یکشنبه، 31 خردادماه 1388 | June 21, 2009
یکشنبه، 27 اردیبهشتماه 1388 | May 17, 2009
یادداشت مخملباف در حمایت از موسوی
محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلمهایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده میکند در یادداشتی حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشههای میرحسین موسوی پرداخت.
متن کامل این یادداشت با عنوان«صف و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:
1.یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.
ادامه مطلب"یادداشت مخملباف در حمایت از موسوی"چهارشنبه، 16 اردیبهشتماه 1388 | May 06, 2009
جمعه، 21 فروردینماه 1388 | April 10, 2009
بیانیه هسته مرکزی «موج سوم» در حمایت از میرحسین موسوی
اعضای هسته مرکزی «موج سوم» (پویش حمایت از خاتمی) با صدور بیانیهای ضمن ارائهی گزارشی از نتیجه دیدارها و رایزنیهای 40گانهی خود با نخبگان سیاسی و نامزدهای ریاست جمهوری و نزدیکان آنها، حمایت خود از میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری را اعلام کردند و از 430 هزار پویشگر «موج سوم» دعوت نمودند برای ایجاد «تغییری سازنده» و پیشبرد «اصلاحات» به جمع حامیان موسوی در انتخابات بپیوندند.
به گزارش «موج سوم»، پس از انصراف سیدمحمد خاتمی، اعضای هسته مرکزی «موج سوم» طی یک سکوت رسانهای سه هفتهای پیش از اتخاذ تصمیم خود در شرایط و فضای پس از انصراف خاتمی، به رایزنی فشرده با نخبگان سیاسی و فکری پرداختند و پارهای از نتایج این رایزنیها را در قالب این بیانیه طرح کردهاند.
متن کامل این بیانیه بدین شرح است:
ادامه مطلب"بیانیه هسته مرکزی «موج سوم» در حمایت از میرحسین موسوی"سه شنبه، 22 بهمنماه 1387 | February 10, 2009
مشق خرداد

آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
آن مرد سبد در دست دارد.
آن مرد در سبد سیب دارد.
آن مرد سیبهایش را با ما قسمت میکند.
[...]
آن مرد میداند چرا سارا سه روز بیمار بود.
چرا بابا نان نداد.
دارا و سارا به آسمان نگاه میکنند.
بابا با ستارهها در شرق خوابیده است.
[...]
ما هر جا که زندگی میکنیم میهن خود را دوست داریم.
مردم میهن ما هر جا که زندگی میکنند ، ایرانی هستند.
ما گلهای خندانیم.
فرزندان ایرانیم.
آباد باش ای ایران !
آزاد باش ای ایران !
از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران!
ر مثل رای
ت مثل تو
م مثل من ، مثل ما
یکشنبه، 20 بهمنماه 1387 | February 08, 2009
آن مرد در باران آمد
محمد خاتمی نامزد انتخابات ریاستجمهوری شد

محمد خاتمی به طور رسمی نامزدی خود را برای شرکت در انتخابات آینده ریاست جمهوری اعلام کرد.
آقای خاتمی که روز یکشنبه در مراسم افتتاح پایگاه اطلاعرسانی مجمع روحانیون مبارز شرکت کرده بود، گفت: «من در اینجا با جدیت حضور خود را در عرصه انتخابات اعلام میکنم.»
نامزدی آقای خاتمی پس از آنکه برخی جریانهای سیاسی اصلاحطلب از وی برای حضور در انتخابات دعوت به عمل آوردند، اعلام میشود.
به گزارش خبرگزاریها، آقای خاتمی گفته است که برای حضور در انتخابات دچار تردید نبوده است.
رئیس جمهوری سابق ایران افزود که برای چگونگی حضور در انتخابات تدبیری داشته که به نتیجه نرسیده است.
آقای خاتمی پیشتر و به کرات گفته بود که ترجیح میدهد میرحسین موسوی نخستوزیر پیشین ایران، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود.
