرد بر ساعت نیمروز . بگو می چشی تشنگی اطلسی های آرزوهایمان را آن گاه که در تکرار هزار باره نبودنت، ترا فریاد می کشد.
خاطره دوردست و آبی من ، خسته ام ،می خواهم بخوابم ، بر بستری که تا همیشه از شور تو سرشار می ماند ،
بر عطر گیسویت که ناز بالش من است ،
برایم لالایی بگو ،به خوابم بیا ،چون قاصدکی که باد می آوردش.می نشیند که بماند
یا تو نیز آرام بخواب
امیرزاده تنها ،
همسر خوب ،
یار من ،
بی من،
بمان...
یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387 | April 20, 2008
ترانه
به سعید اریب با یاد تمام آن لحظاتی که چه زود دیر شدند
"Song"
A bud has burst on the upper bough
(The linnet sang in my heart to-day)
I know there the pale green grasses show
By a tiny runnel, off the way
And the earth is wet
(A cuckoo said in my brain: Not yet. )
I nabbed the fly in a briar rose
(The linnet to-day in my heart did sing)
Last night, my head tucked under my wing
I dreamed of a green moon-moth that glows
Thro’ ferns of June
(A cuckoo said in my brain: So soon )
Good-bye, for the pretty leaves are down
(The linnet sang in my heart to-day)
The last gold but of upland’s mown
And most of summer has blown away
Thro’ the garden gate
(A cuckoo said in my brain: Too late. )
Dramatic Verses by Trumbull Stickney -1902
سه شنبه، 20 فروردینماه 1387 | April 08, 2008
هسا شعر
به امیرزاده کاشی ها و چشمان بادام تلخش
چی ظولماتی ایسه اه یا
مه ره وهل خورشیده بیدینم
مه ره فاندیر
چه ظلماتی ست این جا
بگذار خورشید را ببینم
به من نگاه کن
***
شیمی ورجه عاشقی لافا زه ان حکایته آبدانی باغ و کشکرته
چاهه نازنینه سکوت طاقت کرده خاله یه ناره
در حضور شما از عاشقی لاف زدن حکایت باغچه و کلاغ است
سکوت نازنین چاه طاقت چوب آب کشی را ندارد
پنجشنبه، 1 فروردینماه 1387 | March 20, 2008
به جای بهاریه
به حرف تو رسيده ام اي راهب
به حروف واژگونه نام تو
باقي حرف ها را براي چه اختراع کرده اند
ترکيب شان
غير از دروغي براي ادامه زندگي نيست
به حرف تو رسيده ام اي بهار
حاصل بوسه هاي تو اکنون منم
شعري
که از شکوفه هاي تو سنگين است
و سر به سجده بر آب فرود آورده
دعا مي خواند
*****
حروفم را مي شمري:
... ...
حرفي در ميان نيست
من بي حروف
از تو سخن مي گويم
بي حساب و کتاب
بي سرانگشتي براي شمردن و
آب دهاني که قورت مي دهم از شگفتي
تو اينجايي و حرفي ديگر در ميان نيست
اي نتيجه زندگي
بهار
از هر کجا که صلاح بداند مي آيد
حتي
از جيب رب دشامبر زمستان سيصد و
هشتاد و شش.
شمس لنگرودی
یکشنبه، 19 اسفندماه 1386 | March 09, 2008
فارنهایت 451
اصل خبر:محمد حسين صفار هرندي در گردهمايي مديران كل كتابخانههاي عمومي استانها بر "لزوم وجين کردن هرچه سريعتر كتابخانه هاي کشور" تاکيد کرده است.
به گزارش خبرگزاري مهر وزير ارشاد که تلاش کرده تا دستور حذف کتاب هاي غير همسوبا افکار جناح حاکم برکشور را رنگي فني بدهد، گفته است: "بايد كتابهاي مستعمل از نظر ظاهر و محتوا جاي خود را به كتاب هاي با ارزش و تازه بدهد".