وی همچنین افزوده بود که بین او و میرحسین موسوی، تنها یک نفر نامزد خواهد شد.
آقای خاتمی در عین حال گفت که اعلام حضورش در انتخابات «جا را برای هیچ کس و هیچ جریانی تنگ نمیکند.»
تاکنون جبهه مشارکت ایران اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و مجمع روحانیون مبارز از نامزدی آقای خاتمی در انتخابات حمایت کردهاند.
خاتمی بعد از مهدی کروبی دومین نفری است که به طور رسمی نامزدی خود را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده ایران اعلام میکند.
انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران ۲۲ خرداد ماه سال آینده برگزار میشود.
بیایید برای او و برای ایران دعا کنیم
پی نوشت : نقل از سایت موج سوم برای آنها که فیل تر شده اند.
پس از اعلام رسمی کاندیداتوری سیدمحمد خاتمی منتشر شد: سپاسنامه «پویش دعوت از خاتمی» به سیدمحمد خاتمی در پی اعلام کاندیداتوری رسمی سیدمحمد خاتمی درانتخابات ریاست جمهوری دهم، هسته مرکزی «پویش دعوت از خاتمی« طی نامهای مراتب قدردانی و سپاس خود از خاتمی را اعلام کرد. به گزارش «موج سوم» متن کامل این سپاسنامه به این شرح است: جناب آقای سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور محترم پیشین و آینده ایران عزیز
سلام!
خبري را كه ماهها در انتظارش بوديم شنيديم و نگاهي را كه مدتها به در دوخته بوديم برگرفتيم. سپاس كه آب بر آتش اميدمان نريختي و از فرياد يارخواهيمان نگريختي. اگر جانت به لب آوردیم و دلت ز اصرارمان به درد، براي نجات ايران و ايراني بود و بس. از اين كه کوششهای «پویش» و دیگر حامیانت را ارج نهادي و فشار اجتماعي را كه بر تو آورديم پذيرفتي، ممنونيم. آمدن و برخاستنت را سپاس که «بودنت را همه این بار غنیمت داریم»!
غلام همت دردیکشان یکرنگیم
نه آن گروه که ارزقلباس و دلسیهند
آنگاه که همه میگفتند این روز از راه نخواهد رسید و هدف «موج سوم» دستنیافتنیاست، آنگاه که ملامتگرانت نوشتند تو دل یکدله نخواهی کرد و طلب عافیت را بر دشواری رنج و محنت برخواهی گزید، ما به ثبات رای تو اعتماد کردیم، به جد و جهد پای به میدان نهادیم و دلنگران در گرداب هایل ناامیدی و یاس درافتاده به جان و روح این سرزمین، یکصدا خواستیم تا دعوتمان را اجابت کنی که به روشنی این لحظه چشم دوخته بودیم. در فصل بیبرگ و سرمازده تابستان هشتاد و هفت همصدا شدیم برای دعوت از تو و اکنون که نیکدلی و خیرخواهی و ایراندوستیات دلیلی دوباره برای آمدنت شد، ایثار بیشائبهات را قدردانیم.