يک روز بعد منصور واعظي که از چندي قبل به حکم وزير ارشاد به رياست کتابخانه هاي عمومي کشور منصوب شده، با ارائه توضيحاتي روشن کرد که منظور صفار هرندي "حذف کتاب هاي منفي" از کتابخانه ها بوده است.
واعظي روز پنج شنبه در جمع مديران کل استاني کتابخانه ها و طي اظهاراتي که در خبرگزاري ايبنا وابسته به وزارت ارشاد منتشر شد، گفت: "در ارسال كتابهاي جديد مساله ارزش گذاري هرچه بيشتر بر كتابها لحاظ ميشود، و كتابهايي كه ارزش منفي دارند، و در گذشته وارد كتابخانهها شدهاند جمعآوري ميشوند".
نامه های وارده به سبک ستون کیهان و خوانندگان
* به مسئولان دلسوز وزارت ارشاد اکیدا توصیه می کنم کتابهای زیر را در صدر فهرست کتابهای با بار منفی قرار دهند
- مزرعه حیوانات
- فارنهایت 451
خدا ذلیل کند کسانی را که مکتب خانه ها را بستند و به جایشان مدرسه ساختند.
* حالا که ما افتخار این را داریم که در انتخابات روز جمعه مشت محکمی به دهان یاوه گویان شرق و غرب بزنیم برای شکوه هر چه بیشتر این مراسم دشمن شکن دولت باید تمام چاپ خانه هایی را که کتاب چاپ می کنند ضبط کرده و دستور دهد برگ رای چاپ کنند .این طور هم کتاب های نغوذ بالله بار منفی دار چاپ نمی شود و جواب دندان شکنی به ایادی شرق و غرب داده می شود. به آقای سردبیر هم سلام ما رابرسانید . نشان به آن نشانی که پریروز اضافه کاری ما را خط زد.
دوشنبه، 6 اسفندماه 1386 | February 25, 2008
آقای مهرجویی هنوز این جا کسی قلم دارد!

دیروز "سنتوری" ساخته شما را دیدم. در دل تاسف خوردم به هیاهوی زیادی که برای این فیلم برپا شد. فیلمی که اصولا ارزش این همه هیاهو را ندارد.
این یک حقیقت است که نشان دادن ساز در کشوری که نمایش ساز در سیمای دولتی اش ظاهرا مشکل شرعی دارد می تواند به فروش فیلم کمک کند.کارگردانان ما نیز گویا این نکته را دریافته اند که عبور ملایم از این خط قرمزها یا حداقل حرکت مماس بر این خطوط می تواند موفقیت گیشه را تضمین کند. شما هم از این قافله عقب نمانده اید.
فیلمی ساخته اید بی هویت که بر خلاف "دلشدگان" علی حاتمی که با مضمونی تقریبا مشابه ساخته شد , ظاهرا از حداقل تحقیق در مورد موضوع فیلم بی بهره بوده است . در تمام طول فیلم این سوال بی پاسخ می ماند که علی سنتوری کیست. یک ولفگانگ آمادئوس وطنی که درد دوری کنستانتز او را به بی راهه کشانده ؟ یک الویس پریسلی فتوژنیک شرقی باب دندان دختران دبیرستانی که بعد از هر اجرا برای طرفداران سینه چاکش عکس خود را امضا می کند ؟ یا یک مطرب تخت رو حوضی خان معمولی که صدای فلان خواننده لس آنجلسی را تقلید می کند؟ راستی او قرار است کدام یک از این ها باشد؟ در تمام طول فیلم او بین این سه هویت شناور است و دست آخر هم هیچ کدام آن ها نیست.