سپاس که با آمدنت در بهمن 87 امیدی که با آمدن امام(ره) در بهمن 57 در دلها دمیده شدهبود را بار دیگر در جانمان بازدمیدی. سپاس که گرچه میخواستی نیایی، بستر این تجربه و گفتگوی جمعی و اخلاقی را فراهم ساختی و ما را در تصمیمت سهیم کردی. سپاس حضور دوبارهات را که مطلع امید و آزادی و عزت ملت ایران است. سپاس آزادگی و شهامتت را که دعوت میلیونها حامی و صدها هزار پویشگر جوان را به نیکخواهی اجابت کردی و پای در راه نهادی تا اثبات کنی تعهد و اخلاق را دستمایه معامله نمیکنی، حتی اگر به قیمت افزونی رنجت باشد که:
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
از خودت آموختیم که در پی قهرمان نباشیم، اما با رئیس جمهوری چون تو فرصت و رخصت مییابیم که خود قهرمان خویش باشیم و با راهبریات ایرانی در خور ایرانیان بسازیم. بیشک در این بازار، سود ماندگار از آن توست که منعم شدی به «درویشی» و «خرسندی» و عافیت ایرانیان را بر خویش ترجیح دادی و رنج آمدن و ماندن را بار دیگر به جان خریدی و به همان عهد پیشین وفا کردی تا در «پیشگاه حقیقت» سربلند و مغرور باشی که:
هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
مهمترین مراد «پویش»مان آمدنت بود. حال که آمدی و به هدف رسیدیم، آمدنت را از جان لبيك میگوييم و «موج سوم: پویش دعوت از خاتمی» را به «موج سوم: پویش حمایت از خاتمی» بدل میکنیم تا با جان تازهای که به شادمانگی و یمن شنیدن صدایت گرفتهایم، تا پیروزی همقدمت باشیم. اكنون آغاز راه است و ما در كنار تو. راهي شبيه اين را پيش از این پيمودهايم و تجربه خوب و بدش را با هم اندوخته. اين بار گرچه سختتر است، اما تجربه تو و ما نيز بيشتر است. جاده و راه مهياست بيا تا برويم!
اکنون که کار را با خدای خویش انداخته و به میدان برگشتهای، دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند!
با امید پیروزی پرافتخار در انتخابات دهم و آرزوی سربلندی و عزت ایران عزیز
هسته مرکزی «پویش (کمپین) دعوت و حمایت از خاتمی» (موج سوم)
به نمایندگی از 200 هزار پویشگر حامیات
چهارشنبه، 18 دیماه 1387 | January 07, 2009
وقت سکوت نیست
خاتم انگشتر ایران
با توام ای همه میراث دلیران! با تو
با توام تازههوای تن بیجان! با تو
با توام کامدنت هم شده حسرت… تردید
با توام «خاتم انگشتر ایران»! با تو
تو که سیماگر آزادی و ایمان بودی
مطلع شور و غزلخوانی باران بودی
تو که با ياد علی یا مددی میگفتی
تو که یادآور ایثار شهیدان بودی
لحظهای گوش بده
تو بتاب آینهکردار و به میدان برگرد
دل به دریا بزن این بار و به میدان برگرد
همچو دریا که زند موج پی موج دگر
موج سوم شو و سالار به میدان برگرد
لحظهای گوش بده
ما به شولای سپید تو ارادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
تو به پا خیز! همه یار دبستانی تو
كه اگر بازآیی
بودنت را همه این بار غنیمت داریم
یکشنبه، 24 آذرماه 1387 | December 14, 2008
شکرپاره اصفهان

روز بدی بود امروز. تمام روز شیون فومنی با من بود. با او خندیدم بر منظومه "گاب" ، با او گریستم در سوگ " گیشه دمرده" . تمام راه را با شاعر گیلان زمین بودم. کسی که درد شیرین و سبز گیلان را چه خوب دریافت و چه خوب به نظم در آورد. خانه که رسیدم دوچرخه سپهر را دزد برده بود و سپهر میگریست در داغ آنی که گویا به جانش بسته بود. خانه که آمدم سپنتا به جای "ساسی مانکن" داشت "شد خزان" بدیعزاده را گوش میکرد. شام که میخوردیم بیدلیل "قاصدک" اخوان ثالث را شنیدیم. به قول شیون ناخبر قاصدک گفت : آخ ، ارحام صدر هم رفت...و سخت گریست.
ماندهام با تکهپارههای خاطراتم از "وادنگ" ، "مست" و هزار پاره دیگر که جوانیام را ساختهاند. از شیرینزبانیهای ارحام که هنوز که هنوز است نقل مجلس مردمان یک شهر است. دوست دارم بدانم راز این ماندگاری چیست، این همه کرشمه شیرین که هنوز بغض را در گلوی یک شهر گره میزند از کدام سرچشمه میآید، ارحام که بود که بدون دار و دونگ ، سمبل رک گویی و صراحت یک قوم شد، شیون که بود که هنوز ناز شعرهای نابش در هر بیت جاریست. اخوان ثالث که بود که هنوز میشود ساعتها با او در سرمای شهر ناجوانمردان پشت در لرزید.