اصولا آقای مهرجویی شما چند عروسی سراغ دارید که در آن موسیقی تلفیقی نواخته باشند و سنتور و درامز و ویولن سل و گیتار الکتریک در آن همنوازی کنند؟ در کدام مجلس عروسی برای گروه موسیقی سن درست کرده اند و برای مهمانان مثل سالن کنسرت صندلی چیده اند؟ در کدام عروسی مهمانان بی حرکت نشسته اند و برای اراجیف به ظاهر انتقادی خواننده به علامت تصدیق سر تکان داده اند. چرا به شعور بیننده توهین می کنید؟ دل مشغولی شما به موسیقی سنتی را گرامی می داریم اما شما را به خدا به این سوال من پاسخ دهید که چرا این فیلم در زمانی مناسب تر ( مثلا دهه بیست یا سی ) اتفاق نیافتاده ؟ احتمالا ترسیدید مجبور به استفاده از دکورهای شهرک سینمایی شوید و بعد متهم به تکرار دلشدگان. درست است؟ این علی سنتوری شما چگونه جانوری ست؟ ترانه سراییدنش را دیده اید؟ او تنها یک مطرب مفلوک است که علی رغم تلاش شما بتهوون نمی شود و کلوزآپ های آن چنانی از پارتیتور نویسی اش هم چیزی به محتوای ترانه های لاله زاری اش اضافه نمی کند. اصلا چرا سنتور؟ او می توانست نوازنده کیبورد یا گیتار باشد که با ماهیت موسیقی اش و نوع شنوندگانش همخوانی بیشتری داشته باشد. می مانست نوستالژی شما به ساز سنتور که می توانستید جور دیگر ارضایش کنید. اصلا یک فیلم مستند هم در مورد سنتور می ساختید که مثلا محدودیت های این ساز را در تعویض گام (یا دستگاه) نمایش دهید. بماند که رفتن از گام شور به اصفهان در فیلم شما دست مایه لاس خشکه علی و هانیه می شود و آن چه مهم نیست جواب این سوال است که هنرپیشه نقش اول شما در جواب می فرماید " خوب می زنیم توی سر خودمان!". کرامات شیخ را می بینید؟
شما پرده آبروی ساز و نوازنده را به یک باره دریده اید. اصلا همان کاری را کردید که سالها وزارت ارشاد دنبالش بود. نشان دادن هنرمندان به شکل آدمهای مفنگی و مفلوک که خانه هایشان خانه مشروب است و مواد مخدر و خیانت و روابط باز جنسی و...آقای مهرجویی ناسلامتی خودتان هم هنرمندید. حرمت امامزاده تان را نگه دارید. شما که این گونه بگویید ، برادر حسین چه بگوید؟
علی سنتوری شما یک شترگاوپلنگ تمام عیار است، یک موجود کاملا بی هویت و پر تناقض ؛ سنتور می نوازد اما بر دیوار خانه اش به جای عکس موسیقیدانان ایرانی تصویر جیمی هنریکس و سانتانا و کلاپتن به چشم می خورد. استاد سنتور است اما نمی داند که اصولا موسیقی سنتی بسیار ملودیک است و کنترپوان و تعویض گامها در یک قطعه جایی ندارد. هنرمند سنتی نواز به سادگی ساز عوض می کند همانگونه که هنرمند غربی نیز در بسیاری از سازها مجبور به تعویض ساز یا تعویض کوک است و این محدویت نیست که خاصیت گامها ست. علی سنتوری شما عرق می خورد ولی عبا به تن می کند. چون عارفی سازش را می پرستد اما یک لحظه بعد مثل یک حیوان زنش را کتک می زند. شما نه به علی سنتوری شناسنامه داده اید و نه به دیگر شخصیت های فیلم . پدر علی که در میانه فیلم سروکله اش پیدا می شود تنها به این درد می خورد که مثل آدم های مسخ شده هر کاری را پسر معتادش گفت انجام دهد. سرنگ بیاورد ، تزریق کند ، چای دم کند ، ظرف بشورد ، خلاصه به قول علی حال بدهد. از چنین پدری عاق کردن پسر بعید می نماید. مادر یک خانم جلسه ای ست. در تنها سکانس خانه پدری یک روحانی روی صندلی نشسته و برای خانم ها وعظ می کند. علی می رود و عبایش را می گیرد و طلب ارث می کند! برادر علی با آن قیافه و هیکل متفاوت و لهجه آبادانی که دیگر اوج شاهکار شما در انتخاب بازیگر است. شما را به خدا برای یک بار هم که شده در جریان فیلم برداری علی و برادرش را کنار هم ایستانده اید تا ببینید چه گندی زده اید؟ انگار بازیگر قحط آمده باشد.