آخ که تکه تکه ، هویت ما در خاک میشود.نه نارسایی کلیه ، نه بیماری قند ، نه درد استخوانسوز پیری که فراموشی ما عزیزان این خاک را در خاک کشیده. دیروز شیون فومن ، امروز شکرپاره اصفهان... فردا نوبت کیست؟
به قول ارحام :هوی ...ناصری... تو منی یا تو کاسه ی ماست؟
یکشنبه، 10 آذرماه 1387 | November 30, 2008
چهارشنبه، 29 آبانماه 1387 | November 19, 2008
مردی از سلاله باران و کلوچه
غمت کجاوه ی لیلی شد
همیشه، صاعقه در کشتزار می روید
همیشه، حادثه در رهگذار ناهموار
به روزگارِ هیاهویِ بادها با برگ
همیشه مزه ی مرگ
میانِ میلِ تو و انتظارِ شیرین است.
کلاغ آمد و بر شاخسارِ سبزت زیست
و غارغارِ کبود ش
کبوترانِ ترا از بهار بیرون کرد
و چشمهای ترا با حضورِ تاریکش
کنارِ بسترِ غمناکِ سرد، جیحون کرد.
دروغ بود دروغ
کسی که با تو نشست
کسی که آینه ها را
هماره در تو شکست.
زمان، به زردی پاییز در تو پرپر گشت
زمین، ز آینه های شکسته نیلی شد.
دلت به بادیه، سر کوفت
غمت کجاوه ی لیلی شد.
عزیزِ گمشده در آه!
جوانه را به سلامی سپید دعوت کن!
ترانه را به کلامی، دوباره مهمان باش!
اگرچه «سینه تو ساحلِ سلامت» نیست
و موجهای هراس
به سوی قایقِ دلتنگ مانده ی تو، هنوز
در راه اند
بیا! دوباره بیا! نازنینِ اَبرسرشت
برای تازه ترین برگهای فروردین
شکوهِ منتشرِ صبحگاهِ باران باش!
دوشنبه، 29 مهرماه 1387 | October 20, 2008
تمام راهِ کابوس
برای کابوس دیشب

دیگر فرصتی نمانده
که از لاشه ات بیرون بخزی
قبل آن که خاطرات خاکستری
گور ذهنت را بکاوند
یادگارهای سیاه ،
زشت ،
زمخت ،
سرد ،
مانا
ببین چگونه تباهی شعله می کشد
هنگامی که پا می فشاری
هنوز بر زندگی
و بر کالبدی که فرا گرفته ست تو را
در شرم یک رسوایی
وهم کجاست؟
ارتداد چیست؟
امروز چقدر تب داری؟
مرداب را نشانم بده
عفریت بختک شکارت خواهد کرد
در تمام راهِ کابوس
بر سینه ات می نشیند
احمق!
نفس مذابش را در رگهای هذیانت حس نمی کنی؟
نمی فهمی این تناوب نحس را در هر حرکت؟
آری
شکارت می کند
در تمام شب
دیگر فرصتی نمانده
تو مانده ای و این لاشه
که باید به درونش بخزی
زمانی نیست
نوری نیست ابن کورسو
که تو را از سیاهی واهمه ات بیرون کشد
در این سردابه
پنهان شدن را فایده ای نیست
قربانی شو!
این سهم توست
که در کالبد وسواست بخزی
و باز نگردی
از اقرار آخرین
دیگر فرصتی نمانده
شنبه، 13 مهرماه 1387 | October 04, 2008
وبعد...
رعشه های باران را
در خميازه ی رفيع سپيدار
به غربت مبهم سوت های تونل
و دل شوريدگی پل
ملايم تر از ابر
رج می زنم.