جسارت تا چه قدر آقای مهرجویی که به اهل قلم هم رحم نکرده اید ! آن دیالوگ زائد علی وقتی در خانه پدری اش دنبال قلم می گردد یعنی چه ؟ ای کاش توضیح می دادید چرا علی فریاد می زند " یکی یه قلم به من بده ، این جا کسی نمی نویسه ؟..." . چه خاک بر سری شده اند اهل قلم که چنین تصویری از آن ها درست کرده اید. یک مشت معتاد مفنگی که از زور خماری یا نشئه گی دنبال قلم می گردند. دست مریزاد برادر. شما روح برادر سعید را شاد کردید. خدا عوضتان بدهد.
باز هم بگویم؟ از تمام سکانس ازدواج علی و هانیه حماقت و توهین به تماشاچی می بارد. سفره عقد در چادر صحرایی و آن مراسم مضحک عقد دیگر نوبر است. آقای مهرجویی آدمی به سن من و شما حداقل یک بار سر سفره عقد نشسته است. شک دارم شما این گونه ازدواج کرده باشید! یعنی تماشاگر ایرانی این قدر ساده لوح است؟ بعید می دانم . جاهایی از فیلم نظیر تخریب خانه علی و کارتن خواب شدن او به دلیل تدوین بد حتی صقیل الهضم تر هم می شوند. فلش بک های نابجا جریان فیلم را چنان منقطع می کنند که سررشته کار از دست بیننده به کلی خارج می شود.
آقای مهرجویی ، انگار غضب شما نسبت به سرنوشت هنرمند حتی به آوارگی علی هم فرو نمی نشیند. علی را به هزار بلا ترک می دهید تا این جمله را در دهانش بگذارید که " من نمیخوام برگردم توی اون شهر کوفتی..." آری ،هنرمند خوب هنرمند ایزوله است. هنرمند که به درد اجتماع نمی خورد. یا باید از اعتیاد بمیرد یا آن که در جایی مثل تیمارستان به یک مشت آدم مفنگی تر از خودش تعلیم هنر بدهد. یک راه دیگر هم مانده. می تواند مثل هانیه همسر علی راهی کانادا شود ! عجب نسخه ای پیچیدید برادر! حتما لازم نیست که اتوبوس هنرمندان را راهی دره کنید . کار شما پاکیزه تر و بدون خون ریزی ست. قدیمها به این کار می گفتند تیر خلاص. شما اسمش را چه می گذارید برادر مهرجویی؟
نکته آخر ؛ آقای مهرجویی چرا در فیلم شما نیروی انتظامی که معمولا منقص کننده مجالس جشن و سرور این چنینی ست جای خود را به دسته اراذل عربده کشی به سبک دار و دسته شعبان استخوانی داده است؟ نکند خواسته باشید برادران متخصص آفتابه درمانی را تبرئه کنید؟
برادر مهرجویی ، علی سنتوری شما یک چیزی نیست جز یک فاجعه ضد هنری . ای کاش نمی ساختیدش یا به یک ویدیو کلیپ در مورد اعتیاد بسنده می کردید. آیه نازل نشده که حتما باید فیلمساز قدیمی فیلم بلند بسازد. من اگر جای شما بودم برای این که کمی جبران مافات کنم ، پولی را که بابت تماشای غیر مجاز فیلمم به حسابم ریخته شده به یک کار خیر اختصاص می دادم. بد نیست بدانید پس از سیل چندی پیش منطقه بمپور سیستان و بلوچستان ، استاد شیرمحمد اسپندار تنها نوازنده زنده دونلی این مرز و بوم ،کاشانه را از دست داده و در چادر زندگی می کند. ای کاش می شد برایش کاری کنیم. هنرمند اوست نه علی سنتوری دواخور شما...