آه
جوانه ی آميختگي...
جمعه، 22 شهریورماه 1387 | September 12, 2008
چهارشنبه، 13 شهریورماه 1387 | September 03, 2008
گــِـلـه
به او که خود نیک میداند کیست.
برادر !
بگو
به یاد داری کودکیهایمان را
زمان ترقه و توپ مرواری ،
روزگار سه قطره خون ،
بیگانه ،
زمانهی دو ریالی و ساعتها به کیوسکی زرد آویخته ماندن ،
آن وقتها که میشد با کمی قلع و پارهای سیم
چیزی ساخت که ترانه ای بخواندت از "بانوی قرمزپوش"
"پسرهای وحشی"،
"جزیرهی زیبا".
و نیز ساده میشد چیزی نوشت
و با تمبری سوتش کرد به آن سوی دنیا ،
ساکرامنتو ،
ریکیاویک.
زمانی که بلیت شرکت واحد هنوز گنجی بود
و قلعه رودخان هنوز رمزی داشت
از یارانی که به خاک خفتند
در نفیر باران و برگ و سرب.
و بکرترین جای دنیا هفتخونی بود و شاه معلم
و آرزو بود در آغوش دود و بوی "پیلا " خوابیدن
و ترس از "اسپا" امانمان نمیداد در مالروهای پر مـِه و پیچ
و تنها تکه نانی به دست
علاج ترس
هیچ به یادت میآید؟
آن وقتها می شد هنوز در "کاکتوس" خوابید ،
یا در ورای آن پنجره بلند هجده سالگیها
پنهانی مـِی خورد
و بر صف طولانی چراغهای خیابان روبرو
یا پیکهای خالی و چرک نیمهشب خیره ماند
هزل گفت ،
یاحقی شنید،
شعر سرود ،
مُرد.
یادت می آید زمانی را که خانهها این همه دور نبودند
و می شد به یک سکه دو تومانی دلگرم بود
"نصرت" مرکز کهکشان موسیقی بود
سینما آبشار ، آبشار رنگ
و دریغ بود و سیگار پشت سیگار
بهمن ،
آزادی ،
تیر ...
روزگاری که دختر همسایه رازی به دامن داشت
و رستگاریمان بهایی نداشت ،
جز شبی در بوفهی اتوبوسی کثیف
خوابیدن در راه.
بودن آسان بود .
آن وقت که نه باد پاییز بود و نه ماسهی ساحل
که یاران مرده را به آغوش کشد.
شهر رام بود
اگر چه تازیانهی کوچههایش از هر سو کشیده.
نگو به یادت نمی آید انبوه کتابها را
مرزهای بریده را ، دوستان رفته را
ما را.
و آن کلافهای پیچیدهی ابریشم را در آرزوی شلواری
راستی چه سبک بود آوار خاطرهها آن وقت،
همه رقص بود و خانه آبستن از قهقهه
و آنسوتر عکسی که سوخت ،
پاکتی که باز نشد،
سازهای ناکوک اما
دوستانی کوک.
جنگ بود و لباسهای خاکی
مردمان خاکیتر
و آماس بار هستی در هیاهوی آژیر قرمز
که معنی و مفهوم آن این بود
"کسی دیگر زنده نیست از حالا !
بی او به لانههاتان بازگردید!"
شهر پر صف
صف خود زندگی
چاره چیست؟
میدانی ؟
هنوز میترسم،
از سگ ،بی تکه نانی درکف ،
و از دختر همسایه
بی آرزویی به دامن،
از اتوبوس، بی بلیتی در جیب،
از پنجرههای منتظر ،بی کسی در راه،
از شهر بی باران ،
خانه ،بی یاران ،
کوچههای تنگ،
مرگ بی مرثیه ،بی آهنگ
از ننگ.
مـَـرد !
مهم نیست اگر گوشهای به یادت نمی آید ،
اما نگو به یاد نمیآوری
که همراهت بودهام در همهی این ها
نگو یادت نمی آید
که من رفیقت بودهام
...
